Rethinking in human sciences, based on unitary ontology

Document Type : Original Article

Authors
1 allamehtabatabaei uni
2 the Department of Public Administration, of Allameh Tabataba`i University, Tehran, Iran.
3 Department of Physics Sharif University of Technology, Tehran, Iran
4 Department of Business Management, Allameh Tabataba`i University, Tehran, Iran.
Abstract
One of the ways to develop any science is to rethink of its foundations and assumptions. Considering the increasing progress of various sciences in the new era, and the weakening of humanities, the necessity of rethinking in humanities is a vital matter, Since the human sciences are directly related to the knowledge of man, as the role of man in the new age has become more prominent, one should seek a more complete knowledge of humans at the individual and the social levels. Unfortunately, despite the multifaceted nature of human existence, the presuppositions governing the present humanities are still dominated by positivist paradigms, and when it comes to other perspectives such as exegetical or postmodern, they remain at the level of slogans, and researches and theories are limited. But the science of physics, by entering into some philosophical and metaphysical concepts, is moving towards a unitary paradigm. Unitarian theories of physics, which emphasize the multi-dimensional nature of existence, present a new point of view in which the inability of experience or human mind to recognize a phenomenon does not mean that it does not exist. In this research, with the help of content analysis method, we investigate the existing gaps in the five paradigms of the contemporary science, and in order to solve these gaps, we introduce unitary ontology.
Keywords

. مقدمه

وحدت، همواره یکی از موضوعات اصلی در تاریخ علم بوده ­است. در باب وحدت علوم و ارتباط ناگسستنی آنها با هم سخن زیاد است. به عنوان مثال در دو دهۀ اخیر، بسیاری از فیزیک­دانان ارتباط ناگسستنی فیزیک و فلسفه را به صورتی عمیق پیگیر بوده­اند تا حدی که اعتراف دارند این علم فلسفه و متافیزیک است که بر فیزیک سبقت دارد. برخی از سرآمدان علم فیزیک نیز معتقدند در این بیست سال اخیر فیزیک، پیرو فلسفه بوده است و این پیروی فیزیک از فلسفه در نظریات وحدت­گرا کاملاً مشهود است؛ به عنوان مثال آندره لینده، کیهان­شناس معروف روسی، معتقد است ایدۀ وحدت­گرایی در نظریات فیزیک، از ادیان توحیدی گرفته ­شده است. هرچند وحدت­گرایی در فلاسفۀ شرق و غرب طرفداران زیادی داشته و قدمت آن به زمان فلاسفۀ یونان می­رسد، این مفهوم با تلاش برای یکی کردن نیروهای هستی در قرن بیستم وارد فیزیک شد. به نظریاتی مانند گرانش کوانتومی، ریسمان، جهان­های ­موازی و... که به دنبال وحدت 4 نیروی الکترومغناطیس، هسته­ای ضعیف، هسته­ای قوی و گرانش هستند، نظریات وحدت­گرای فیزیک گفته می­شود.

    مبتنی بر هستی­شناسی نظریات وحدت­گرای فیزیک، جهان تنها آنچه که ما به ظاهر می­بینیم نیست یعنی  هستی متکثرالابعاد است. پس مبتنی بر اصول منطق قیاسی، اجزای هستی از جمله انسان نیز متکثرالابعاد هستند. این درحالی است که متأسفانه علوم انسانی از جمله علوم اجتماعی، اغلب برداشتی پوزیتیویسمی از تجربه­گرایی و حس­گرایی تک­بعدی داشته و همین سبب غفلت از ابعاد بالاتر انسان شده است. هستی­شناسی نظریات وحدت­گرا با تأکید بر ابعاد بالاتر در حقیقت تعریف تازه­ای از ماهیت، چیستی و کارکرد نیروهای هستی ارائه می­کند که شباهت زیادی به ابعاد ناشناختۀ وجود آدمی دارند. ما معتقدیم که جهت شتاب در پیشرفت علوم انسانی باید انسان را عمیق­تر و در ابعاد بالاتر شناخت لذا برای این منظور مقتضی است در اصول هستی­شناسی و انسان­شناسی حاکم بر علوم انسانی تجدید نظر کرد و توجه به ابعاد بالاتر و هستی­شناسی وحدت­گرا را در اولویت قرار داد.

    با توجه به اینکه انسان، موجودی پیچیده و چند بعدی است به نظر می­رسد کاربرد نظریات وحدت­گرا بتواند خلأهای موجود در علوم انسانی و هر آنچه مربوط به نقش انسان در اجتماع و سازمان می­شود را با رویکردی نو و کامل­تر از سایر دیدگاه­ها پرکند. همچنین تأکید بر وحدت و کل­گرایی حاکم بر نظریات وحدت­گرا فرصتی برای خلق تئوری­های جدید کل­گرا در علوم انسانی و اجتماعی است. ویژگی دیگر نظریات وحدت­گرا که لزوم کاربست آن را پررنگ­تر می­کند، این است که این نظریات با درنظر گرفتن پیچیدگی­های حاکم بر قرن 21 توانسته­اند تاحدی خلأهای علم فیزیک را پرکنند، پس استفاده از آنها در سایر علوم نیز می­تواند آنها را برطرف سازد. در این پژوهش هدف ما بازاندیشی در پیش­فرض­های حاکم بر علوم انسانی بوده و این امر را با تکیه بر هستی­شناسی وحدت­گرا انجام می­دهیم. به این منظور، بررسی ادبیات پژوهش را با تعریف علم و دسته­بندی علوم مختلف و متافیزیک آغازکرده و با تأکید بر مفاهیم پارادایم و چگونگی شکل­گیری تغییرات پارادایم، لزوم تغییر دیدگاه در علوم انسانی را پررنگ می­کنیم. سپس با پرداختن به مبانی نظریات وحدت­گرای فیزیک، این دیدگاه را فرصتی برای تغییر پارادایم در علوم انسانی دانسته و در پایان، مبتنی بر روش تحلیل محتوا، مبانی هستی­شناسی وحدت­گرا و انسان­شناسی وحدت­گرا  را جهت رفع خلأهای موجود در پیش­فرض­های حاکم بر علوم انسانی ارائه می­دهیم.

 

2.مبانی نظری

2.1.تعریف علم

از دیرباز در تعریف علم و چگونگی آن تشتت آرای زیادی وجود داشته است. به طور کلی می­توان گفت علم‌ دارای‌ دو معناست. در یک معنا، علم، مطلق‌ آگاهی‌ است. همان‌­گونه‌ که‌ اهل‌ منطق‌ در تعریف‌ آن‌ گفته‌اند: «العلم‌ هو الصورةُ ‌الحاصلةُ‌ من ‌الشیء‌ عند العقل». در معنای‌ دوم، مراد علوم‌ تجربی‌ است‌ که‌ عبارت‌ است‌ از بررسی‌ روابط‌ میان‌ پدیده‌ها به‌ منظور کشف‌ قانون (جعفری تبریزی،1360،ص93). افلاطون حقیقت علم را، علم به حقایق اشیاء و مُثُل (مدرکات عقلانی) می­پنداشت (افلاطون، 1367)؛ و ارسطو علم را مجموعه‌ای از آگاهی‌های قابل اتکا می‌دانست که از لحاظ منطقی، قابل توضیح باشند (حسینی دشتی،1385،ص435). قرآن در یک تعریف ساده معنای اصلی و نخستین علم را، دانستن در برابر ندانستن معرفی می­کند[1]. از نظر امام جعفر صادق (ع) علم، نوری است که خداوند به قلب هر کس که بخواهد، می­افکند[2](مجلسی،1403ق،ص224). امام ‌خمینی علم را مفهومی عام و بدیهی می‌داند که بی‌نیاز از تعریف است (خمینی، 1385،ص376). در عصر کنونی منطبق بر تعاریف موجود در اکثر دانشنامه­ها، علم (Science) به تلاش نظام­مندانه­ای اطلاق می­گردد که دانش را در قالب توضیحات­ و پیش­بینی­های قابل آزمایش دربارۀ تمامیت جهان، سازمان­ می­دهد (Wilson,1999.p49)؛(Heilbron,2003,p.vii). به عبارت دیگر از شروع علم جدید، تجربه­گرایی که صرفاً دانش دریافت شده از تجربه را معتبر می­داند، رونق بسیار یافته است. این درحالی است که در علم قدیم، از یونان باستان گرفته تا دوران تمدن اسلامی و قرون وسطای غربی، یک چتر فلسفی، حاوی مفروضات متافیزیکی، بر علم حاکم بود.

2.2. دسته­بندی علوم

همان­گونه که در تعریف علم اختلاف دیدگاه زیادی وجود دارد، دسته­بندی­ها در تقسیم علوم نیز متفاوت می­باشد. علم مدرن به طور معمول به سه شاخۀ اصلی تقسیم می­شود: علوم طبیعی (مانند زیست­شناسی، شیمی و فیزیک) که جهان فیزیکی را مطالعه ­می­کنند (Cohen Eliel,2021,p14). علوم اجتماعی (مانند اقتصاد، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی)، که افراد و جوامع انسانی را مورد بررسی قرار می­دهند (Nisbet&Greenfeld,2020)؛ و علوم رسمی (مانند منطق، ریاضیات، و علوم کامپیوتر نظری) (Rucker,2019.p157). علوم رسمی را بدیهیات نیز می­گویند و در مقابل آنها علوم کاربردی رشته‌هایی هستند که از دانش علمی برای اهداف عملی مانند مهندسی و پزشکی استفاده می‌کنند (Fischer&Fabry,2014). قدیمی­ترین تقسیم­بندی علوم متعلق به ارسطو است که همۀ علوم را زیر چتر فلسفه قرار داد و فلسفه را به سه بخش تقسیم کرد: بخش اول: فلسفۀ نظری (فیزیک، علوم طبیعی، ریاضیات، مابعدالطبیعه)، بخش دوم: فلسفۀ عملی (علوم کاربردی مانند علم سیاست، لشکرکشی، خطابه و اقتصاد)، بخش سوم: فلسفه شعری یا هنری (علوم هنری و فنی) (ارسطو، 1366). ابن سینا علوم را به دو دستۀ فلسفی (که احکام­شان در همه زمان­ها جاری است) و غیرفلسفی (که احکام­شان در همه زمان­ها جاری نیست) تقسیم می­کند (ابن سینا، 1385). قبل از پیدایش علم جدید، دانشمندان نگرش وسیع­تر و جامع­تری نسبت به علم و مطالعه طبیعت داشتند و به دنبال کسب یک تصور کلی از جهان بودند. از نظر آنها تمام بخش­های دانش می­بایست در یک چارچوب کل­نگرانۀ فلسفی قرارگیرند (گلشنی و همکاران، 1399، ص14).

2.3. علم فلسفه (متافیزیک)

در عصر کلاسیک، علوم با فلسفه رابطۀ تنگاتنگی داشتند و تا اوایل عصر مدرن در زبان انگلیسی این دو واژه به جای یکدیگر مورد استفاده قرار می­گرفتند. در سدۀ17میلادی، فلسفۀ طبیعی (علوم طبیعی امروز) از فلسفه جدا شد و به مرور زمان با ظهور افرادی مانند آگوست کنت، داروین، فروید و ماخ، تجربه­گرایی حاکمیت مطلق یافته و فلسفه و دین به طور رسمی از بحث­های علمی کنار گذاشته شد (گلشنی و همکاران، 1399، ص7).  هرچند به دلیل رواج تفکر پوزیتیویسم در قرن نوزدهم که فقط برای یافته­های مبتنی بر حواس ارزش قائل بود، دانشمندان نسبت به فلسفه و متافیزیک که آزمون­ناپذیرند بی­توجه شدند، اما به زودی مشخص شد فیزیک­دانان و دانشمندان علوم تجربی همواره در کارهایشان برخی اصول متافیزیکی و فوق علمی را دانسته یا ندانسته پذیرفته­اند. «دی. آنتیسری» می­گوید: «جامعۀ علمی برای شروع تحقیق باید از قبل بداند که جهان از چه چیزی ساخته شده است، یعنی چه موجوداتی آن ­را تشکیل ­می­دهند و چگونه رفتار می­کنند.» (Valentino,2006,p209); (Drageset,2020, p456). برای مثال بور از اصل مکملیّت استفاده کرد، درحالی­که این اصل خود برخی مقدمات متافیزیکی دارد؛ یا هایزنبرگ اصل عدم قطعیت را مطرح و منطبق بر آن حاکمیت علیت در جهان اتمی را نفی کرد. او در اینجا از نیافتن علل، به نبودن علل حکم کرد یعنی از یک حکم معرفت­شناختی به یک حکم هستی­شناختی جهش کرد و این یعنی همان متافیزیک (گلشنی،1398،ص101). آرتور شالو، برندۀ جایزۀ نوبل می­گوید: «به نظر من وقتی با عجایب حیات و جهان روبه­رو­ ­می­شویم، باید پرسید چرا، نه چگونه. تنها پاسخ­های ممکن، دینی هستند» (Margenau&Varghese,1993,p105). همچنین پیتر مداوار، زیست­شناس برندۀ جایزۀ نوبل می­گوید: «برای پاسخ دادن به پرسش­هایی که مربوط به اشیاء اولیه و نهایی می­شوند، باید سراغ متافیزیک یا دین برویم، نه علم.» (Medawar,1984,p60). استنلی جکی، فیزیک­دان آمریکایی در این خصوص معتقد است: «باور به اصول متافیزیکی هنوز در کار علمی ضروری است، چه فیزیک­دانان آن را دوست بدارند و چه ندارند، چه به آن اعتراف کنند و چه نکنند» (Jaki,1992,P352). همچنین وایل، ریاضی­دان برجستۀ قرن بیستم می­گوید: «علی­رغم اینکه دیدگاه­های فلسفه از یک سیستم به یک سیستم دیگر نوسان دارد، ما نمی­توانیم از فلسفه دست بشوییم» (Weyl,1922,p10). این قبیل دیدگاه­های دانشمندان در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم با ظهور نظریات وحدت­گرا بیشتر شد و برخلاف آنچه تصور می­شد، متافیزیک حضور پررنگ­تری را در کنار علوم پیدا کرد، تا آنجا که اکنون شاهد تأسیس بخش­های فیزیک و فلسفه در آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی هستیم.

2.4. علوم انسانی

هرچند در دسته­بندی­های قدیم، علوم انسانی، زیرمجموعۀ فلسفه بود اما در جدیدترین تعاریف، علوم انسانی، مجموعه‌ای از رشته‌های دانشگاهی هستند که جنبه‌های مرتبط با ویژگی‌های تمدنی، جامعه‌ای، فرهنگی، تاریخی و باستانی، ادبی و جغرافیایی انسان را مطالعه و آموزش می‌دهند (Folkert,2022). در این دسته­بندی، فلسفه و متافیزیک زیرمجموعۀ علوم انسانی قراردارد. امروزه، علوم انسانی، بیشتر به علومی گفته می‌شود که در خارج از حیطۀ ریاضیات، علوم طبیعی و علوم حرفه‌ای قرار دارند. علوم انسانی، شامل زبان‌های باستانی و مدرن، ادبیات، فلسفه، مذهب، هنر و موسیقی‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، زبان‌شناسی، مدیریت، اقتصاد، حقوق، علوم سیاسی و تاریخ و رشته‌های مرتبط دیگر می‌شود (دانشنامۀ ویکی­پدیا)( Francesco;etal, 2022)

2.5. پارادایم

واژۀ پارادایم از ریشه یونانی pattern به معنی الگو گرفته ­شده ­است. این واژه اولین بار توسط کوهن در کتاب ساختار انقلاب­های علمی، مطرح شد. پارادایم یک شیوۀ دیدن و نگرش به جهان است که پاسخگوی مسائل جامع بوده و در یک دوره از زمان مورد قبول اکثریت اعضاء یک جامعۀ علمی می­باشد (وارث،1380،ص55). در هر رشتۀ علمی این پارادایم است که تعیین می­کند چه چیز باید مطالعه شود و چه سؤالاتی باید پرسیده شود و چگونه باید به این سؤالات پاسخ داد Weaver & Gioia,1994, p)). به عبارت دیگر، پارادایم به عنوان چارچوبی از پیش­فرض­های بنیادی است که ادراکات افراد بر اساس آنها ارزیابی می­گردد (دانایی­فرد، 1398، ص47). نیومن، پارادایم را به عنوان نوعی سیستم کلی اندیشیدن و تفکر معرفی می­کند. سیستمی که در چارچوب آن، فرد به پیرامون خود نگاه­ می­کند (هستی­شناسی)، با آن ارتباط برقرار می­کند (معرفت­شناسی)، با ابزار خاص به سنجش آن می­پردازد (روش­شناسی)، به نحوی خاص به انسان­های اطراف خود می­نگرد (انسان­شناسی)، از زبان خاصی برای پژوهش پیرامون خود استفاده ­می­کند (زبان پژوهش)، و ارزش­های خود را در مشاهده دخالت می­دهد یا نمی­دهد (ارزش­شناسی). پس می­توان گفت که پارادایم بر تمام شئونات زندگی بشر سایه افکنده ­است (Neumen,2000,p65)..(Goles&Hirschheim,2000) در علوم انسانی و علوم اجتماعی، دسته­بندی­های مختلفی برای پارادایم­ها صورت گرفته است، ما در این پژوهش، 5 پارادایم کلی پوزیتیویسم، تفسیری، انتقادی، پست­مدرن و پراگماتیسم را درنظرگرفته­ایم.

2.6. محورهای پارادایم

همان­گونه که پیشتر به آن پرداختیم، پارادایم مشتمل بر پیش­فرض­های اساسی علم، سؤالات اساسی که باید جواب داده شود و یا معماهایی است که باید حل شوند. اصول پایه­ا­ی ساخت پارادایم معمولاً در قالب چهار دسته پرسش تحت عنوان هستی­شناسی، معرفت­شناسی، انسان­شناسی و روش­شناسی دسته­بندی می­گردد.

    هستی­شناسی: هر پارادایم، دیدگاهی دربارۀ ماهیت واقعیت، انسان و جهان دارد، که مفروضات هستی­شناسانه اساس آن را تشکیل می­دهد. هستی­شناسی در واقع شاخه­ای از فلسفه است که با ماهیت و طبیعت آنچه وجود دارد، مرتبط بوده و پیش­فرض­های مربوط به وجود و تعاریف واقعیت را مطالعه می­کند(هچ، 1398،ص41). هستی­شناسی در واقع، اولین پیش­فرض­های یک پارادایم بوده و به بررسی جوهرۀ پدیده­هایی می­پردازد که محقق درصدد تحقیق دربارۀ آنهاست. (بوریل و مورگان، 1397، ص15). به عبارت­ دیگر، سؤالات هستی­شناسانه، به حوزۀ واقعیت، جهان و هستی معطوف هستند (محمدپور، 1398، الف، ص7).

    معرفت­شناسی: یا شناخت­شناسی، شاخۀ دیگری از فلسفه است که چگونگی دانستن و آنچه را که دانش به شمار می­آید مطالعه می­کند و با هستی­شناسی ارتباط تنگاتنگی دارد (هچ، 1398، ص41). معرفت­شناسی در پی این کشف است که چگونه انسان می­تواند به درک جهان پرداخته و حاصل آن ­را به صورت دانش به هم­نوعان خود منتقل کند (بوریل و مورگان، 1397، ص16)؛(محمدپور، 1398، الف، ص17).

    روش­شناسی: بر چگونگی و راه پیدایش شناخت و ابزار آن تأکید داشته و پیش­فرض­های پارادایم پیرامون شیوۀ بررسی و نحوۀ به­دست آوردن دانش دربارۀ جهان را ارائه می­دهد (بوریل و مورگان، 1397، ص17). روش­شناسی همواره باید با ارجاع به هستی­شناسی و معرفت­شناسی صورت ­بگیرد، زیرا هر روشی برای این کار مناسب نیست (محمدپور، 1398، ب، ص14).

    انسان­شناسی: به پیش­فرض­هایی از پارادایم اطلاق می­شود که در ارتباط با هستی­شناسی و معرفت­شناسی بوده و به ماهیت انسان، به خصوص روابط میان انسان­ها و ارتباط­شان با محیط، مربوط می­شود. بدیهی است که کل علوم انسانی باید بر این دسته از پیش­فرض­ها مبتنی باشد، زیرا انسان و زندگی او محور و موضوع اصلی این­گونه علوم است (بوریل و مورگان، 1397، ص16).

2.7. چگونگی شکل­گیری تغییرات پارادایم

انقلاب علمی زمانی صورت می­گیرد که پارادایمی جای خود را به پارادایم دیگر می­دهد. کوهن در سال 1962 در کتاب خود تحت عنوان «ساختار انقلاب­های علمی»، برای تغییر پارادایم، 5 مرحله درنظر گرفته ­است که شامل مرحلۀ پیش­پارادایم، شکل­گیری پارادایم اولیه، مرحلۀ بحران، انقلاب علمی و شکل­گیری پارادایم جدید است (حافظ­نیا، 1396،ص9). تغییر پارادایم­ها از قانون انتخاب طبیعی داروین تبعیت می­کند یعنی علت اینکه یک پارادایم جایگزین پارادایم دیگر می­شود این است که پارادایم جدید قادر است مسائل موجود را بهتر از پارادایم قبلی حل کند ­ (Jackson&Carter,1991) ;(Hugh Willmott,1993) مبتنی بر نظریات فلاسفۀ علم هر پارادایم در واقع سه سطح دارد: سطح اول، سطح متافیزیکی یا شناخت­شناسانه است. در این نگاه، پارادایم نوعی هستار یا ایدۀ متافیزیکی است نه یک ایدۀ ذهنی. سطح دوم، سطح جامعه­شناختی است که به موفقیت علمی جهان­شمول اطلاق می­گردد. سطح سوم، سطح سرمشق است که راه­حل­های قطعی مسئله نظیر ابزار و قیاس­ها را شامل می­شود. سرمشق­ها در واقع «ستون فقرات علوم طبیعی» هستند (دانایی­فرد، 1398،ص 78). باتوجه به اینکه پارادایم­های موجود در علوم انسانی، نسبت به نیازهای انسان امروز پاسخگو نیست، لزوم تغییر پارادایم در این علم احساس می­شود.

2.8. نظریات وحدت­گرای فیزیک

وحدت­گرایی در علم فیزیک بحثی فلسفی در این علم محسوب می­گردد. هرچند امروزه وحدت­گرایی در فیزیک، امری معمول و پذیرفته شده به نظر می­رسد، اما این امر در ابتدای قرن بیستم و در زمان شکل­گیری نظریۀ کوانتوم به این صورت مقبول و معمول نبوده و بسیاری از دانشمندان آن دوره مدل کوانتومی بوهم را، که مبتنی بر وحدت­گرایی بود، به تمسخر می­گرفتند (سجادی و همکاران،1391، ص49).

    در علم فیزیک، شواهد و مدارکی به صورت مکفی وجود داشت که نشان می­داد نسبیت عام و مکانیک کوانتوم، درک کامل و نهایی از جهان نیستند. نظریات وحدت­گرای فیزیک جهت برطرف­کردن این اشکال به­وجود آمدند (Kaku,2014);(Greene, 2011, p.158). دانشمندان در طول تاریخ همواره به دنبال رسیدن به یک نظریه بوده­اند که بتواند همه چیز را توضیح دهد ;(Djordje, 2020) (Beibei Che, 2021). نظریه­ای که بتوان همۀ نیروها و معادلات را از آن استخراج کرد. اتحاد الکتریسیته و مغناطیس و کشف نیروی قوی و ضعیف هسته­ای در میانۀ قرن بیستم فیزیک­دانان را با 4 نیروی ظاهراً مستقل باقی گذاشت: الکترومغناطیس، نیروی قوی، نیروی ضعیف و گرانش. فیزیک­دانان تلاش کرده­اند این 4 نیرو را به یک نظریۀ واحد برگردانند. نظریه­ای­ که نظریۀ همه­چیز[3] یا (TOE) نامیده ­می­شود (Kaku,2014) ;(Greene, 2015);  .(Weinberg, 2010)به طور کلی نظریات وحدت­بخش در فیزیک که تلاش کرده­اند اتحاد نیروها را ممکن و تناقضات نظریه نسبیت و کوانتوم را حل کنند عبارت­اند از: نظریۀ میدان­های کوانتومی، نظریۀ جهان­های موازی، نظریۀ هولوگرافیک، سیاه­چاله، نظریۀ وحدت بزرگ و نظریۀ ریسمان (Pallardy, 2024);(Polchinski, 1998) ;(Greene, 2011). طبق نظریّۀ وحدت بزرگ[4] یا GUT  در انرژی‌های بسیار بالا (بیشتر از 10^{14}GeV ) نیروهای الکترومغناطیسی، هسته‌ای ضعیف، و هسته‌ای قوی یک میدان نیروی واحد بوده‌اند (Parker, 1993, p.560).

    بررسی ادبیات پژوهش نشان می­دهد که با رواج پوزیتیویسم، علوم انسانی از اهداف اولیۀ خود دور شده و انسان را تنها مبتنی بر تجربه و حس تعریف کرده ­است. بی­توجهی به متافیزیک و متکثرالابعاد بودن انسان و هستی، مهم­ترین عامل در عدم پاسخگویی علوم انسانی به نیازهای بشر امروز است. این درحالی است که نظریات وحدت­گرای فیزیک، با کنار زدن عینیت­گرایی و ذهنیت­گرایی محض و تأکید بر شناخت هستی در ابعاد بیشتر، مرزهای بین فیزیک و متافیزیک را کم­رنگ کرده و لزوم شناخت انسان به عنوان موجودی واحد که متکثرالابعاد است را پررنگ کرده­اند. از آنجا که در علوم انسانی، شناخت صحیح و کامل انسان، یک رکن اساسی است، تغییر پارادایم به سوی وحدت­گرایی ضروری به نظر می­رسد.

 

3. پیشینۀ پژوهش

وحدت و نظریات وحدت­گرا پیشینۀ بسیار غنی در فلسفه­های شرق و غرب دارد. وحدت­گرایی نخستین بار با تفکر عده­ای از فلاسفه مبنی بر وحدت ماده آغاز شد. اینکه اصل و مبدأ پیدایش این عالم از یک مادۀ واحد نشئت گرفته به زبان­ها و صورت­های مختلفی در طول تاریخ بیان شده است. اما در این خصوص که آن مادۀ واحد یا «مادة المواد» چه بوده اختلاف نظرهای بسیاری وجود دارد. تالس[5](550-634 ق.م) آن مادۀ اولیه را آب می­دانست، آنکسیمنس[6]، آن ­را هوا می­دانست، و هراکلیتوس (475-533 ق.م) آن را آتش تصور می­کرد[7]. آنکسیماندر[8] وحدت­گرایی تالس را تأیید می­کرد اما به ترکیب عناصر چهارگانه در مادۀ المواد معتقد بود (524-588 ق.م). بر این اساس در این کثرات ماده­گرایی نیز وحدتی وجود دارد که منحصر در یک موجود یعنی ماده است. تفاوت آن با وحدت وجود در این است که نظریۀ وحدت وجود «واحد»، «یگانه» یا «احد» است که تمامی کثرات به آن بازمی­گردد و از نوعی الوهیّت مقدس برخوردار است (کاکایی، 1389، ص10-40). فلوطین[9] نیز که سرشناس­ترین چهرۀ نو افلاطونیان محسوب می­شود، حقیقت را واحد می­دانست و احدیت را اصل و منشأ کل وجود می­انگاشت و معتقد بود تمامی موجودات از تراوش و ظهور فیضانی مبدأ نخستین و مصدر کل به­وجود آمده­اند. به طور کلی می­توان­ گفت که فلاسفۀ یونان باستان از سقراط و افلاطون گرفته تا گزنفون، پارمنیدس، زنون، تالس، آنکسیماند و فلوطین، هر کدام دیدگاه وحدت­گرای خود را مبتنی بر یگانگی جهان، انسان و هستی بیان کرده­اند (فلوطین، 1336).

     از میان فلاسفۀ قرون اخیر غرب، می­توان به اسپینوزا[10] اشاره کرد که در بیان وحدت عالم معتقد است تمامی موجودات هستی، چیزی به غیر از تجلی صفات گوناگون خدا نیستند (اسپینوزا، 1364، ص45-60). هگل هم در فلسفۀ خود، فلسفۀ وجود را با عبارت پانته­ایسم یا همه خدایی تعبیر کرده ­است. دیالکتیک هگل، شامل مفهوم وحدانی است که در مسیر جمع تضادها و در مراتب بالاتر کاربرد دارد. اینکه هر تز، در تقابل  با یک آنتی تز، منجر به یک سنتز می­شود و این سنتز مجدداً در وضعیت یک تز اولیه قرار می­گیرد و این فرایند ادامه می­یابد تا به وحدت نهایی و «روح مطلق» برسد. این تعبیر نزدیک است به نظر افلاطون که دیالکتیک را روشی جهت دستیابی به ذات تغییرپذیر موجودات می­دانست (زاده­محمدی، 1398، ص.154). دیدگاه لایب­نیتس نیز در خصوص وحدت­گرایی شباهت زیادی به اسپینوزا و برخی فلاسفۀ اسلامی دارد (لایب­نیتس، 1375).

    تمام ادیان باستانی و الهی شرق و غرب، از جمله هندو، بودیسم، تائو، تصوف اسلامی و مسیحی، هریک به سبک خود بر دیدگاه وحدت­گرا تأکید کرده­اند. به عنوان مثال در فلسفۀ کهن هند، برهما به عنوان خدای آفریننده، ویشنو با مفهوم خدایی که از عالم نگهداری می­کند و شیوا تحت عنوان خدای نابودی مطرح بوده­اند. این سه جلوه­های یک خدا هستند که در افسانه­های هندو علی­رغم وجود تجلیات و کثرات بارها از این وحدت حاکم بر جهان صحبت شده است (سالمن و هیگیز، 1387، ص11-30).

    وحدت­گرایی در دین اسلام از جایگاه خاص و منحصر به فردی برخوردار است. قرآن کریم بارها از مخلوقات الهی با عنوان «آیات الهی» نام­ برده ­است. مبتنی بر این دیدگاه، تمام مخلوقات هستی، جلوات و ظهورات یک وجود واحدند به نام الله که نور آسمان­ها و زمین است. در تعبیر آیۀ 3 سوره حدید آمده است که خداوند در هر شیء ظاهر است همان­طور که باطن تمام اشیاء هم هست. پس ظهور خدا در تمام اشیاء اتفاق افتاده است زیرا ظهور و تجلی، شأن وجود است (ملاصدرا، 1389، ص178-129). نظریۀ وحدت­ وجود در میان فلاسفه و عرفای اسلامی، از زمان ابن­عربی (544-619 ه.ق) به عنوان یک نظریه رواج یافت و توسط سایرین، از جمله ملاصدرا، توسعه و تکامل یافت. ابن­عربی و پیروانش خدا را «وجود مطلق» می­دانند که تنها وجود واقعی بیرون از ذهن است. آنها معتقدند هرچند می­توان برای جهان هستی، هنگامی که با ذهن ادراک می­شود، وجود ذهنی قائل شد، اما این وجودهای ذهنی مستقل از وجود مطلق نبوده و همواره به او وابسته­اند (ابن­عربی، 1405)؛(ابن­عربی، 1370). ملاصدرا (1571- 1640) مطابق با قرن شانزدهم و هفدهم میلادی، این نظریه را با مفاهیم «اصلات وجود»، «کثرت در وحدت»، «وحدت در کثرت» تکمیل کرد. از منظر وی، «وجود» و «موجود» واحدند و در عین حال کثیر هستند. به عبارت دیگر، در وحدت، کثرت دارند و در کثرت، وحدت! (زاده­محمدی، 1398، ص.157).

    در علم روان­شناسی نیز تحقیقات زیادی مبتنی بر دیدگاه وحدت­گرا صورت گرفته است. به عنوان مثال در روان­شناسی تحلیل یونگ، با مفاهیمی مانند خودپرورانی یا تفرد روبه­رو هستیم. همچنین معنای علاقۀ اجتماعی در روان­شناسی فردنگر آدلر، کل­نگری در نظریۀ گشتالت و وحدت­گرایی در انگیختگی انسان در نظریۀ مزلو متأثر از مبانی وحدت­گرایی شکل­گرفته­اند. می­توان ­گفت که خودشکوفایی در بخش فرانیازهای مازلو، یک عامل یکپارچه­ساز به­شمار می­رود که وحدت ابعاد متعالی انسان را بیان می­دارد. در عصر حاضر، وحدت­گرایی در رویکردهای روان­شناسی معناگرا نیز انقلاب عظیمی به راه ­انداخته­ است. رویکرد معناگرای فرانکل، یا رویکردهای روان­شناسی وجودی (اگزیستانسیال)، مبتنی بر فلسفۀ پدیدارشناسی شکل­گرفته­اند و حقیقت و معنا را امری نسبی، ذهنی، وابسته به زمینه و تجربۀ افراد می­دانند لذا این دیدگاه­ها شامل کثرت­گرایی می­شود. از منظر فرانکل، یکپارچگی جسمی، روانی و معنوی، عامل تمامیت وجودی انسان است و درمان­جویان در مسیر روش تحلیل وجودی، موفق می­شوند معنای حقیقی وجود خود را از ضمیر ناخودآگاه پیدا کنند. فرانکل این ضمیر را «ناخودآگاه متعالی» نامیده است. ادامۀ­ این پژوهش­ها منجر به پیدایش شاخه­ای به نام روان­شناسی وحدت­مدار شده­ است که پیش­فرض آن مطالعۀ گرایش­های فطری و ظرفیت­های وحدت­مدار مغز و سیر تحول و خودشکوفایی آن است. در این رویکرد، وحدت، انگیزۀ تحرک تمام کنش­ها و فعالیت­های فرد محسوب می­شود. مبتنی بر مفروضات نخستین روان­شناسی وحدت­مدار، این روان­شناسی بر فلسفه و حکمت «وحدت» استوار است، لذا ارگانیسم وجودی پیوسته به یک کل واحد می­باشد که بر تجربیات گذشته، رفتار فعلی و اهداف آیندۀ فرد تأثیرگذار است. به عبارت دیگر هر فرد، یکتا و بی­همتا بوده و این امکان را دارد که زندگی خود را از گذشته و غایتی که در پیش دارد شناسایی نموده و خود را توسعه بخشد. این روان­شناسی به پیوند عمیق وحدانی میان ماهیت انسان و محیط زندگی معتقد است. در این دیدگاه هرچند روان و بدن با یکدیگر در وحدت بوده و تعامل دارند، اما روان یا روح، توانایی استقلال برای زندگی بعدی خود را داشته و می­تواند بدون بدن مادی به حیات خود ادامه دهد. یکی دیگر از مفروضات این نظریه پیرامون ماهیت انسان به وجه شهودی وی مربوط است. در این دیدگاه بخش بزرگی از گسترۀ شناخت انسان، توسط قوای شهودی مغز ساخته می­شود که سهم بسیار حیاتی در حل مشکلات زندگی و کشف و شناخت معنای زندگی دارد. اصطلاح  هوش معنوی، مفهومی است که به تازگی در روان­شناسی معاصر مطرح شده و بخشی از ظرفیت شهودی انسان را بیان می­دارد یعنی بصیرت و دانایی، تجلی ظرفیت شهودی مغز به­شمار می­رود و مفهوم عقل (خرد) بدون درنظرگرفتن شهود، ارزش و کارایی نخواهد داشت. به عبارت دیگر هوش معنوی شامل آگاهی از رابطه با موجود متعالی، سایر افراد، زمین و تمام کائنات و موجودات است. آمرام (2005) معتقد است هوش معنوی، یک هوش فعال است که مأموریت انسان در زندگی را حس تقدس، درک متعادل و باور به بهتر شدن دنیا می­داند (Amram, 2005) . همچنین از منظر وگان (2002) انسانی که خرد و بصیرت معنوی داشته باشد می­تواند مسائل و مشکلات خود و دیگران را به­ نحوی وحدت­مدارانه نگاه ­کند و با افزایش خودآگاهی به بینش فراتر از خود شدن و برقراری ارتباط عمیق صمیمانه به عنوان تکالیف هستی شناختی این رویکرد دست یابد (Vaughan, 2002).

    گلشنی (2021) در پژوهشی با عنوان «از فیزیک تا متافیزیک: دیدگاه اسلام و نگرش معاصر[11]»، به تحلیل تاریخی ارتباط تنگاتنگ فلسفه و فیزیک در تاریخ علم پرداخته و نتیجه می­گیرد ظهور نظریات وحدت­گرای فیزیک در دهه­های اخیر موجب شده است یک بار دیگر فلسفه و متافیزیک، بر فیزیک پیشی بگیرد. مبتنی بر این پژوهش: «قبل از ظهور علم مدرن، فلسفه بر علوم حاکم بود. اما پس از ظهور علم مدرن، با ظهور فیلسوفانی مانند لاک و هیوم، تجربه­گرایی که تنها بر داده­های حسی تکیه داشت، در بیشتر محافل علمی رواج یافت. این امر با ظهور پوزیتیویسم آگوست کنت تقویت شد که فقط به دانش به­دست آمده از تجربه حسی ارزش می­داد. بنابراین، فلسفه جایگاه خود را در میان دانشمندان از دست داد. اما با پیدایش برخی مکاتب فلسفۀ علم در نیمۀ دوم قرن بیستم، آشکار شد که همۀ علوم مبتنی بر بعضی اصول کلی فراعلمی (مابعدالطبیعی) است. سپس برخی از فیزیک­دانان برجسته به نقش مهم فلسفه پی بردند و ائتلاف­های متعددی بین برخی از فیلسوفان و فیزیک­دانان برجسته در چند دانشگاه مهم انگلستان و آمریکا شکل­گرفت که نتایج مثمر ثمری را به همراه داشته است. با احیاء فلسفه، مطالعات دینی نیز شتاب­گرفت و خداباوران از استدلال­های فلسفی برای رد چالش­های ملحدان علیه خداباوری استفاده کردند»(Golshani, 2021, p.83) .

4. روش­شناسی پژوهش

این پژوهش کتابخانه­ای، از لحاظ هدف اکتشافی و بنیادین می­باشد. ما جهت بازاندیشی در پارادایم­های موجود در علوم انسانی و شناسایی خلأهای آن از روش تحلیل محتوا کمک گرفتیم. تحلیل محتوا، روش مناسبی است برای مطالعۀ عینی و سیستماتیک که می­تواند ذهنیت را به عینیت تبدیل و مسیر رسیدن به تفسیر را روشن کرده و به شناخت زوایای پنهان متن کمک­­کند (Berelson, 1971). ما جهت تحلیل محتوا از رویکرد کیفی هدایت شده استفاده کردیم. در این رویکرد، تحلیل بر اساس نظریات موجود صورت­گرفته و کدهای اولیه از متن نظریات استخراج می­شوند (Marian, 2023);(Graneheim&Lundman, 2004, p.106). جامعۀ آماری این پژوهش، شامل تمامی پارادایم­های موجود در علوم انسانی است و در نمونه­گیری هدفمند تا اشباع نظری، 5 پارادایم پوزیتیویسم، تفسیری، انتقادی، پست­مدرن و پراگماتیسم انتخاب شد. در تجزیه و تحلیل داده­ها ابتدا پارادایم­های پنجگانۀ علم را دسته­بندی کرده و سپس ذیل هر یک، 4 کُد اصلی شامل هستی­شناسی، معرفت­شناسی، روش­شناسی، و انسان­شناسی را مشخص­کردیم. سپس با تحلیل عمیق متون هر پارادایم به استخراج خلأهای آن پرداختیم. و به منظور سنجش پایایی و روایی پژوهش از روش پرسش از خبرگان و مقایسه با ادبیات موضوع استفاده کردیم، که با بیش از 90 درصد توافق به تأیید رسید. فرایند تجزیه و تحلیل محتوا به این صورت انجام شد که متون مرتبط با پارادایم­های پنجگانۀ علم را که توسط تئوریسین­های مطرح در هر دیدگاه ارائه شده ­بودند بررسی و سپس کدهای اولیۀ آنها را استخراج کردیم. در مراحل بعد، این کدها را با محوریت 4 مفهوم هستی­شناسی، معرفت­شناسی، روش­شناسی و انسان­شناسی دسته­بندی کردیم. این فرایند پیرامون نظریات وحدت­گرای فیزیک نیز به منظور استخراج هستی­شناسی آن انجام­ شد. کُدگذاری­ها به صورت مستقل توسط 4 کدگذار متخصص در حوزۀ فلسفۀ علم صورت گرفت. در اینجا برخی جداول مربوطه آورده می­شود:

جدول شمارۀ1: کدگذاری اولیه

متن اولیه

کُدگذاری اولیه

از دیدگاه پارادایم پوزیتیویسم، هرچیزی که با چشم دیده شود و لمس شود و با حواس پنجگانه قابل درک باشد واقعیت دارد. این پارادایم معتقد است که ریشۀ همۀ علوم به علوم طبیعی می­رسد، لذا به این پارادایم طبیعت­گرائی هم می­گویند. پوزیتیویسم از منظر هستی­شناختی، یک سیستم فلسفی است که به شدت تجربه­گرا بوده و معتقد است هر ادعای منطقی قابل توجیه می­تواند به طور علمی تأیید شود یا توانایی اثبات منطقی یا ریاضی را دارد و بنابراین متافیزیک و خداباوری را رد می­کند (برگرفته از متن نظریات بیکن، هابز، لاک، برکلی و هیوم و دکارت)

باور به قوانین و حقایق جهان­شمول، عینیت­گرایی، یک واقعیت خارجی مستقل از دانش. حقیقت، شامل الگوهای شناخته شده قابل کشف می­باشد. تجربه­گرا بوده و علم و شناخت را صرفاً مبتنی بر تجربه و آزمایش می­داند.

جدول شماره 2: کُدهای باز، محوری، انتخابی و کلی

پارادایم

کُدهای اولیه

(کُدگذاری باز)

مضمون اصلی

(کدگذاری انتخابی)

مضمون کلی

سازمان­دهنده

پوزیتیویسم

قوانین و حقایق جهان­شمول، عینیت­گرایی، باور به یک واقعیت خارجی که مستقل از دانش ما نسبت به آن است. حقیقت، شامل الگوهای شناخته شده قابل کشف می­باشد. تجربه­گرا بوده و علم و شناخت را صرفاً مبتنی بر تجربه می­داند.

تجربه­گرا

هستی­شناسی

منطق قیاسی از واقعیات جهان­شمول

معرفت­شناسی

انسان عقلایی و منطقی/ جبرگرایی

روش­شناسی

عمدتاً روش­های کمی و آزمایشگاهی

انسان­شناسی

 

5.یافته­های پژوهش

5.1. بررسی خلأهای موجود

مبتنی بر تحلیل صورت گرفته به مبانی فلسفی هر پارادایم رسیدیم که در جدول3 آورده شده است:

جدول شمارۀ3: دسته­بندی مبانی فلسفی پارادایم­های موجود

مناظر پارادایم

پارادایم­ پوزیتیویسم

(اثبات­گرا، عینیت­گرا)

پارادایم تفسیری (برساخت­گرایی)

پارادایم انتقادی

پارادایم پست­مدرن

پارادایم پراگماتیسم

هستی­شناسی

تجربه­گرا

نسبی­گرا

واقعیات جنسیتی

ذهن­گرا- نسبیت­گرا-

واقعیات چندگانه

معرفت­شناسی

منطق قیاسی از واقعیات جهان­شمول

معرفت چیزی جدای از توصیف و نظام معنایی ما نیست

تفاوت اساسی در مرد و زن

معرفت واحدی وجود ندارد/ پایان معرفت

روش­های متکثر برای شناخت واقعیات

انسان­شناسی

انسان عقلایی و منطقی/ جبرگرایی در انتخاب

موجودی مستقل/دارای اختیار در تفسیر و تأویل

انسانی در دام توهمات، موجودی جنسیتی شده.

موجودی مختار

در رابطه شناسا و شناخته شده نقش دارد/ دارای قدرت اختیار زیاد

روش­شناسی

عمدتاً روش­های کمی و آزمایشگاهی

هرمنوتیک/ مطالعات تفسیری و قوم­گرایانه

تحلیل گفتمان انتقادی

ساختارشکنانه

روش­های متکثر و ترکیبی. تلفیق روش­های کمی و کیفی

    یافته­های این پژوهش نشان ­می­دهد که تمامی پارادایم­های موجود، جزئی­گرا بوده و نتوانسته­اند انسان را به عنوان یک کل تعریف کرده و نقش او در هستی را با یک نگاه جامع مشخص­ کنند. مدت زیادی علم از جمله علوم انسانی، به پیروی از پارادایم­های موجود، تنها به ابعاد مادی انسان توجه داشته ­است­ و آنجا که سخن از ذهنیت به میان آمده، به بُعد مادی ذهن پرداخته شده و نه معنای متافیزیکی آن، همچنین هریک از پارادایم­ها با تأکید بر یکی از ابعاد، از سایر ابعاد، غفلت ورزیده­اند، در حالی­که ذهن و روح در ذات انسان موجود است و این ابعاد قابل تفکیک نیستند. لذا مهم­ترین خلأ در پارادایم­های موجود، عدم توجه آگاهانه به چندبعدی بودن انسان است و این خلأ به این موضوع برمی­گردد که اساساً این نظریات مبتنی بر هستی­شناسی مادی شکل­گرفته­اند. به عبارت دیگر، ریشۀ اصلی خلأهای موجود در پارادایم­ها، مربوط به مبانی فلسفی و هستی­شناسی پارادایم­های حاکم بر آن است. شناخت هستی به طور محدود و تأکید بر ابزار شناخت تک­بعدی و مطلق­گرایی که در پارادایم­های حاکم بر علم فعلی وجود دارد، باعث شده شناخت انسان نسبت به هستی و خودش، یک شناخت تک­بعدی و محدود باشد.

    بررسی پیش­فرض­های فلسفی هر پارادایم نشان ­داد که اگر تفاوت­های جزئی هر دیدگاه را نادیده بگیریم، می­توان­گفت پارادایم­های پوزیتیویسم و پراگماتیسم بیشتر بر عینیت و بعد جسمی انسان تمرکز دارند و پارادایم­های تفسیری، انتقادی و پست­مدرن تمرکز خود را به ذهنیت معطوف داشته­اند و پارادایم پراگماتیسم تمرکز بر عمل­گرایی را راه­حل رویارویی با هستی می­داند. در اینجا افراط و تفریط­های موجود در دیدگاه­های مختلف پیرامون نقش انسان، کاملاً مشهود است. براساس نتایج پژوهش، مهم­ترین خلأ پارادایم پراگماتیسم، تمرکز بر تجربه­گرایی و نادیده­گرفتن ابعاد شناختی فراتر از حس و محدودکردن دانش در تجربه می­باشد. پارادایم تفسیری نیز با تمرکز بیش از حد بر ذهنیات و غفلت از حقایق عینی و غفلت از سایر ابعاد هستی و محدودکردن دانش در قفس ذهن مانده است. پیرامون مهم­ترین خلأ در دیدگاه انتقادی می­توان به گم شدن معنای واقعیت در رقابت میان بازیگران اجتماعی و غفلت از وابستگی ابعاد مختلف عین و ذهن به یکدیگر و محدودکردن دانش در انتقاد و تعارض جنسی اشاره کرد. همچنین مهم­ترین نقص پارادایم پست­مدرن، تمرکز افراطی بر کثرت­گرایی و عدم ارائۀ راه­حل کاربردی در عمل و غفلت از ابعاد پنهان هستی و محدودکردن دانش در ساختارشکنی و عدم قطعیت می­باشد. دیدگاه پراگماتیسم نیز با تمرکز افراطی بر عمل­گرایی و رد متافیزیک و سایر ابعاد هستی و محدودکردن دانش در عمل، دارای خلأهای زیادی است.

5.2. رفع خلأهای موجود

نتایج نشان می­دهد اگر به دنبال پیشرفت در علوم انسانی هستیم، باید هستی­شناسی مادی­گرا و تک­بعدی حاکم بر پارادایم­های پنج­گانۀ علم و عدم شناخت صحیح از سایر ابعاد وجودی انسان، تغییر کند، لذا باید به دنبال پارادایم جدیدی باشیم که هستی و انسان را در ابعاد بیشتری به ما بشناساند. نظریات وحدت­گرای فیزیک با تلاش جهت ایجاد وحدت در نیروها و توجه به ابعاد بیشتر هستی، گزینۀ مناسبی برای رفع این خلأ می­باشند. بنابراین، پیشنهاد ما جهت حل این خلأ­ها، تغییر دیدگاه پارادایمی به سمت استفاده از مبانی هستی­شناسی وحدت­گراست. مبانی پارادایم وحدت­گرا مبتنی بر بررسی­های صورت گرفته در ادبیات پژوهش و همچنین پرسش از 5 نفر از خبرگان علم فیزیک و علوم انسانی به صورت ذیل ارائه می­شود:

5.3.هستی­شناسی نظریات وحدت­گرا

در دیدگاه وحدت­گرا وقتی در باب چیستی واقعیت می­پرسیم، پاسخ ما در مواجهه با این سؤال مبتنی بر این پیش­فرض است که حقیقت، چیزی فراتر از عالم ماده است. و نیروهای متکثر حاکم بر هستی، در سطوح مادی و فرامادی، علی­رغم تضاد و تعارض در یک وحدت جمعی به­سر­می­برند. هیچ علمی بدون اصول نیست. نظریات وحدت­گرا هم که به قول لینده فیزیک­دان معروف برگرفته از ادیان توحیدی­اند، اصولی دارند که در قول­های مختلف دانشمندان و نظریه­پردازان این حوزه آشکار می­باشد. در این دیدگاه، از آنجا که علم تجربی، جامع نیست، باید یک دیگاه جامع و چارچوبی باشد که هم سؤالات انسانی و هم اخلاق و هم اصول حاکم بر علم را دربرگیرد. هستی­شناسی وحدت­گرا در واقع به فلسفۀ وجود پرداخته و  بر سه اصل یگانگی، علیت و هدفمندی استوار می­باشد.

    الف: یگانگی

وقتی با نظریه­های مهم بنیادی فیزیک یا زیست­شناسی سروکارداریم، مفروضات متافیزیکی نقش مهمی در گزینش یا تعبیر نظریه­ها دارند. در اینجا به مهم­ترین آنها می­پردازیم: وحدت­بخشی نیروهای طبیعت یکی از مفروضات مهم فیزیک­دانان معاصر است. در دهه­های اخیر توجه شده است که بروز حیات در جهان بستگی به تنظیم چهار نیروی شناخته شدۀ طبیعت دارد. برای مثال اگر قوت نیروی ثقل کمی بیشتر از مقدار فعلی آن می­بود، انبساط جهان متوقف و انقباض آن شروع می­شد. در این صورت فرصتی برای تشکیل کهشکان­ها نمی­بود. همچنین اگر قوت نیروی ثقل اندکی کمتر از مقدار فعلی آن می­بود، جهان خیلی زود منبسط می­شد و باز فرصتی برای تشکیل ستارگان نمی­بود. در هر دو حالت شرایط برای ساخت اتم کربن که برای زمینه­های مادی حیات لازم است، فراهم نمی­شد. بنابراین به نظر می­رسد قوانین فیزیک طوری تنظیم شده­اند که بروز حیات را میسر سازند. این تنظیم ظریف نیروی طبیعت را اصل آنتروپیک (انسان محوری) می­نامند. در اینجا دو دیدگاه رایج وجود دارد که اولی معتقد است بی­نهایت جهان وجود دارد و تعجبی نیست که یکی از آنها شرایط لازم برای حیات را دارد و دیگری عنوان می­کند که ما تنها یک جهان داریم و آن هم طراحی داشته است. فیزیک­دانان خدا ناباور تعبیر اول و فیزیک­دانان خداباور اندیشۀ دوم را می­پسندند. اما به قول راجر تریگ: «بعضی از مردم صحبت از تعداد زیادی جهان می­کنند و این­طور اتفاق افتاده که ما در جهانی هستیم که ما را تولید کرد، اما به نظر من اگر پاسخ یک سؤال بی­نهایت جهان باشد، ما مشکلات زیادی داریم. ساده­تر است که به خدایی اعتقاد داشته باشیم که جهان ما را به­وجودآورد (گلشنی،1398، ص112).

ب) علیّت

 هرچند با ظهور فیزیک کوانتوم و محورشدن اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، علیّت کنار گذاشته شد، اما فیزیک­دانان جدید که پیرو نظریات وحدت­گرا هستند، معتقد به اصل علیّت هستند. در این نگاه، هر پدیده­ای علتی دارد و اینکه ما علت چیزی را نمی­دانیم دلیل بر نبودن نیست، بلکه علم ما هنوز به آن درجه نرسیده که بتواند علت تمام اتفاقات را درک­کند. به­قول اینشتین خداوند تاس نمی­اندازد و جهان بر اساس احتمالات و عدم ­قطعیت اداره ­نمی­شود (گلشنی، 1398).

ج)هدفمندی

یکی از موضوعات مورد مناقشه در زمان ما هدف­داری طبیعت است. علم جدید با توصیف پدیده­ها سروکار داشته و ملاحظات غایت­شناختی را در پژوهش علمی نادیده گرفته است. بنیان­گذاران علم جدید، منکر هدف­داری طبیعت نبودند اما کار علم را بررسی ملاحظات غایت­شناختی نمی­دانستند. با رواج پوزیتیویسم غایت­انگاری راهی برای خداباوری تلقی­ شد و بنابراین منکران وجود خدا به کلی منکر هدف­داری در طبیعت شدند. برای مثال واینبرگ می­گوید: «جهان فعلی از یک شرایط کاملاً ناآشنا توسعه پیدا کرد و آینده­ای خاموش درپی دارد. هرچه جهان قابل فهم­تر به نظر برسد بی­هدف­تر به نظر می­آید.» پل دیویس در پاسخ به واینبرگ می­گوید: «اگر جهان هدفی نداشته­ باشد با دو مسئله روبه­رو هستیم: اول اینکه فعالیت­های علمی بی­معناست و دوم اینکه اگر جهان دربارۀ چیزی نیست دلیلی وجود ندارد که به جستجوی علم بپردازیم (گلشنی،1398، ص114). به قول اینشتین: «ایمان به اینکه مقررات معتبر در جهان هستی عقلانی هستند به این حوزه تعلق دارد. من هیچ دانشمند معقولی را بدون این ایمان سراغ ندارم. وضعیت را می­توان این­طور بیان کرد: علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم کور». درخصوص هدف­مندی جهان، الن ساندیج، کیهان­شناس برجسته معاصر می­گوید: «جهان، در نحوۀ تنظیمش، آنقدر پیچیده است که من مایلم عقیده­ام را باز نگه دارم و دنبال پاسخ مطلق نگردم، چیزی که به نظرم هرگز قابل حصول نیست. من  این را 15 یا 20 سال پیش نمی­گفتم، اما اینکه در انتها مثل نیچه شوم که برای 7 سال کنار یک پنجره بنشینم و این سو و آن سو شوم و به دلیل پوچ­گرایی با کسی صحبت نکنم، راهش نیست... پوچ­انگاری به دیوانگی منتهی می­شود، برای پرهیز از آن من مایلم که بر آن باشم که هدفی وجود دارد.» (Lightman&Brawer, 1990, p.83). نظریات وحدت­گرای فیزیک علاوه بر بُعد مادی به ابعاد غیرمادی نیز معتقدند، لذا می­توان گفت این نظریات رویکرد چند بعدی به انسان دارند. انسان­شناسی وحدت­گرا به دنبال نفی ماده و یا یکی کردن ماده و غیرماده نیست بلکه این عقیده را دنبال می­کند که ماده و غیرماده هر دو وجود دارند.

6. نتیجه­گیری

متافیزیک و فلسفه همواره نقش پررنگی در شکل­گیری علم ایفا کرده­اند. قدما به نقش پیش­فرض­ها در علوم به صورت اصول متافیزیکی باور داشتند. در قرن بیستم نیز فیزیک­دانان برجسته­ای نظیر اینشتین و پلانک متوجه نقش پیش­فرض­های فلسفی در نظریه­پردازی­ها بودند. در چند دهۀ اخیر مسئلۀ عوامل روان­شناختی و جامعه­شناختی نیز در شکل­گیری، تعبیر و ترویج نظریه­های علمی مورد توجه بسیاری از دانشمندان قرارگرفته­ است. آندره لینده، کیهان­شناس برجستۀ معاصر روسی، در تأثیر شگرف نقش پیش­فرض­های فلسفی در شکل­گیری علوم می­گوید: «کل کیهان­شناسی جدید، عمیقاً متأثر از سنت غربی توحید است. این ایده که ممکن است جهان را از طریق یک نظریۀ نهایی برای همه چیز (نظریات وحدت­گرا) بفهمیم، ناشی از اعتقاد به خدای یگانه است.» (Linde, 1998, p.B4).

    در علوم انسانی دخالت دیدگاه­های متافیزیکی و ارزش­های دینی در فعالیت­های علمی به مراتب بیش از علوم تجربی، تعیین­کننده است. برای مثال در روان­شناسی، اگر انسان فقط مادی و حاصل فعل و انفعلات عناصر شیمیایی تلقی­شود، یا اینکه او را دارای یک روح الهی بدانید، در انتخاب مسائل و روش­های تحقیق و نظریه­پردازی­ها تأثیر بسیاری خواهد داشت. لذا می­توان گفت که هیچ دانشی فارغ از قضاوت­های ارزشی و یا فلسفی نیست و تفاوت بین علوم انسانی و علوم طبیعی تنها در میزان وفور پیش­فرض­هاست. باتوجه به انقلاب جدیدی که نظریات وحدت­گرا در علم فیزیک ایجادکرده­اند، و اینکه تعداد زیادی از فیزیک­دانان معاصر اعتراف دارند که این فلسفه و متافیزیک است که بر فیزیک سبقت دارد و خاستگاه اولیۀ این نظریات، فلسفه است، و از طرف دیگر با نظر به ارتباط ناگسستنی علوم با یکدیگر، ورود دیدگاه وحدت­گرا در علوم انسانی، امری اجتناب­ناپذیر است.

    به طور کلی می­توان استنباط کرد که در دو دهۀ اخیر با پیشرفت­های علوم مختلف به­خصوص فیزیک و ظهور نظریات وحدت­گرا مانند نظریه ریسمان، گرانش کوانتومی و جهان­های موازی، بسیاری از دانشمندان به لزوم وجود متافیزیک چون چتری بر سر علم باور پیدا کرده و به این قضیه معترف­اند که مرزبندی مشخصی بین علم و غیرعلم وجود نداشته و علم حسی و تجربی جدید به هرحال از متافیزیک خالی نیست، بلکه به آن محتاج است. همین امر لزوم تغییر دیدگاه­ها و پارادایم­های جدید پیرامون علم را مشخص می­کند. نظریه­پردازان این عصر اگر خواهان پیشی گرفتن از گذشتگان هستند باید با توجه به ابعاد بالاتر جهان هستی به سوی هستی­شناسی تازه­ای حرکت کنند که بتواند با دید کل­گرایانه چون چتری، اصول متافیزیکی را نیز در کنار فیزیک و سایر علوم مورد توجه قرار دهد.

    در این پژوهش، ما با هدف ارتقاء پیش­فرض­های حاکم بر علوم انسانی، به کمک روش تحلیل محتوا، به بررسی پیش­فرض­های پارادایم­های پنج­گانۀ حاکم بر علم پرداختیم، و به این نتیجه رسیدیم که خلأهای موجود در پارادایم­های مختلف علم، که در عمل باعث عدم تعالی انسان امروز و سردرگمی او شده، به هستی­شناسی مادی­گرای این پارادایم­ها بازمی­گردد. پارادایم­های موجود، در معرفی انسان، از متکثرالابعاد بودن هستی و انسان، غفلت ورزیده و تنها در دعوای میان عین و ذهن باقی ­مانده­اند. این درحالی است که در علم فیزیک، با ظهور نظریات وحدت­گرا، انقلاب جدیدی پیرامون شناخت هستی به­وجود آمده که بر دو اصل متکثرالابعاد بودن هستی و وحدت نیروها استوار است. ما جهت حل معضلات و خلأهای موجود در علوم انسانی، تغییر پارادایم به سوی وحدت­گرایی را پیشنهاد می­دهیم. وحدت­گرایی قابلیت تغییر پارادایم در عصر جدید را دارد، به چند دلیل: اول اینکه مبتنی بر هستی­شناسی وحدت­گرا، تمام علوم یکی هستند و مرزبندی دانش یک دیدگاه پوزیتیویسمی و مردود است. همچنین در سیر پیشرفت علوم همواره شاهد ارتباط عمیق علوم با یکدیگر هستیم. بسیاری از تئوری­های علوم انسانی و علوم اجتماعی از تئوری­های علوم طبیعی اقتباس شده­اند. هرچند هم که تقلیل­گرایی را نکوهش کنیم اما در اصول و بنیان­های اولیۀ علوم انسانی ناگزیر از آن هستیم. دلیل دیگر این است که نظریات وحدت­گرای فیزیک، به منظور حل تعارض میان نظریات نسبیت و کوانتوم ارائه­ شدند، پس الگوبرداری از آنها تجربۀ موفقی است که در علوم انسانی نیز خواهد توانست تعارضات بسیاری را حل و فصل نماید. نکتۀ آخر اینکه مبتنی بر هستی­شناسی وحدت­گرا، هستی همواره چیزی بیشتر از آن چیزی است که ما می­بینیم و همواره ابعاد بالاتری وجود دارد که با چشم مادی قابل رؤیت نیست. لذا اینکه دلیل چیزی را نمی­دانیم به معنای حذف علیت از هستی نمی­باشد؛ بلکه هنوز علم ما به آن درجه نرسیده که علت آن پدیده را درک­کند. این همان اعتراف به پیشی گرفتن فلسفه و متافیزیک بر فیزیک می­باشد. واضح است که این نگرش عمیق، بسیاری از چالش­های موجود در حوزۀ علوم انسانی را حل و رفع خواهد کرد و آن را در آستانۀ انقلابی نو قرار خواهد داد.

 

[1] . «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ»(زمر،آیه9).

[2] . أَلْعِلْمُ نُورٌ یقْذِفُهُ اللّه فِی قَلْبِ مَنْ یشاء.

[3]. Theory of everything

[4] . Grand unified theory

[5] . Thales

[6] . Anaximenes

[7] . Heraclitus

[8] . Anaximander

[9] . Plotinus

[10] . Baruch Spinoza

[11].  From Physics to Metaphysics: Islamic Perspective and ontemporary Outlook

  1. Amram, J.Y.(2005). Intelligence Beyond IQ: the Contribution of Emotional and spiritual Intelligences to Effective Business Leadership. Institute of Transpesonal Psychology and Social Psychology.
  2. Beibei Chen (2021). The String Theory: Past and Present. IOP Conference Series: Earth and Environmental Science,658. https://doi:10.1088/1755-1315/658/1/012002
  3. Berelson, B.(1971). Content Analysis in communication Research NewYork:Hafner.
  4. Cohen, Eliel (2021). "The boundary lens: theorising academic actitity". The University and its Boundaries: Thriving or Surviving in the 21st Century 1st Edition. New York: Routledge. pp. 14–41. ISBN978-0-367-56298-4. Archived from the original on May 5, 2021. Retrieved May 4, 2021.
  5. Djordje Minic(2020). From Quantum Foundations of Quantum Field Theory, String Theory and Quantum Gravity to Dark Matter and Dark Energy. Cornell university. https://doi.org/10.48550/arXiv.2003.00318
  6. Drageset, Olav(2020). A model of matter, mind, and consciousness. Physics Essays Publication, Ryghs vei 15-B, N-0785 Oslo, Norway.
  7. Fischer, M.R.; Fabry, G (2014). "Thinking and acting scientifically: Indispensable basis of medical education". GMS Zeitschrift für Medizinische Ausbildung. 31 (2): Doc24. doi:3205/zma000916. PMC4027809. PMID 24872859.
  8. Folkert, Kuipers. (2022). Humanities (research field). doi: 10.31219/osf.io/2ufbh
  9. Francesco, Tava., Daan, F., Oostveen. (2022). Future Humanities. Future Humanities, doi: 10.1002/fhu2.2
  10. Golshani, Mehdi.(2021). From Physics to Metaphysics: Islamic Perspective and Contemporary Outlook. The Quarterly Journal of Philosophical Investigations, vol.15, issue:36, pp.82-91.
  11. Goles, Tim and Rudy Hirschheim(2000), The paradigm is dead, the paradigm is dead. . .long live the paradigm: the legacy of Burrell and Morgan, Omega, 28 ,249±268.
  12. Graneheim,U.H.&Lundman,B.(2004). Qualitative Content Analysis in nursing research: Concepts, Procedures and Measures to achive trustworthiness.Nurss Edu Today:VOL 24
  13. Greene, B. (2011). The Elegant Universe. United Kingdom: Random House.
  14. Greene, Brian.(2015). "The Theory of Relativity, Then and Now". Retrieved 26 September 2015. https://www.smithsonianmag.com/innovation/theory-of-relativity-then-and-now-180956622/?no-ist
  15. Heilbron,L; et al. (2003). "Preface". The Oxford Companion to the History of Modern Science. New York: Oxford University Press. pp. vii–x. ISBN 978-0-19-511229-0.
  16. Hugh Willmott. (1993). Breaking the Paradigm mentality. organization studies, 14 (5), PP: 681-719.
  17. Jaki, Stanley(1992). The Relevance of physics. The Scottish Academic Peress, 1992, p.352.
  18. Kaku, Michio(2014). The future of the mind : the scientific quest to understand,enhance,and empower the mind. New York: Doubleday.
  19. Linde, A.(1998), The Christian Science Monitor, p.B4.
  20. Margenau, Henry and Varghese, Abraham,.(1993). Cosmos, Bios, Theos. La Salle,I11, p105.
  21. Marian, Georgiev, Delchev. (2023). Application of the Method Content-analysis of Educational Content in the Preparation of Students of Pedagogical Specialties in the Conditions of Distance Learning. Pedagogika, doi: 10.53656/ped2023-3s.11
  22. Medawar, Peter. (1984). The Limits of Science, Oxford: Oxford University Peress, p.60-66
  23. Neumen, W. L. (2000). Social Research Methods: Qualitative and Approaches. London: Ally and Bacon.
  24. Nisbet, Robert A.; Greenfeld, Liah (October 16, 2020). "Social Science". Encyclopedia Britannica. Encyclopædia Britannica, Inc. Archived from the original on February 2, 2022. Retrieved May 9, 2021.
  25. Norman Jackson & Pippa carter. (1991). In Deference of Paradigm incommensurability. Organization Studies, 12(1), PP: 109-127.
  26. Pallardy, Richard. "Encarta". Encyclopedia Britannica, Invalid Date, https://www.britannica.com/topic/Encarta. Accessed 27 January 2024.
  27. Parker, B 1993, 'Overcoming some of the problems', pp.259-279
  28. Polchinski, J., 1998. String theory: Volume 1, an introduction to the bosonic string. Cambridge university press.
  29. Rucker, Rudy(2019). "Robots and souls". Infinity and the Mind: The Science and Philosophy of the Infinite (Reprint ed.). Princeton, New Jersey: Princeton University Press. pp. 157–188. ISBN978-0-691-19138-6. Archived from the original on February 26, 2021. Retrieved May 11, 2021.
  30. Vaughan, F.(2002). What Is Spiritual Intelligence? Journal of Humanistic Psychology.42(2).
  31. Weaver,Gary.R. & Gioia, Dennis.A. (1994). Paradigm Lost: In Commensurability vs structurationalist inquiry. Organization Studies, 15 (4), PP: 595-59.
  32. VALENTINO BRAMÈ MARIO (2006). String theory: In search of (meta)physical objects.« Revue internationale de philosophie » 2006/2 n° 236 | pages 209 à 221. DOI:10.3917/rip.236.0209
  33. Weinberg, S. (2010). Dreams Of A Final Theory: The Search for The Fundamental Laws of Nature. United Kingdom: Random House.
  34. Weyl, Hermann. (1922). Space-Time-Matter, trans. By H. L. Brose. London: Methuen, p.10.
  35. Wilson, E.O. (1999). "The natural sciences". Consilience: The Unity of Knowledge (Reprint ed.). New York: Vintage. pp. 49–71. ISBN978-0-679-76867-8.
Volume 5, Issue 9 - Serial Number 9
Humanities
Volume 5, Spring & Summer 2024, No.9
September 2024
Pages 5-25