The Myth of Adams Fall in Ahmad Samani’s Rawh al-arwah

Document Type : Book Review

Author
Abstract
In this article William Chittick studys  the book Rawh al-arwah written by Ahmad Samani. Ahmad was a writer in the sixth century and wrote this book in the year 534. More than 600 pages of the book is  known by the title “Rawh al- arwah fi sharh asma al-malik al-fattah” . This book with a Sufi literature is known as a classic feature. The style of the writer is complicated but has a good  musical quality. He emphasizes on the importance of the book in Sufi education, its effect on next generations, the meaning of love and the role of Adam’s incompleteness for gaining the compassion and mercy of God.
Ahmad samani was a member of a well-known family in Marve whose famous book is the reputation of Divine names in Farsi language. The book regularly and precisely explains 74 names of God and  has reflections about moral implications. The writer of the article, William Chitick, also surveys the mystical dimensions of Ahmad and also his Sufi poems. This article also refers to the  difference and similarities between Raw al arwah and Kashf alasrar Meybodi. Because  both of these books refer to divine names, of course, in different writing language .
Generally in this article,  wiliam chitick shows that this book is  a remarkable Persian Sufi work.
Keywords

 

افسانه هبوط آدم[1]

برگرفته از کتاب: روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح[2]، تألیف: شهاب الدین احمد (سمعانی)

ویلیام چیتیک[3]

مترجم: فرحناز آیت اللهی[4]

تاریخ دریافت: 1/8/1402    تاریخ پذیرش: 1/10/1402

 

چکیده

مقاله پیش رو مروری است بر کتاب "روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح" اثر شهاب الدین احمد سمعانی که ویلیام چیتیک به بررسی آن پرداخته است. سمعانی نویسنده قرن ششم هجری بوده و این کتاب را در سال 534 هجری نگارش کرده است. این اثر با بیش از 600 صفحه، تحت عنوان "روح الارواح فی شرح اَلاسماء الملک الفتاح" شناخته می‌شود که به تفسیر اسماء الهی به زبان فارسی می‌پردازد. این کتاب با ادبیات صوفیانه از آثار کلاسیک در این زمینه محسوب می­شود. سبک نگارش نویسنده پیچیده اما با کیفیت بالای موسیقایی است. او همچنین بر اهمیت کتاب در آموزش تعالیم صوفیانه و تأثیر آن بر نسل­های بعدی و همچنین بر مفهوم عشق و نقش نقصانِ انسان در طلب رحمت و مغفرت خداوند، تأکید دارد.

احمد سمعانی عضو خانواده‌ای معروف در شهر مرو بوده است، و پدر و برادر بزرگش نیز علاقه­مند به علوم دینی بوده‌اند. کتاب "روح الارواح"، هفتاد و چهار اسم از اسماء الهی را تحت عنوان‌های مختلف بررسی می‌کند و تأملاتی درباره مضامین معنویت اسلامی ارائه می‌دهد.

نویسنده به بررسی بُعد عرفانی احمد سمعانی در کتاب "روح الارواح" و شعرهای صوفیانه و اشعاری که خود سمعانی سروده است، می­پردازد. در این مقاله نویسنده به بررسی تفاوت‌ها و تشابه‌های کتاب "روح الارواح" با کتاب "کشف الاسرار" میبدی نیز اشاره می­کند. زیرا هر دو اثر درباره معانی اسماء الهی است البته در روش و زبان نوشتاری با یکدیگر تفاوت دارند. به طور کلی، مقاله ویلیام چیتیک نشان می‌دهد که این کتاب به عنوان یک اثر فارسی صوفیانۀ برجسته، قابل توجه است.

 

واژه­های اصلی: احمد سمعانی - کتاب «روح الارواح»  - صوفیانه – ویلیام چیتیک

 

 

مقدمه:

          قسمت بزرگی از ادبیات صوفیانه، نامکشوف باقی مانده است. متون زیادی به­عنوان کلاسیک شناخته شده­اند و بسیاری توسط محققانِ معاصر به منصه ظهور رسیده­‌‌­اند، اما متون دیگری همچنان فراموش شده در کتابخانه­ها و یا مجموعه­های شخصی در انتظارِ کشف شدن هستند. این واقعیت که این متون ناشناخته­اند، بدین معنا نیست که مهم نیستند. یک مورد که می­توان به آن اشاره کرد، کتاب "روحُ الاَرواح فی شرح اَلاسماء الملک الفتّاح" نوشته احمد سمعانی است که معاصر غزالی و سنایی بوده و در سال 534 هجری وفات یافته است. نسخه­های خطی این کتاب که بیش از 600 صفحه­ست در چند کتابخانه وجود دارد. بعضی از محققان معاصر ادب پارسی مانند بدیع الزمان فروزانفر و محمدتقی دانش­پژوه به آن اشاره کرده­اند، اما توجه زیادی به آن نشان داده نشد تا اینکه در سال 1989 نجیب مایل هروی به چاپ آن همت گماشت[5]. حال که این متن در دسترس قرار گرفته شایسته است که به­عنوان یک اثر فارسی صوفیانۀ برجسته، به­شمار آید.

گرچه احمد سمعانی برای بسیاری از محققین معاصر ناشناخته است، اما یافتن اطلاعات در مورد زندگی­ او دشوار نیست. او عضو یک خانواده معروفِ شافعی مسلک در شهر مرو بوده است. پدرش ابوالمظفر منصور بن محمد (489-422)(1031-1096) مفسر قرآن و کتب حدیث، فقه و کلام بوده است. احمد توسط پدر و برادر بزرگش ابوبکر محمد بن منصور تعلیم یافت. این برادر (ابوبکر)، در واقع پدر مشهورترین عضو خانواده، عبدالکریم بن محمد سمعانی، نویسنده شجره نامۀ معروف "الانساب" است. در این کتاب عبدالکریم، عمویش احمد را یک واعظ فصیح، یک بحث­کننده توانا و یک شاعر خوب معرفی می­کند که در کتاب روح الارواح این ویژگی­ها، آشکار است. عبدالکریم می­نویسد در سال 529 ه.ق /1134-35، این دو با هم برای استماع کتاب "صحیح مسلم" از مرو به نیشابور سفر کردند.[6]

تفسیرهای زیادی در مورد اسماء الهی به عربی نوشته شده است[7]، اما به نظر می­رسد کتاب روح الارواح اولین اثر دقیق و نظام­مند فارسی در این زمینه است. سمعانی صد و یک اسم را تحت هفتاد و چهار عنوان، مورد بحث قرار می­دهد. در هر مورد او با توضیح معنی ادبی اسم یا اسماء شروع می­کند. سپس اجازه می­دهد الهامات غیبی به کمکش بیایند. نتیجه آن، یک سری تأملات عمیق در مورد مضامین اساسی معنویت اسلامی است.

          روح الارواح نشان می­دهد که سمعانی استاد همه علوم دینی بوده است. اما این بُعد عرفانی اوست که در ظاهر و باطن کارهایش می­درخشد. سمعانی معمولاً اشعار صوفیانه (از جمله اشعاری از سنایی) و اشعار و غزل­هایی را که خود سروده است، نقل می­کند. با این وجود اشعارش بیشتر شاعرانه هستند تا نظم­گونه و او را به راستی باید یکی از شعرای بزرگ زبان پارسی دانست. او با خودانگیختگی و شعفِ مطلق می­سراید و در عین حال تمام شیوه­های طراز اول شعر را به نمایش می­گذارد. سَبک نوشتار او ساده نیست- مطمئناً از برادران غزالی یا عین القضات همدانی، پیچیده­تر است. اما کیفیت موسیقایی و زیبایی متن، برجسته است. بدون شک او این کتاب را نوشته تا با صدای بلند خوانده شود. وقتی خواهرزاده­اش می­گوید دایی­اش یک سخنران بلیغ و شیوا بوده می­توانید او را درحال خواندن نوشته­هایش و تأثیر خلسه­واری که بر روی شنوندگان­ می­گذاشته است ببینید، متونی که اغلب به صورت روایت­های ادبی قدیس­گونه بوده است.

اثر سمعانی را می­توان با اثر فراموش شدۀ ادبی صوفیانه "کشف الاسرار" نوشته میبدی مقایسه کرد. تفسیر ده جلدی قرآن توسط میبدی در سال 520، چند دهه قبل از اینکه سمعانی، روح الارواح را به رشته تحریر درآورد، آغاز شد. اما تفسیر میبدی تنها در بخش سوم کتاب که مربوط به معنای باطنی قرآن است به اوج شیوایی می­رسد. سمعانی سطح بالایی از الهام و زیبایی را از آغاز تا پایان کتاب تبیین می­کند و تنها در ابتدای هر بخش است که حالت یک نوشته معمولی را دارد. در واقع من هیچ متن دیگری را چنین اصیل، تازه و غنی از تصاویر شاعرانه و شادمانه، ندیده­ام.

روح الارواح مانند کشف الاسرار یک منبع دقیق برای تعالیم نظری صوفیانه است. سمعانی به بسیاری از موضوعات از جمله انسان­شناسی اسلامی کمک­های شایانی می­کند. او مسلماً تحت تأثیر کتاب کشف الاسرار و رسائل اخوان الصفا [8] بوده و درعوض، بی­شک او نیز الهام­بخش بسیاری از پیروان خود (در نسل بعدی) است. به احتمال زیاد مولانا با آثار او آشنا بوده است. مثنوی معنوی که حدود صد و بیست سال بعد نوشته شده، از نظر سبک و معنا بیشتر از هر اثر دیگری در ادبیات فارسی، به روح الارواح نزدیک است.

برخی از ویژگی­های کتاب سمعانی را می­توان با بررسی یکی از موضوعات اصلی آن به تصویر کشید. مفهوم اصلی و زیربنایی متن این است که انسان برای عشق آفریده شده است و درد و رنج آن، نقش مثبتی در افزایش اشتیاق انسان به خدا دارد. مانند بیشتر نظریه­پردازان صوفی، تأکید سمعانی بیشتر بر روی شفقت، عشق و رحمت پروردگار است تا خشم و مجازات او. معنا و مفهوم اصلی نوشته او خلاصه­ای است از حدیث معروف "رحمت خدا بر غضبش پیشی دارد".

بیشتر مباحث سمعانی دربارۀ رحم و شفقت پروردگار  به حادثه رمزی و تمثیلی خلقت انسان یعنی هبوط آدم ارتباط دارد. با توجه به نسخۀ قرآنیِ هبوط آدم، اسلام هرگز به اندازه مسیحیت بر پیامدهای منفی آن تأکید نکرده است. با این­حال، بسیاری از بزرگان مسلمان، هبوط را ناشی از خشمِ خداوند تلقی و بر قطع توازن میان انسان با واقعیت الهی که نتیجه آن بوده است، تأکید کرده­اند. سمعانی فراموش نمی­کند که خداوند قهار و سخت کیفردهنده است، ولی تمایل دارد که تفسیر این قسمت از پیام الهی را به دیگران واگذار کند. اگر عقاید عامه خلاف این بود، او بر جنبه مثبت سقوط آدم تأکید نمی­کرد. به وضوح او تصمیم گرفته با این عقیده که انگیزه اصلی برای اطاعت از خدا ترس است، مقابله کند.اصرار سمعانی بر اینکه سقوط آدم ریشه در رحمت و بخشش الهی دارد ممکن است برای برخی از خوانندگان تعجب­آور باشد. فرد ممکن است فوراً اعتراض کند که سمعانی گناه را به فضیلت تبدیل و به سرپیچی از فرمان الهی تشویق می­کند. اما نباید فراموش شود که بافت اجتماعی و مذهبی سمعانی چگونه بوده است و متن او را باید با توجه به وضعیت معاصر خودمان بخوانیم که در آن نهادهای تربیت دینی به عنوان عوامل محدود­کنندۀ آزادی درنظرگرفته می‌شوند. سمعانی در جامعه­ای زندگی می­کرده که در آن شریعت، رعایت و امری بدیهی تلقی می­شده است. او پیشنهاد نمی­کند که مردم باید گناه کنند و از این بابت خوشحال باشند بلکه از آنها می­خواهد که با دقت به انگیزه­های خود توجه کنند و ببینند پیروی آنها از شریعت برای جلب رضایت خداوند است یا دوری از عِقاب جهنم؟ سمعانی می­گوید فعالیت انسان باید با انگیزه عشق به خدا باشد همان­طورکه انگیزه خداوند در هنگام خلقت، عشق و محبت بود ("من گنجی پنهان بودم و دوست داشتم آشکار شوم"). به طور خلاصه، سمعانی می­کوشد تا در شنوندگانش تأثیر خوبی از خداوند به جا بگذارد. او می­خواهد عشق به خداوند را در دل­ها  برانگیزاند. او به خوبی می­داند که چنین محبتی موجب بی­اعتنایی به شریعت نخواهد شد، بلکه منجر به درک جدی­تر و عمیق­تری از شریعت می­شود و تعهدی نو، برای به­کار بردن عملی آن ایجاد می­کند. همان­طورکه قرآن می­گوید: "بگو [ای محمد] اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید و او شما را دوست خواهد داشت و گناهان شما را می­بخشد؛ خداوند آمرزنده و مهربان است" (قرآن سوره آل عمران، آیه 31). شرط لازم پیروی از محمد (ص) رعایت شریعتی است که خود آن را رعایت کرده است.به منظور نشان دادن جهت­گیری نظری و سَبک سمعانی من چند نمونه از تفاسیر او از هبوط آدم را با نقل قول از سخنان خود او، بیان می­کنم. با توجه زیاد به جزئیات متن، به راحتی می­توان از این واقعیت چشم­پوشی کرد که آرایش­های لفظی او حداقل به اندازه نظریۀ او مهم است. همیشه باید به خاطر داشت که او روح الارواح را با صدای بلند قرائت می­کرده و صدا و تصویر باعث قُوَت کار او می­شده است. اگرچه این تصاویر را نمی­توان به زبان انگلیسی بازنمائی کرد، اما درصورتی­که برای نشان دادن آن تلاش نکنیم، زیان خواهیم کرد. 

 

 

هبوط آدم

            دیدگاه سمعانی در مورد هبوط آدم را بهتر است در متن داستان­های قرآنی درنظر بگیریم، آن ­را در اینجا خلاصه و بر جزئیاتی که سمعانی آنها را مهم می­داند، تأکید می­کنم.

             مشیت خداوند بر این قرار گرفت در زمین یک جانشین یا خلیفه قرار دهد. قبل از ایجاد جانشین، فرشتگان را از تصمیم خود آگاه کرد. به نظر می­رسد آنها متحیر شدند، زیرا گفتند: " آیا موجودی را در زمین قرار می­دهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خونریزی کند و حال آنکه ما تو را همواره با ستایش تسبیح می­گوییم و تقدیس می­کنیم. [پروردگار] فرمود: من چیزی می­دانم که شما نمی­دانید." (قرآن سوره بقره آیه 30).

            با خلقِ آدم، خداوند همه اسماء را به او تعلیم داد. بنا به تفاسیر مختلف، اینها، اسامی همه چیزها است یا اسامی خداوند یا هردو. خداوند از فرشتگان خواست اسماء را برشمارند اما آنها گفتند نمی­دانند. "هان اى آدم! آنان را از [اسرار و حقایق] نام­هاى اینان آگاه ساز." و هنگامى که [آدم ] آنان را از نام­هایشان خبرداد، [و آگاهشان ساخت]، [خدا] فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب (و نهفته) آسمان­ها و زمین را مى­دانم؛ و از آنچه آشکار مى­سازید، و از آنچه پنهان مى­داشتید، آگاهم؟! و چون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنید، همه سجده کردند مگر ابلیس[9] که از آن خودداری کرد و تکبّر ورزید و از فرقه کافران گردید. خدای متعال بدو فرمود: چه چیز تو را مانع از سجده (آدم) شد که چون تو را امر کردم نافرمانی کردی؟ پاسخ داد که من از او بهترم، که مرا از آتش و او را از خاک آفریده‌ای (قرآن آیه 12 سوره اعراف و آیه 76).

            در حدیثی آمده است که خداوند چهل روز گِل آدم را با دو دست خود سِرشت[10]. سپس از روح خود در او دمید و شاید در آن هنگام بود که امانت را به آسمان­ها و زمین و کوه­ها عرضه کرد اما آنها سَر باز زدند. انسان - در اینجا اصطلاح الانسان به جای آدم به­کار رفته - امانت را پذیرفت و قرآن در پایان آیه به ما می­گوید: «او ظلوم و جهول است» (قرآن سوره احزاب آیه 72). در همان زمان اسطوره­ای، خداوند تمام فرزندان آدم را از پشت آدم خارج می‌کند و خطاب به آنها می­گوید: (الستُ) آیا من پروردگار شما نیستم؟ آنها همه ربوبیت او را تصدیق می­کنند (قرآن - سوره اعراف). این «عهد الست» است، که مضمونی مشهور در ادبیات صوفیانه دارد.

            در این زمان خداوند حوا را به­عنوان همدم آدم در بهشت ​​آفرید تا هر جا که می­خواهند آزادانه بروند.  با این­حال، به آنها گفته می­شود که به «این درخت» نزدیک نشوید که بنا به برخی احادیث نه درخت بلکه  "گندم" بوده است. از این­رو سمعانی اغلب اشاره می­کند که آدم بهشت را ​​به «یک دانه گندم» فروخت. وقتی آدم و حوا گندم ممنوعه را خوردند طنینی برخاست که آدم نافرمانی کرد. (قرآن آیه 121 سوره طه). این یک رویداد کلیدی است، "گناه" آدم. اما برخلاف دیدگاه کلی اسلامی، سمعانی هرگز به این رویداد به­عنوان یک "گناه" اشاره نمی­کند، بلکه آن ­را به عنوان یک «لغزش» (زلّت) درنظر می­گیرد. آدم و حوا پس از لغزش توبه کردند و به خداوند گفتند: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم» (قرآن سوره اعراف آیه 23). خداوند آنها را مورد بخشایش قرار می­دهد و دراین باره قرآن به ما می­گوید: "پروردگارش او را برگزید" (قرآن سوره طه آیه 122). به عبارت دیگر خداوند آدم را به پیامبری برگزید. به همین ترتیب، قرآن به ما می­گوید که "خداوند آدم را انتخاب کرد" به همراه نوح و دیگر پیامبران، به پیامبری برگزید. (قرآن سوره آل عمران آیه 33). بالاخره به آدم و حوا گفته شد: از بهشت بیرون بروید (قرآن سوره بقره آیه 38). این همان هبوط است،که باعث شد آدم و حوا به زمین فرود آیند.

توجه به این نکته مهم است که سمعانی تقریباً هرگز به صراحت به حوا اشاره نمی­کند[11]، نه به این دلیل که زنان بی­اهمیت­اند، بلکه به این دلیل که او به آن دسته از عناصر اسطوره که به تفاوت نقش­های جنسیتی می­پردازند، اهمیت نمی­دهد[12]. وقتی سمعانی می­گوید «آدم»، او به قرآن و بسیاری از سنت­های اسلامی اشاره دارد که این کلمه به اولین، کهن الگوی انسانی اشاره دارد که خصوصیات اساسی آن بین همه ابنای بشر تقسیم شده است[13]. از آنجایی که سمعانی با این سؤال سروکار دارد که انسان بودن به چه معناست، او می­تواند این سؤال را که معنی مرد و زن چیست، نادیده انگارد. سقوط آدم سقوط همه است.

 

 

خلقت آدم

            اولین سؤالی که به­طور طبیعی مطرح می­شود این است که چرا خداوند آدم را در بهشت آفرید؟ سمعانی در توضیح این موضوع دو دسته از اسماء الهی را درنظر دارد که در اسلام به کرّات مورد بحث قرار می­گیرد: اسامی­ای که اشاره به لطف، زیبایی، رحمت و وصال دارد و اسمائی که به قهاریت و اقتدار و غضب و فراق اشاره می­کند.[14]

            انسان که در میان همه مخلوقات منحصر به فرد است، می­تواند خدا و تمام مخلوقات او را بشناسد زیرا تنها به انسان همه اسماء خداوند آموخته شد، هم اسماء جلال و هم اسماء جمال. با این­حال انسان وقتی به جهان (زمین) آمد درک روشنی از این نام­ها نداشت. سمعانی اشاره می­کند که وقتی آدم در بهشت ​​بود، او هنوز به­طور کامل به درک عینی این نام­ها نرسیده بود. او معنی اسماء جمال و لطف را فهمیده بود اما اهمیت اسماء جلال و قهر را نمی­دانست، برای به­دست آوردن این درک، ابتدا باید به زمین هبوط می­کرد.

 

            خداوند آدم را به باغ مهربانی آورد و او را بر تخت خوشبختی نشاند و به او جام­های شادی را پیاپی نوشاند. سپس او را گریان و سوزان و زاران بیرون فرستاد. بنابراین، همان­طور که خداوند به او اجازه داد تا در آغاز جام مهربانی را بچشد، همچنین در پایان طعمِ ناخالص قهر و سختی را چشاند. [15]

 

            از آنجایی که خداوند نامتناهی است، حالت­های ممکنی که در آن مفهوم اسماء او را نیز می­توان فهمید نامحدود است. این بدین معنی است که دانستن اسماء خداوند (برای آدم) کافی نیست. بلکه هر کدام از فرزندان خلف او نیز باید اسامی را به روش منحصر به فرد خود یاد بگیرند. تنها در این صورت است که تمام توانایی‌های فطری بشر می­تواند به فعلیت برسد. یکی از مفاهیم ضمنی این دیدگاه این است که ماهیت جهنم مرتبط به وجودِ انسان در این دنیا است. جهنم چیزی نیست جز قلمرویی که منحصراً با اسماء قهریه خداوند اداره می­شود، همان­گونه که بهشت ​​با نام­های رحمت و شفقت ارتباط دارد. درحالی­که این دنیا تحت تأثیر هر دوی این اسماء، اداره می­شود. این حقیقت که خداوند بخشنده و قهار است حکم می­کند که در این دنیا هم بهشت ​​باشد و هم جهنم. از این­رو، سمعانی به ما می­گوید: خداوند وقتی به آدم می‌خواست توضیح دهد که چرا لازم است از بهشت خارج شود، چنین خطاب کرد:

در حُقه وجود تو هم دُرّ درّی است و هم شبه شبرنگ. در بحر نهاد تو هم مروارید است و هم سفال. ما را دو سرای است: در یکی مایده رضا نهاده و به رضوان سپرده و در یکی آتش غضب افروخته و در دست مالک نهاده؛ اگر ترا در جنّت بگذاریم صفت قهر ما بدان رضا ندهد، از اینجا رحیل کن و بدان کوره بلا و بوته ابتلا در رو، تا ودایعی و صنایعی و لطایفی و وظایفی که در دُرج دل تو است آشکار کنیم.[16]

ملایمت و سختی خداوند در دو بُعد ذات آدمی منعکس شده است. ابعادی که سنت آن را «روح» و"گِل" می­نامد. صفت لطافت به روح مرتبط است، درحالی­که شدت و سختی با خاک پیوند نزدیک­تری دارد. اما این به معنای بی­ارزش کردن خاک نیست، زیرا سختی نیز یک صفت الهی است. بدون خاک، آدم یک فرشته بود نه یک انسان، پس نمی­توانست هدفی را که برای آن خلق شده بود را به انجام رساند.

اگر فقط روح وجود داشت، روزهای آدم بدون آلایش و اعمال او بدون ریا باقی می­ماند اما اعمال بی­آلایش مناسب این دنیا نیست و از طرفی در آغاز او برای جانشینی این جهان آفریده شد.[17]

این نکتۀ آخر مهم است و سمعانی اغلب به آن اشاره می­کند. قرآن به صراحت بیان می­کند که هدف خداوند از خلقت آدم این بوده است تا جانشینی در زمین بگذارد. آدم نمی­توانست نایب باشد اگر در بهشت ​​مانده بود.

آدم به علت لغزش، از بهشت ​​به این دنیا نیامد. حتی اگر فرض کنیم که او لغزش نکرده بود، باز به این دنیا آورده می­شد. دلیل این امر این است که دست نیابت و فرش سلطنت در انتظار قدم­هایش بود. ابن عباس می­گوید: «خداوند او را از بهشت بیرون آورده بود ​​قبل از اینکه او را در آن قرار دهد.[18] اگر خدا آدم را برای جانشینی در زمین آفرید، چرا او را بلافاصله در آنجا قرار نداد؟ سمعانی پاسخ­های متعددی،  به این سؤال می­دهد. در متن حاضر، او با توسل به ماهیت بهشت ​​که صفات رحمت و مهربانی خداوند در آن غالب است پاسخ می­دهد. زمانی که آدم در ابتدا خلق شد، مانند یک کودک بود پس قدرت تحمل خشم خدا را نداشت. از این­رو خداوند او را برای مدتی نوازش و پرورش داد تا او قدرت به­دست آورد. سپس او را به دنیا فرستاد، جایی که سختی و خشم نمایان است.

هنوز طفل بود در راه نواختنش آوردند، راه اطفال دیگر است و کوره ابطال دیگر. به فردوسش بردند بر سفت عزیزان مملکت، و آن هشت مهد بزرگی و وسادت سیادت او ساختند که هنوز طاقت بارگاه قهر نداشت.[19]

یکی از چندین فضیلت هبوط آدم آن است که راه را برای ورود فرزندانش به بهشت هموار کرد. سمعانی به ما می­گوید که خدا آدم را از بهشت ​​خارج کرد با این وعده که او را با همه فرزندانش به بهشت برگرداند.

تا خلایق را معلوم گردد که چنان­که به صورت بیرون دانستیم آورد از بهشت در صفت قهر، باز دانیم برد در صفت لطف.

فردا آدم با ذرّیت خود در بهشت می­رود و از ذرّه­های بهشت آواز می­آید از غایت ازدحام. و ملائکۀ ملکوت به تعجب می­نگرند و می­گویند که این آن مردِ فرداست که بینوا و بی­برگ چند روز از فردوس رخت برداشت؟ ای آدم بیرون آوردن تو از بهشت پرده کارها و ستر رازهاست؛ ...رنجی برگیر تا روزیت چند گنجی برگیر.[20]

 

عشق

سمعانی مانند رومی و بسیاری دیگر از صوفیان، کلید وجودی انسان را در عشق خدا به انسان و عشق انسان به خدا می­یابد. او مرتباً به این آیه قرآن اشاره می­کند: «او آنها را دوست دارد و آنها او را دوست دارند.» (قرآن سورۀ مائده، آیه 54). هیچ چیز جز انسان نمی­تواند خدا را با عشق کامل دوست بدارد، زیرا هیچ چیز دیگری به صورت خداوند، آفریده نشده است.

همه موجودات که آفرید به تقاضای قدرت آفرید و آدم و آدمی را به تقاضای محبت آفرید. همگنان را قادروار آفرید، اما شما را دوست­وار آفرید.[21]

گرچه ظهور عظمت آدم به این بستگی دارد که بُعد بیرونی خویشتن را به­عنوان "خاک" (گِل) بشناسد اما شکوه و جلال او در درونی‌ترین بُعد وجود اوست که به" قلب" (دل) معروف است. زیرا قلب جایی است که خداوند به آن نگاه می­کند و عشق به او در آن زاده می­شود.

جای عشق قلب است و دل طلای ناب، مرواریدی از اقیانوس سینه، یاقوت سرخی از معدن اسرار درونی ...

 عظمت الهی با نگاه کردن به آن، آن را جلا داد، و سوزنده غیب، داغ نشان خود را بر آن گذاشت و آن را درخشان و خالص کرد ... رد پاهای انوار زیبایی عشق بی­حد و حصر، در آینه دل­های پرهیزگار ظاهر شوند. عشق انسانی از طریق عشق الهی ادامه می­یابد.[22]

نباید فراموش کرد که عشق هرگز نمی­تواند از درد و پریشانی جدا باشد. (اینکه) اشتیاق عاشقان برای معشوق­شان و اینکه هرچه راه وصال به معشوق دشوارتر باشد، رنج عاشق بزرگتر است. هدف عشق اتحاد است و صفات الهی­ای که موجب اتحاد می­شود، رحمت و مهربانی هستند. اما همان­طورکه عشق اتحاد را می­طلبد، جدایی را نیز می­طلبد. عشقی بدون آزمون و آزمایش وجود ندارد. عشق واقعی وقتی از معشوق دور می­افتد، شدیدتر می­شود. از این­رو عاشق باید اثرات اسامی خشم و سختی را تجربه کند، زیرا این نام­ها هستند که دوری از خداوند را آشکار می­کنند. در این دنیا و در جهنم اثر این اسماء الهی، مصیبت و درد و رنج است.

از عرش تا ثری یک ذره عشق نفروشند جز در سرای اندوه و شادی آدمیان. معصومان و پاکان درگاه بسیار بودند لیکن بار این حدیث دلسوز تن­گداز جز این مشت خاک نکِشید. "او آنها را دوست دارد و آنها او را دوست دارند".[23]

 

عشق یک ویژگی الهی است که با خودِ خدا همبستگی دارد، هم زیبا و با شکوه، هم مهربان و قهار، هم ملایم و هم شَدید، نزدیک و دور است. فرشتگان از عشق خدا محرومند زیرا آنها نمی­توانند معنای فاصله واقعی را بچشند. در ضمن حیوانات از آن دور هستند زیرا نمی­توانند قُرب واقعی را تجربه کنند. انسان­ها از نزدیک و دور بافته می­شوند. همه صفات متضاد در درون آنها گرد هم آمده است. فقط آنها می­توانند واقعاً خدا را در درون خود دوست داشته باشند زیرا در درون­شان همه اضداد بر هم منطبق هستند.

در هجده هزار جهان، هیچکس آن جام را ننوشید جز انسان که محتوای "آنها عاشق خداوند هستند" را نوشید.[24]

انسان­ها تاج مخلوقات خداوند هستند، زیرا آنها هستند که تمام صفات الهی را آشکار می­کنند. بدون آنها دنیا واقعاً جای خشک و بی­روحی بود.

            پیش از آنکه آدم را در وجود آورند عالمی بود پر مخلوقات و موجودات و مصورات و مقدرات، لیکن جمله شوربای ساده بودند و نمک درد در نبود، چون قدم آن مهتر از کتم عدم در فضای وجود آمد ستاره محبت در فلک سینه طینه آدم درفان گشت، آفتاب عاشقی در سماء سرَ او درخشان گشت.[25]

            آنچه حضرت آدم را بزرگ می­کند این واقعیت است که او بار امانت الهی را قبول کرد. از نظر سمعانی این امانت الهی، عشق است. تنها آدم، راز عشق را می­دانست و این دلیل مخفی خلقتش بود. او می­دانست که عشق او تقویت و قوی نمی­شود مگر اینکه درد و رنج جدایی و فراق را تحمل کند. بنابراین او میوه ممنوعه را خورد.

بر قضیَه جود و کرم آن مهتر را در بهشت فرستادند و بر متَکای عزَت نشاندند و جملۀ بهشت در فرمان وی کردند، او در نگریست، یک ذرَه اندوه و حقیقت محبَت ندید، گفت: القمیص و الخبیص لایجتمعان.[26]

البته خداوند شریک نافرمانی آدم بود زیرا او را برای این شراکت خلق کرد، چیزی که از عشق جدا نیست. جوهره عشق ناله و زاری و دل­شکستگی است. همان­طورکه سمعانی اشاره می­کند.

ای درویش آن خداوندی که یوسف را نگاه داشت تا آن فاحشه بر وی نرفت، توانستی که آدم را نگاه داشتی از ذوق شجره، لیکن چون عالم پر شور و بلا می­باید، چه حیلت؟[27]

وقتی خداوند بار امانت را به آسمان­ها و زمین و کوه­ها پیشنهاد کرد، آنها نپذیرفتند، زیرا آنها راز عشق را نمی­دانستند. اما آدم عاشق فقط به معشوقش می­اندیشید. بنابراین او نگران عدم توانایی­اش در حمل این امانت نبود، امانتی که بقیه مخلوقات از حمل آن می­ترسیدند.

            بیچاره آن گوی در میدان، در خم چوگان، در دست و پای سواران بر سر خود دوان، اگر به این رسد چوگان، و اگر به آن رسد چوگان، مشتی خاک ضعیف را در خم چوگان قهر عزّت آورده و از سر میدان مشیت ازلی به پای میدان ارادت ابدی تاخته، بر سر میدان این علم زده که لایُسالُ عَما یَفعَل و هُم یَسالون (سوره انبیاء آیه 23). و در پای میدان این رایت برافراشته که فَعال ِلِما یُرید (هر آنچه را بخواهد انجام می­دهد).

            لیکن با گوی شرط برگرفته که تو به نظر سلطان نگر نه به زخم چوگان. آنان که به زخمِ چوگان نگریستند از بارگاه بگریختند. فابین ان یحملنها. باز آدم شیر جگر آن بار برداشت، لاجرم بَر برداشت... آسمان و زمین بار امروز دیدند، باز آدم بار فردا دید، گفت: تا این بار برنداشتم، فردا در بارگاه جلال بار نیابم. و مردوار در کار آمد، لاجرم نقطه بر کار اسرار آمد. حقّا و حقّا که هفت آسمان را از این حدیث بویی نیست.[28]

 

اشتیاق

            نشان عاشقان، اشتیاق زیاد آنان است. آنها فقط برای معشوق خود که خداست تلاش می­کنند. برای رسیدن به او آنها باید روی خود را از هر چیزی در این دنیای مادی، برگردانند حتی بهشت.

آدم را همتی بود در سر که او ستد و داد با همّت خویش می­کرد و آدمی هر کجا رسید به همت رسید والّا از آنجا که نهاد اوست نبایستی که او جایی رسیدی. اول که او را به وجود آوردند ...مسجود ملائکه گردانیدند و نام سلطنت و خلافت او در منشور او ثبت کردند و هشت بهشت خالصه به وی دادند که یا آدم اسکُن اَنت و زوجُک الجَنه، الایه. ...همی همت سرکش آدمی پای در مرکب عشق سلطان­وش آورد و از ترکشِ تجرید تیری از تفرید برکشید و بر کمان کمی نهاد و از بند تا بند برکشید و طاووس آراسته فردوس را که در روضه جَنت الماوی می­خرامید بیفکند که این راه مجردان است و این کار، کار بلند همّتان است و این درگاه، درگاه مقربان است، مکان و زمان و اعیان و آثار و اطلال و اشکال موجودات و معلومات به کلی باید که از پیش تو برخیزد و هیچ چیز از این در دامن تو نیاویزد تا نامِ آزادگی بر تو بنشیند و تا نام آزادی بر تو ننشیند از تو بندگی درست نیاید. [29]

 

پس عشق به معنای عاری بودن از هر چیزی در جهان خلقت به خاطر خدا است خدمت به خدا نه چیز دیگر. و فقط به انسان چنین توانایی داده شده است که به آنها اجازه می­دهد تا خدا را خدمت کنند. در واقعیت بی­نهایت و همه جانبه­ای که ویژگی­های او را  را در بر می­گیرد جمال و جلال، لطف و قهر. سمعانی می­گوید که خداوند فرشتگان و انسان­ها را چنین خطاب می­کند:

            ای رضوان فردوس ترا، ای مالک دوزخ ترا، ای کروبیان عرش شما را، ای دلسوخته که بر تو مُهر مِهر است، تو مرا و من تو را.[30]

اگر قرار است انسان به خدا مشتاق باشد، نیاز دارد بین خدا و هر چیز دیگر فرق بگذارد. از این­رو کلید عشق و کمال انسان، قلبی بینا است که بتواند خدا را در میان کثرت گیج­کنندة آفرینش ببیند. آدم الگویی برای دوستداران خدا است، زیرا حتی بهشت هم نمی­تواند او را فریب دهد.

ای درویش به حقیقت دان که محبت آب هر دو عالم ببرد. در عالم عبودیت بهشت و دوزخ را قدر است. اما در عالم محبت هر دو را ذره­ای قدر نیست. هشت بهشت به آدم صفی دادند، به دانه­ای گندم بفروخت. و رخت همت بر تخت بخت نهاد، و آمد تا سرای اندهان.[31]

آدم باید به بهشت می­رفت تا بهترین خلقت را می­دید. با دیدن آن می­توانست ارزش آن را در برابر معبود خویش بسنجد.

اصل کارها قیمت­شناسی است. سلطان همت آدم بر مرکب جلال حالت نشست، و سوی جنت رفت به قیمت کردن. خلاف است که نادیده توان خرید یا نه. اما خلاف نیست که نادیده قیمت نتوان کرد. ای آدم مقدم بهشت ترا به چه ارزد؟ گفت: آنکه از دوزخ ترسد، بهشت او را به هزار جان ارزد، اما آنکه از تو ترسد، بهشت او را به حبه­ای نیرزد. پس حکمت از بردن آدم به جنت اظهار همت او بود.[32]

وقتی آدم دید بهشت ارزشی ندارد طبیعتاً تصمیم گرفت آنجا را ترک کند. اما خدا آن را به­عنوان قلمرو خودش به او داده بود. تنها راه بیرون آمدن سریع، نافرمانی از خداوند و عذاب ناخشنودی او بود.آدم که دست به دانه گندم فراز کرد نه آنکه نمی­دانست که چه می­باشد بلی می­دانست، اما راه بر خود کوتاه کرد.[33]فقر و نیاز

عشق انسان از روی نیاز رشد می­کند که سمعانی آن را چنین توصیف می­کند:

"سوزی در دل، و دردی در سینه، و گردی بر رخسار".[34] اگر شما چیزی داشته باشید، شما به آن نیاز ندارید. خداوند همه کمالات را در خود دارد و هیچ نیازی ندارد. فقط کسانی که خود را ناقص می­بینند، می­توانند خدا را کاملاً دوست داشته باشند. به درجه­ای که مردم ثروت و استقلال در خود می­بینند و خود را مثبت و خوب می­دانند، خالی از عشق به خدا خواهند شد. راز عشق آدم این بود که خودش را هیچ می­دید. این کمک می­کند تا بفهمیم که چرا صوفیه طریقت خود را "فقر" می­نامد. همان­طورکه قرآن می­فرماید: اى مردم شما به خدا نیازمندید و خداست که بى­‏نیاز ستوده است. سوره فاطر آیه 15. سمعانی یک صوفی بزرگ را در مرتبه فقر و نیاز چنین توصیف می­کند:

سهل عبدالله تستری گفت: در این راه نظر کردم و بَصَر بصیرت بر حقایق برگماشتم، هیچ راه نزدیکتر از نیاز ندیدم و هیچ حجاب شگرف‌تر از دعوی نیافتم. به راه ابلیس نگر تا همه دعوی بینی. به راه آدم فرو نگر تا همه نیاز بینی. ای ابلیس تو چه می­گویی: من از او بهترم؟ ای آدم تو چه می­گویی: من به خود ظلم کردم. همه موجودات از کتم عدم در فضای قضا آورد از هیچ چیز نبات نیاز نرُست جز خاک. این مشتی خاک را که سرشتند به آب نیاز سرشتند. همه چیزها داشت دربایست بود که پیوسته بر درگاه زاری می­کند.

نهاد آدمی را از نیاز سرشتند و مدد از نیاز فرستادند. مسجود ملایکش گردانیدند و بر تخت پادشاهی و خلافت بنشاندند و مقربان را پیش وی بر پای کردند و از نیاز او ذره­ای کم نشد. در فردوس آوردندش و این توقیع روان کردند که از هر چه می­خواهی تناول کن. هشت بهشت آن توست چنان­که خواهی تصرف کن و افلاس او بدان ناچیز نگشت. [35]

 نیاز آدم او را به شدت از سایر موجودات متمایز می­کند، کسانی که به آنچه دارند راضی هستند. آدم هرگز راضی نمی­شود از آنجایی که او بی­نهایت را می­خواهد.          آورده­اند که در لوح محفوظ نبشته بود که یا آدم گندم مخور، و هم آنجا نبشته بود که بخورد. ان الانسان خلق هلوعاً. این حرص آدم از روزگار آدم در اوست. هرکه حریص نباشد، آدمی نباشد و آدمی هر چند خورد نیازش باید. هر که چیزی خورد و گوید سیر شدم دروغ می­گوید. آن مانده شده است.[36]نیاز آدم به خداوند از آن ناشی می­شود که خود را هیچ می­داند. درک او از هیچ بودنش او را از فرشتگان متمایز می­سازد، فرشتگانی که خود را چیزی می­دانند.          پیش از آدم علیه السلام روزگار اغنیاء بود و سرمایه­داران بودند، راست چون نوبت آدم در رسید، خورشید فقر و نیاز سر برزد و افلاس ظاهر شد و خلقی بودند بر سر گنج تسبیح و تقدیس نشسته، و بضاعت خود را بر من یزید داشته که و نحن نسبّح بحمدک. باز آدم فقیری بود از کلبه نیاز و زاویه راز به در آمده و افلاس و بی­سرمایگی لباس خود ساخته و بینوایی وسیلت خود کرده و بر درگاه عزت از سر حسرت این آواز برآورده که ربنا ظلمنا.           ای درویش از گدایان نفایه به سَرَه برگیرند و در معاملت چشم فرو خوابانند، اما با توانگران استقصا و احتیاط کنند. بلی ملایکه ملکوت سرمایه­ها داشتند لیکن سینه­اش کان گوهر نیاز بود، و صدفِ جوهرِ فقر بود...ای ملایکه ملکوت و ای ساکنان حظایر قدس و ریاض انس، همه مایه­داران و توانگرانید، و آدم فقیری است و در دیده خود حقیری، لیکن در نقد شما غش هست از التفات و نظر به خود و شرط آن است که نقد اعمال خود به کوره نیاز آدم برید که نقاد حضرت اوست. اسجدالادم.[37] فروتنینیاز آدمی به این دلیل است که او ناتوانی و ناچیزی خود را می­داند. نیاز لازمه فروتنی است که تصدیق ضعف و ناچیزی آدمی در برابر واقعیت الهی است. آدمی همه خوبی­ها را از خداوند و همه پلیدی­ها را از خود می­داند.          صدقه به مستحقان دهند و ما مستحقیم. اَلخَیر مِنازَله و الشَر َلَنا صِفَه. پدر ما کلاه اصطفا و تاج اجتبا داشت اسیر دانه گندم گشت، پس حال فرزندانی که در این کنیسه دنیا بمانده­اند چگونه بُوَد؟ اِذا کانَ اولُ الدن دُردیا فَماظَنک بِاخره و لَقَد عَهِدنا الی آدم من قَبل.[38]           پس اگر شراب ما دُرد دارد، این خسران ما نیست بلکه منفعت ما است.          به تحقیق دان که آن دانه گندم که آدم در دهان نهاد، حصار روزگار او بود؛ زیرا که بشریت موجب مُلاحظت است و هر که در خود نگریست بی فلاح گشت... از آن دانه گندم حصنی ساختند تا آدم چون به خود نگرد، به استغفار پیش آید نه به استکبار. شرط رونده آن است که چون به توفیق حضرت نگرد الحمدالله گوید. باز چون به کرده خود نگرد، استغفرالله گوید.[39]

            آدم به خاطر لغزش خود متوجه می­شود که کمبودهایش واقعیت غالب وجودش هستند، او چیزی نیست جز مُشتی خاک، هر چیز دیگری از مشیت الهی سرچشمه می­گیرد. از این­رو، جدا از اینکه سقوط آدمی خطاست در ضمن رستگاری و افتخار اوست. وقتی قرآن می­گوید که انسان «ظلوماً و جهولا» بود درعین حال می­گوید که او چگونه بار امانت را حمل کرد، این یک انتقاد نیست بلکه بیان این مطلب است که این امر ناشی از فضیلت او بود. همین طور «نفس امرکننده به بدی» (النفس الاماره) که هر انسانی باید با آن مقابله کند، صعود به سوی خداوند، ورای بهشت، را ممکن می­سازد.

            هر آن کوشکی که در مقابله آن مزبله­ای نباشد ناقص بُوَد. مزبله بباید در مقابل قصر مشیّد تا هر ثقلی و اقذاری که در کوشک جمع می­شود به وی می­اندازند. و همچنین هر کجا که دلی به نور طهارت بنگاشت در مقابلۀ او مزبلۀ این نفس خبیث بداشت. نقطۀ جهولیّت با گوهر طهارت همپر می­رود، ذرّه­ای غشّ بباید تا بر آن طهارت بنا توان کرد. تیر راست را کمان کژ درباید. ای دل تو بر مثال تیر راست باش و ای نفس تو بر شکل کمان کژ باش. چون لباس طهارت در دل پوشند آن نقطۀ ظلومیّت و جَهولیّت بر وی عرضه کنند تا خویشتن را فراموش نکند، داند که کیست. طاووس چون پرهای خود بسط کند بر هر پری شادی دیگرش درآید، راست چون به پای خود فرو نگرد از دست بیفتد. آن نقطه جهولیت پای طاووس است که با تو همپر می­آید. [40]

            درسی که مردم باید از همه اینها بیاموزند این است که نقص بخشی از طبیعت انسان است. خداوند این را به خوبی می­داند، و هیچ­کس نباید از رحمت خدا ناامید شود. همزمان، آنها باید از فرشتگان درس بگیرند و هرگز از کارهای خوب­شان مغرور نشوند زیرا خوب دیدن خود، اشتباه است، همه خوبی­ها به خدا برمی­گردد.

            از ملایکه زلّت نبود نه در ماضی و نه در مستقبل و از آدم در مستقبل زلت خواست بود چنان­که گفت جلّ جلاله: و عَصَی آدم، اما در زیر آن سرّی بود و آن دیدن ملایکه بود که ما پاکانیم و دیدن آدم که ما مفلسانیم. ملایکه می­گفتند: وَ نُقدس لَکَ اَی وَ نُطهر اَنفُسنا لَکَ و آدم گفت: ربّنا ظَلَمنا. حق -جل جلاله- بدو نمود که زلّتِ زلّت­بین به نزد ما عزیزتر از پاکی پاک­بین. از این معنی بود که آدم را عزّ مسجودی داد و ملائکه را صفت ساجدی، تا هیچ مطیع عُجب نیارد و هیچ عاصی نومید نشود.[41]

 

بخشش خداوند

            نقص انسان به کمال عشق می­انجامد. آگاهی از نقص، افراد را از نگاه کردن به خود باز می­دارد و اجازه می­دهد آنها تمام اشتیاق خود را به سوی معشوق معطوف کنند. در همین حال، نقص به خداوند اجازه می­دهد تا کمالات خود را آشکار کند. بدون گناهکاران چگونه می­تواند بخشنده باشد؟ از این­رو بخشش خداوند، نیازمند سقوط آدم است. سمعانی گاهی به یک حدیث از پیامبر استناد می­کند که اشاره می­کند به نقش بخشش خداوند در به وجود آوردن گناه: " اگر گناه نکنی خداوند کسانی را می­آورد تا گناه کنند تا او آنها را ببخشد."

            فرشتگان عزیزان حضرت بودند، هر یکی با قرطۀ عصمت و قرطی از طاعت پرستشی می­آوردند بی­آفت؛ راست که نوبت دولت به خاک رسید از سر طهارت خود آوازی دادند و در بازار اَنا وَلا غَیرِی فقاعی گشادند که وَ نَحنُ نُسبّح بِحَمدک. ای ملائکه ملکوت اگر شما طاعت آوردید در نفس شهوت نداشتید و در نهاد ظلمت نداشتید، و اگر ایشان معصیت آوردند در نفس شهوت داشتند و در نهاد کدورت داشتند. طاعت شما با صولت شما در پیش جلال و عظمت ما به ذرّه­ای نسنجد، و معصیت ایشان با انکسار و شکستگی ایشان در کمال دولت ما نقصانی نیارد. اگر شما دست به عصمتِ خود زدید ایشان دست به رحمتِ ما زدند، شما به طاعتِ خود عصمت و حشمت خود آشکارا کردید و ایشان به معصیت خود فضل و رحمتِ من پیدا کردند. [42]

            در یک متن طولانی، سمعانی تعدادی از پیامبران بزرگ را ذکر می­کند تا نشان دهد هر یک از آنها اعمال مذمومی انجام دادند. اما این اعمال نشانه نقص آنها نیست بلکه بر شفقت خداوند دلالت می­کند. خداوند می­خواهد آدمیان برای ضعف­شان عذری داشته باشند. سمعانی با حضرت آدم شروع می­کند:

            از کمال لطف الهی بود که قذاتی در دیده روزگار هر عزیزی افتاد تا بازپس ماندگان را دستاویزی بوَد. آدم- علیه­السلام-در سرای عصمت به سر درآمد، رب العزّه اول زلّت تقدیر کرد که سرای، سرای گناهکاران است تا اگر ضعیفی به سر درآید نومید نگردد، گوید آدم در سرای بقا در دارِ عطا در مقام امن در منزلگاهِ کرامت به سر درآمد، ربّ العزّه عذرِ وی بپذیرفت. عجب نبوَد که اگر ضعیفی در سرای فنا در دارِ بلا، در عالم اَسَف و عنابه سردرآید رب العزه او را هم نگیرد بل عذرش بپذیرد. [43]

            به طور خلاصه، سمعانی تمام ماجرای غم­انگیز هبوط آدم را از بخشش و شفقت خداوند می­داند. خداوند می­خواست آدمی از هیچ بودن خود آگاه شود تا ادعایی نداشته باشند و (دعوی نکنند) و خود را به ملاطفت و عشق و بخشش خداوند بسپارند.[44] در اینجا نقل قولی پایانی از سمعانی که دیدگاه او را به­طور خلاصه بیان می­کند، نقل می­کنم:

ای درویش سرّی بخواهم گفت ...که آدم صفی را در صف صفوت قدحِ صافیِ محبّت در دادند و از مَناط ثریّا تا منقطعِ ثری کلۀ دولت و آیینِ حشمتِ او ببستند و آنگاه ملایکه ملکوت را به سجود او فرمودند، حشمت و کرامت و شرف و دولت و رتبت و صفوتِ وی در سجود ایشان پیدا نیامد، در و َعَصی آدم پیدا آمد، عَلی القَطع و َالتّحقیق  بالای این سخن از عرش مجید برتر است. چرا؟ زیرا که نواخت در وقت موافقت دلیل کرامت نیست، نواخت در وقت مخالفت دلیل کرامت است.

 آدم صفی صاحب جمال، که بر تخت جلال و کمال بود، تاج اقبال بر سر، و حُلّۀ افضال در بر، مَرکب نوال بر در، پایۀ سریر دولتش از عرش برتر، چتر پادشاهی بر فرق بداشته، عَلَم علای عِلم در عالم افراشته، اگر مَلک و فَلک وی را زمین بوس کنند عجب نباشد، عجب آن باشد که در وهدۀ زلّت افتد، و قدِّ الفی، که برکشیده ان الله اصطَفَی بود، به دست و َعَصَی چون نون گردد و از سمای لطف ازل تاج ثم اَجتَباهُ پرّان شود. ای درویش اگر با عیب قبول نخواستی کرد با عیب نیافریدی.

 

 

            ای درویش! اعتقاد آن­دار که دم را به گندم خوردن از بهشت بیرون نیاورد، خود بیرون خواست آورد. او در حکم­ها مناقضه نکرد و احکام او از تناقض پاک بود. فردا هزار هزار صاحب کبیره را به بهشت خواهد آورد، آدم را به یک بی­فرمانی از بهشت بیرون آرد؟ [45]

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] در حال ترجمه این مقاله برای کتاب ارج نامه استاد گرامی جناب دکتر مضطرزاده بودم که بیماری و کرونا این مجال را از من گرفت. به پاس قدرشناسی، این مقاله را به روح لطیف و آزاده ایشان تقدیم می کنم.

با سپاس از استاد بزرگوار جناب آقای دکتر اعوانی که در ویرایش این متن بزرگواری نموده و مرا راهنمایی نمودند.

[2]  چاپ اول: 1368؛ ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی (وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی)

[3]  ویلیام چیتیک، فیلسوف، اسلام شناس و متخصص عرفان مولوی و ابن عربی در آمریکا است. وی دکترای ادبیات فارسی خود را در دانشگاه تهران زیر نظرِ سید حسین نصر دریافت نموده، و سپس در دانشگاه صنعتی شریف، علوم دینی تدریس کرد. او هم اکنون استاد دانشگاه استونی بروک است. تاریخ تولد ۲۹ ژوئن ۱۹۴۳.

[4] کارشناس ارشد مترجمی زبان انگلیسی.

[5] کتاب روح الارواح فی شرح اسماء ملک الفتاح ( تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1363). به صفحات 15تا22 برای ملاحظه نقطه نظرات فروزانفر (شرح مثنوی شریف [تهران: دانشگاه 1346تا1348 مصادف یا 1967تا1969]، جلد سوم صفحات 915تا917) مراجعه کنید. و دانش­پژوه، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی (تهران).

 

[6] در سفر بازگشت عبدالکریم از دایی­اش در توس جدا می­شود ( همان­طور که در کتاب روح الارواح صفحات 15تا22 ذکر شده است) نیشابور باز می­گردد و سپس به اصفهان و بغداد می رود. او دیگر دایی­اش را دوباره نمی­بیند. روح الارواح صفحات 27 تا 28 و به 3-2/5 صفحات  300تا312

[7] رجوع کنید به دانیل ژیماره، اسماء الهی در اسلام (پاریس ).

[8] به نظر می­رسد این کارها در شکل بخشیدن به تعالیم سمعانی مهم­تر از منابعی باشند که مایل هروی ذکر کرده است- منابعی مانند کتاب شرح تعرف اثر مستملی بخاری.

[9] پی­نوشت: البته بحث­های زیادی در میان متکلمان و سایر دانشمندان وجود دارد. در مورد اینکه آیا ابلیس یک فرشته بود یا نه. نظر آنها به چگونگی تعریف اصطلاحات فرشته (ملک) و جن بستگی زیادی دارد. کسانی که بین جن و فرشته تمایز قائل می­شوند تأکید دارند که بر اساس قرآن ابلیس، جن بوده است. اما دیگران به این وضوح تمایز قائل نمی­شوند و او را فرشته می­دانند یا نوعی خاص از فرشته. سمعانی خود را با تمایز دادن بین جن و فرشته به زحمت نمی­اندازد، از این­رو معمولاً از ابلیس به عنوان فرشته یاد می­کند.

 

[10] بدیهی است که این توجه بزرگی است که خداوند به یک موجود واحد می­کند، زیرا خداوند در خلق هر چیز دیگری از جمله آسمان­ها و زمین به سادگی می­گوید «باش» و آن چیز به وجود می­آید قرآن به ما می­گوید که یک روز نزد خدا معادل هزار سال از ما است (قرآن)، بنابراین این چهل روز اختصاص داده شده به آدم، زمان فوق­العاده­ای است.

 

[11] . ساچیکو موراتا تنها قسمتی را نقل می­کند که سمعانی در آن (گذرا) ذکر می­کند. حوا در تائو اسلام: منبعی در مورد روابط مربوط به جنسیت در اسلام.

 

[12] به محض اینکه حوا از آدم متمایز می­شود، رابطه­ای بین آنها برقرار می­شود و لازم است در مورد ماهیت این رابطه، بحث شود. از نظر سمعانی، این یک امر ثانویه و تابع مسئله نسبت خداوند با انسان است. رابطۀ الهی و انسانی مبتنی بر اسطوره است نه رابطه زن و مرد.

 

[13] این استفاده از اصطلاحِ آدم، البته قرآنی است. برای مثال به موارد زیر توجه کنید که خطاب به همه انسان­هاست. خدا می­گوید:  شما را در زمین توانمندى دادیم و در آنجا براى شما وسایل زندگى قرار دادیم. تعداد اندکى شکرگزارند، و شما را آفریدیم؛ سپس صورتگری کردیم؛ آن­گاه به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده کنید (قرآن سوره اعراف آیه 10-11). سمعانی مکرراً به آدم اشاره می­کند و سپس آیاتی مربوط به قرآن را نقل می­کند که در آنها شکل دوگانه (مؤنث و مذکر) فعل به­کار رفته زیرا آدم و حوا، هر دو مورد خطاب هستند.

 

[14] در مورد اهمیت اساسی این دو دسته از نام­ها در اندیشه اسلامی، به کتاب تائو اسلام اثر موراتا مراجعه کنید.

[15] روح الارواح صفحه 199.

[16] روح الارواح صفحه 297 و همین­طور صفحه 199جایی­ که سمعانی این نکته را با جزئیات بیان می­کند.

[17] روح الارواح صفحه 420

[18] روح الارواح صفحه 313

[19] روح الارواح صفحه 262

[20] روح الارواح صفحه 91 تا 92

[21] روح الارواح صفحه 223

[22] روح الارواح صفحه 223

[23] روح الارواح صفحه 488

[24] روح الارواح صفحه 488

[25] -روح الارواح صفحه 295

[26] روح الرواح صفحه 237

[27] روح الارواح صفحه 296

[28] روح الارواح صفحه 186 تا 187

[29] روح الارواح صفحه 120

[30] روح الارواح صفحه 598، متن زیررا مقایسه کنید جایی که سمعانی با کنایه از ادعای ابلیس می­گوید که از آتش است و بهتر از آدم" ای لعین به آتش افتخار می­کنی، تو آتش را و آتش ترا. ای قارون به کنوز افتخار می­کنی، تو کنوز را و کنوز ترا. ای فرعون به رود نیل افتخار می­کنی، نیل ترا و تو نیل را. ای موحد به ما افتخار می­کنی، تو ما را و ما ترا." روح الارواح صفحه 420.

[31] روح الارواح صفحه 170.

[32] روح الارواح صفحه 314.

[33]  روح الارواح صفحه 198، مقایسه کنید با صفحه 90 روح الارواح که موراتا آن را در کتاب تائو (صفحه 65) ترجمه کرده است.

[34] روح الارواح صفحه 186

[35] روح الارواح صفحه 90

[36] روح الارواح صفحه 156

[37] روح الارواح صفحات 294-295

[38] روح الارواح صفحات 261-262

[39] روح الارواح صفحات 205-206، همچنین مقایسه کنید با صفحه 624 روح الارواح.

[40] روح الارواح صفحه 288

[41] روح الارواح صفحه 406

[42] روح الارواح صفحه 300

[43] روح الارواح صفحه 309

[44] برای توصیف سمعانی از آنچه در پشت پرده خوردن میوه ممنوعه بر آدم گذشت مراجعه کنید به صفحه 312 روح الارواح و ترجمه موراتا در کتاب تائو صفحه 35. برای توصیف اینکه چطور شفقت و بخشش خداوند بر وجود آدم مستولی است، مراجعه کنید به صفحات 224-225 روح الارواح و ترجمه کتاب تائو در صفحات 138-139.

[45] روح الارواح صفحه 150-151.