Document Type : Original Article
چالش های معرفت شناختی علوم انسانی و توسعه
رضا نیلی پور[1]
تاریخ دریافت: 20/6/1401 تاریخ پذیرش: 30/7/1401
چکیده:
دراین نوشتاربه منشاء وعلل توسعه ی علوم جدید وعلوم انسانی دراروپا درگذرازقرون وسطی به دوران رنسانس به عنوان رشته های دانشگاهی برای ازاد اندیشی و رهایی ازسلطه الگو های اسطوره ای به اختصاراشاره خواهد شد. همچنین نقش تحولات مختلف مفهومی علوم جدید و علوم انسانی درنتیجه ورود به دوران آزاداندیشی و فرایند توسعه دیدگاه های فلسفی دو تن از فیلسوفان معاصر کانادایی و ایرانی به اختصار بحث خواهد شد. درنتیجه ی ورود به دوران توسعه و گسترش علوم جدید به نقش ظهورانقلاب های صنعتی و تحولات ناشی از ان ها دررفاه زندگی اجتماعی نیزاشاره کوتاهی خواهد شد. همچنین در فرایند توسعه علوم جدید وازجمله علوم انسانی به سبب ویژگی تجربه مندی نتایج خود درطول تاریخ از نظرمعرفت شناختی و روش شناختی با پشتوانه یک نظریه فلسفی جدید برای ورود به افسون زدایی از علم متحول می شوند .
علاوه برانقلاب های صنعتی و علمی دردوران آزاداندیشی، درنتیجه تحولات معرفت شناختی درعلوم انسانی از نیمه دوم قرن بیستم دو "انقلاب معرفت شناختی" با محوریت نقش زبان درتحول ذهن و شناخت و آگاهی انسان رواج پیدا کرد. انقلاب اول براساس مبانی معرفت شناختی فلسفه "خرد گرا" و منطق ریاضی شکل گرفت ولی درانقلاب دوم شناختی با تاکید به نا کارآمدی های مبانی مکاتب مختلف فلسفی
انقلاب اول و بی توجهی به مبانی فلسفی "تجربه مندی" و نقش زبان درشکل گیری کیفیت آگاهی و توانایی های شناختی انسان در کار برد زبان برای خردورزی آزادی بیان تاکید شده است.
واژه های اصلی: علوم انسانی، علوم شناختی، فلسفه تجربه گرا، فلسفه خردگرا ، آزادی بیان
با نگاهی گذرا به تاریخ تحولات علوم دردوران جدید چنین برمی اید که پیدایش وگسترش علوم جدید وعلومی که به نام "علوم انسانی" در دانشگاه ها معروف شده درگذراز قرون وسطی به دوران رنسانس، دانشمندان تلاش کردند به کمک توسعه علوم جدید به نوعی خود شناسی وآزاد اندیشی فردی وتوسعه اجتماعی دست یابی پیدا کنند. به همین سبب، انسان ازدوران رنسا نس ببعد همواره تلاش کرده خود را ازسلطه افسانه ها واسطوره های پیشینی رها کند و یا به تعبیر پاک نژاد با "گذرازدوران افسون زدگی"(پاک نژاد، 1401: ص166) تا انجا که امکان دارد اختیار امورزندگی این دنیایی خود را ازطریق یافته های علمی دردست بگیرد.
احتمال دارد این بیت ازغزل حافظ هم تمنای نوعی "گذرازدوران افسون زدگی" باشد:
جنگ هفتاد و دوتن را همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
عموما فلاسفه غربی رواج مجموعه علوم جدید به عنوان رشته های دانشگاهی از قرن هیجدهم ببعد را به عنوان علوم سکولار درکم رنگ شدن نقش حاکمیت کلیسا ی کاتولیک در اداره جامعه دراروپا مطرح کرده اند. درهمین زمینه چارلرزتیلورفیلسوف کانادایی تمایزها ی مختلف تحول مفهومی سکولاروسکولاریسم درپانصد سال گذشته در غرب را درکتاب "عصر سکولار" به تفصیل بحث کرده است(چارلز تایلور،1401). وی معتقد است درنتیجه ورود به عصر سکولار یا سکولاریسم سه تحول مفهومی مهم درجوامع غربی اتفاق افتاده است . "تحول اول به عنوان عصری است که حکومت ازنهاد دین مجزاشد. تحول دوم عصری است که درآن سلوک مذهبی و شرکت درکلیسا کمرنگ می شود. و تحول سوم عصری است که درآن رویکرد های، ضد مذهبی، غیرمذهبی ومذهبی دارای اعتباری یکسان می شود( به نقل ازپاک نژاد، 1401: ص 168). یکی از نتایج مثبت این تحولات مفهومی امکان رواج نوعی روا داری بین گروه های مختلف اجتماعی می باشد.
تیلوردرخصوص تفاوت ها درتحولات مفاهیم سه گانه سکولاریسم در جامعه تا انجا که به توسعه علوم مربوط می شود معتقد است: "امرسکولار به مفهوم دوم اغلب به معنای تنزل باورهای مسیحی تلقی شده است و تنزل به حد زیادی با رشد باورهای دیگردرعلم، عقل یا پیشرفت علومی به خصوص تقویت شده است، مثلا نظریه تکامل یا توضیحات روان عصب شناختی ازعملکرد ذهن" ازاین مقوله هستند (تیلور، 1401: ص 20). درخصوص بحث نظریه تکامل داروینی که تیلور به آن اشاره کرده و نقش تحول ذهن و شناخت و مباحث عصب روان شناسی ورابطه آن با یادگیری زبان نگاه کنید به نظر یه تکوینی ادلمن در کتاب"زبان و آگاهی" (نیلی پور، 1401: چاپ سوم: فصل اول :ص 19-21). تیلوردربخش دیگری ازادامه بحث خود درباره سکولاریسم و مدرنیته معتقد است: " مدرنیته باید برمبنای ویژگی های بنیادین طبیعت انسان درک شود که همیشه حضورداشته اند، اما با مانعی سد شده بود که امروزکنارزده شده است. علیه این نوع داستان ها، من قاطعانه چنین استدلال می کنم که مدرنیته غربی، به همراه بعد سکولارآن، ثمره ابداعات نو، برساخته های جدید ازدرک خویش ورسوم مرتبط است و نمی توان آن را برمبنای ویژگی های جاودانه زندگی انسان تو ضیح داد" (تیلور، 1401: ص 48).
همچنین درزمینه ماهیت مستقل و آزاد بودن علوم جدید وبویژه علوم انسانی علاوه بردانشمندان غربی فلاسفه ایرانی نیز تاکید زیادی کرده اند. درسال های اخیراز بین فلاسفه ایرانی بویژه دکتررضا داوری اردکانی درکتاب "علوم انسانی وبرنامه ریزی توسعه" ( داوری، 1389) درفصل های مختلف این کتاب با موشکافی خاص ویژگی های آزاد اندیشی در علوم انسانی درعصر آزادگی علم و رابطه آن با فلسفه ونقش علوم انسانی درتوسعه را به تفصیل به بحث گذاشته اند. دکتر داوری درخصوص رابطه علم و فلسفه درفصل نخست همین کتاب بحث خود را با عنوان "اگرفلسفه نبود، علم امروزی هم نبود" ( داوری ، 1389: ص31) آغاز کرده اند. درفصل دیگری ازهمین کتاب درمورد آثار و منشاء رنسانس معتقدند: "درخت علم جدید اززمین رنسانس روییده و درچالش با زمین وآب وهوای روحی و فکری آن زمان رشد کرده و بتدریج مقام و مرتبه هماهنگ کننده شرایط و متعادل کننده نظم زندگی را احراز کرده است ( داوری1389: ص 40). همچنین دکتر داوری درخصوص ضرورت توسعه و علوم انسانی معتقدند " راه توسعه بی مدد علوم انسانی گشوده و پیموده نمی شود " داوری، 1389: ص192). دکتر داوری درفصل دیگری ازهمین کتاب تفاوت های مفهومی درتحول مبانی فلسفی در دوره های مختلف تاریخ و رنسانس ورابطه ان با کلیسا را به اختصار چنین تشریح کرده اند: "فلسفه ای که سقراط آن را ازآسمان به زمین آ ورد چون به اهل اسلام وایرانیان رسید، دوباره به آسمان مایل شد، تا انجا که می توان، با اندکی مسامحه، تاریخ فلسفه اسلامی را می توان تاریخ بازگشت فلسفه به آسمان دانست. اما فلسفه قرون وسطای اروپا سیردیگری داشته است. انجا فلسفه ای که ازآسمان به زمین آمده بود درکلیسا، که سایه آسمان دانسته می شد، تحقق یافت ودررنسانس، آمدن فلسفه ازآسمان به زمین مسجل شد. البته رنسانس فلسفه را ازکلیسا بیرون آورد تا مبنا وره آموزعلوم ریاضی وفیزیک واقتصاد وسیاست شود. دررنسانس برزمینی بودن وبشری انگاشتن فلسفه وهنروعلم تاکید شد (داوری، 1389 : ص 194 و 195). درخصوص رنسانس ایرانی و سابقه ان در مقایسه با رنسانس اروپایی روح الله اسلامی ظهورآن را از نظر تاریخی مقدم بر رنسانس اروپایی دانسته و با توجه به سوابق تاریخی معتقد است: "رنسانس ایرانی عصر بوعلی سینا، بیرونی، زکریای رازی، مسکویه و فردوسی اگر با شاگردان تداوم دهنده و حکمرانان محلی و تجار همراه می شد، می توانست به سطح تکنولوژی و دستاورد های تغییر زندگی نیز منجر شود. اولین رگه هایجامعه شناسی، مردم شناسی، فلسفه خرد گرای انتقادی، پزشگی، نجوم، علوم طبیعی و... در رنسانس ایرانیا نرو شهای میدانی، استقرایی و تجربی شکل گرفت. اگر تداوم می یافت، علوم جهانی با تکنولوژی هایتغییر زندگی شکل می گرفت و نسل به نسل متحول می شد. روشنگری و رنسانس ایران قبل از اروپا ایجاد شداما مانند جرقه ای بود که در نوسانات سیاسی و هجوم قبایل به خاموشی گرایید و تنها خاطره ای از آن باقی ماند." (اسلامی ،روح الله ، سیاست نامه، آبان 1401 ، سال ششم شماره 24: ص 157).
درخصوص نیاز به آزادی های مدنی درجامعه و آزادی بیان دکتر داوری معتقدند "آزادی با اعتبار یافتن خرد مشترک ظهور می کند اگر مردمان باید دراجری طرح مشترک پیشرفت شریک باشند". البته دکتر داوری دربخش ها ی دیگر همین کتاب درباره انواع آزادی وتفاوت های معرفت شناختی ان بحث کرده اند، ولی درمورد آزادی بیان و کاربرد آن معتقدند "اگر می بینیم که آزادی بیشتر به آزادی بیان وعقیده اطلاق می شود وجهش این است که این آزادی و اثرآن را به آزمایش مستقیم می توان دریافت واین آشکارترین وعمده ترین صورت آزادی است (داوری ،آزادی، قانون و سازمان، 1400: ص 150 ).
از سوی دیگر اعتقاد عمومی بر این است که آزادی بیان دردوران آزاد اندیشی درنتیجه آموزش های دانشگاهی وگسترش توانایی های زبانی نقش مهمی داشته است. به همین سبب می توان گفت که یکی از ره آورد های مهم عصر آزادگی علم، آزادی بیان درجامعه است. دراین زمینه دانشمندان مختلف از جمله نورتروپ فرای[2] منتقد ادبی کانادایی هم درمود کاربرد های مختلف زبان و بویژه اهمیت یادگیری گونه های مختلف زبان و نقش آزادی بیان چنین اظهار داشته است: "آزادی بیان تنها می تواند مولود تعلیم و تربیت وآموزش باشد. تا فرد راه رفتن فرانگیرد آزادی حرکت ندارد. و یا تا تمرین نکند نمی تواند پیانو بنوازد. در مورد زبان و گفتارآزاد هم همین استدلال صادق است". فرای در ادامه معتقد است: کسی لایق گفتارآزاد نیست مگرآن که بداند زبان را چگونه به کار بگیرد و چنین دانشی خدا داد نیست. باید آن را فرا گرفت و برایش زحمت کشید. این توانایی معرفت شناختی ازخاصیت های تحول و پرورش یک تخیل (ذهن) فرهیخته است که از طریق آموزش وپرورش های زبانی و خواندن ادبیات بدست می آید. (فرای، نورتروپ، 1372 : ص 88 ،ترجمه سعید ارباب شیرانی). لازم به یاد آوری است گونه های دیگر زبان هم مانند زبان علوم مختلف از قبیل فیزیک، اقتصاد و سیاست هم هر کدام به عنوان نظام های مفهومی جداگانه باید آموخته شود تا بتوان از این گونه های زبانی هم برای خرد ورزی های علمی استفاده کرد.
با توجه به مباحث مختصری که دربالا درخصوص رابطه آزاد اندیشی و توسعه علم و آزادی بیان از دیدگاه های بعضی از فلاسفه غربی وایرانی مطرح شد، دربخش های بعد به چکیده ای ازنتایج انقلاب های صنعتی وعلمی و انقلاب های شناختی در نیمه دوم قرن بیستم که ازنتایج توسعه و ورود به دوران رنسانس است خواهیم پرداخت.
ازبین نتایج مهم نقش افرینی های مثبت علم و خرد ورزی های علوم مختلف ازدوران رنسانس تا اواخردوران جنگ سرد و آثار ویرانگر دو جنگ جهانی، نقش پیشرفت های علمی و توسعه علم و فناوری ها را درنتیجه چند تحول عمده علمی درزندگی بشرمی توان خلاصه کرد. این تحولات علمی نتیجه آگاهی های انسان های خرد ورزی بوده که درحوزه های مختلف علمی فعال بوده اند. همان طور که دربالا اشاره شد این تحولات مهم علمی درتاریخ علم به "انقلاب های صنعتی" معروف شده است. درنتیجه این تحولات علمی نه تنها انسان ها توانسته اند کم و بیش خود را ازسلطه اسطوره های پیشینی رها کنند و نقش مثبتی درتوسعه زندگی روزانه خود داشته باشند، بلکه یکی دیگرازاثارمثبت انقلاب های صنعتی گسترش علوم مختلف وتلاش برای شناسایی بهتردنیای پیرامونی انسان بوده است. نقش مهم مثبت این انقلاب های علمی و صنعتی درطول چندین قرن گذشته درمرحله نخست آگاهی رسانی های علمی و سپس تحولاتی است که درزمینه های مختلف اداره امور زندگی انسان داشته است.
ازنیمه ها ی دوم قرن هیجدهم با ظهور" نخستین انقلاب صنعتی " ماشین بخار چرخ های کارخانه ها را به راه انداخت. در" دومین انقلاب صنعتی " با ظهورالکتریسته گسترش حمل و نقل و هواپیما بسیاری از محدودیت های زمانی- مکانی را از پیش پای انسان ها برداشت. ولی "سومین انقلاب صنعتی" درنیمه نخست قرن بیستم موجب پیدایش و دسترسی به انرژی هسته ای ودسترسی به کنترل کننده های منطقی را به همراه داشت. این درحالی است که درانقلاب چهارم صنعتی گرایش به پیدایش ماشین های هوشمند و ظهوراینترنت امکانات جدیدی برای گسترش اطلاع رسانی درزندگی روزانه انسان ها را فراهم کرد. ولی تا انجا از نتایج پیشرفت های علمی پیشین برمی آید در"انقلاب پنجم صنعتی" دردهه های اخیر گرایش به الگو برداری های گسترده تراز نتایج مطالعات "هوش انسانی" و کاربرد آن در"هوش مصنوعی" رواج بیشتری پیدا کرده است. با رواج این گونه پیشرفت های جدید علمی وگسترش تکنولوژی "هوش مصنوعی" ندا هایی هم برای ورود به دوران جدیدی برای جایگزینی "ربات ها ی هوشمند" برای نقش آفرینی عاملیت انسان در بعضی اززمینه برای تصمیم گیری ها ی مهم و در نتیجه رواج روابط جدیدی درزندگی اجتماعیی بین انسان و "ربات های هوشمند" بگوش می رسد که به مواردی ازآن اشاره خواهد شد.
از آثار منفی درزمینه توسعه علوم و تکنولوژی های رباتیک در حوزه هوش مصنوعی ماشین محور ما شاهد گرایش هایی به ازخود بیگانگی و عدم همدلی بین انسانها و درنتیجه گرایش به رباتیک شدن بعضی از امور در زندگی فردی و اجتماعی هستیم. اگر چه پس ازفجایع دو جنگ جهانی روابط انسانی بین ملت ها وارد مرحله جدیدی با عنوان "جنگ سرد" و درنتیجه از نظرسیاسی جهان "دو قطبی" شد، ولی ازآثار مخرب دوران "جنگ سرد" و دوقطبی شدن جهان و درنتیجه دو جنگ خانمان سوز نوعی جدایی واز خود بیگانگی بیش از حد بین انسان ها رواج پیدا کرده است. یکی از نمودهای عینی و فیزیکی ازخود بیگانگی ودوقطبی شدگی تفکرساسی حاکم بین ملت ها و شواهد عینی جهان دو قطبی بر قراری "دیواربرلین" بود. اگرچه "دیواربرلین" هم پس از حدود سه دهه مبارزه انسان های آگاه وآزادی خواه فروریخت، ولی جهان بینی دو قطبی و دوران به اصطلاح "جنگ سرد" به کمک گسترش تکنولوژی های مخربتر و کم رنگ ترشدن نقش عاملیت انسان درسرنوشت خود به شکلی نامرعی همچنان ادامه دارد. از سوی دیگر، با تحولات سیاسی جدیدی که درچند دهه ی اخیر درخاور میانه اتفاق افتاده به نظر می رسد امورسیاسی جهان و روابط بین ملت ها و دسترسی به تکنولوژی های پیشرفته و مخرب دربعضی از زمینه ها جهان را به سمت "سه قطبی" شدگی سوق می دهد. شاید آگاهی رسانی های "علوم شناختی نسل دوم" که در بخش های بعدی بحث خواهد شد دربعضی ازجنبه های اخلاقی و سیاسی توسعه علم هشداری باشد و بتواند درآگاهی رسانی و تعدیل روابط انسانی اخلاق محور وبر قراری همدلی بین ملت ها نقش مثبتی داشته باشد. دربخش بعدی به تحولاتی که درمتون علمی از نیمه دوم قرن بیستم به انقلاب های شناختی معروف شده است خواهیم پرداخت.[3] ( همچنین نگاه کنید به (نیلی پور،1395 ). در ادامه به خلاصه ای از این تحولات معرفت شناختی نیمه دوم قرن در علوم انسانی خواهیم پرداخت.
3- انقلاب های شناختی نیمه دوم قرن بیستم وتوسعه
علاوه برانقلاب های علمی که دربالا به اختصار به آن ها اشاره شد، ازنیمه دوم قرن بیستم دوانقلاب معرفت شناختی درعلوم انسانی درگذر به دنیای جدید و دسترسی بیشتر و دقیق تر به اطلاعات نقش برجسته ای داشته است. درنتیجه این پیشرفت ها و تحولات علمی نقش آگاهی انسان ها درگسترش توانمندی های شناختی فردی واجتماعی با تاکید برنقش پرورشی زبان ازدیگاه علوم شناختی به عنوان مجموعه ی علوم انسانی درتوسعه علم و فناوری می توان اشاره کرد.
همان طور که از تاریخچه متون علوم انسانی بر می آید درایران شاخه های مختلف علوم انسانی که از سالهای پایانی دوره قاجار و سپس با تاسیس دانشگاه تهران بتدریج رواج پیدا کرده به مجموعه ای ازعلومی اطلاق میشود که به مسایل مربوط به زندگی انسان می پردازد. دردوران جدیدعلوم انسانی به علومی شامل جامعه شناسی، روانشناسی، زبانشناسی، فلسفه، مدیریت، اقتصاد، حقوق، علوم سیاسی ، تاریخ و جغرافیا اطلاق می شود. حلقه پیوند همه ی علوم برای خردورزی با پشتوانه ی یک نظریه فلسفی به کمک کاربرد زبان به عنوان یک نظام مفهومی پیچیده آغاز می شود. به کمک کاربرد نظام مفهومی زبان درحوزه های مختلف علمی می توان دست به تحقیق و پژوهش های علمی زد و از نتایج آن درراه توسعه استفاده کرد. همان طورکه اشاره شد دکتر داوری درخصوص نقش توسعه و ضرورت آن یادآورشده اند " راه توسعه بی مدد علوم انسانی گشوده و پیموده نمی شود " (علوم انسانی و برنامه ریزی توسعه، 1389: ص192). حال پرسش این است اگر"راه توسعه بی مدد علوم انسانی گشوده و پیموده نمی شود" و با توجه به تجربه مند بودن نتایج علوم انسانی آیا نباید تحولی درروش ها و مبانی فلسفی علوم انسانی که از دوران رنسانس برای ورود به آزاد اندیشی آغاز شده ایجاد شود. به نظر می رسد پاسخ به این پرسش را درتلاش هایی که دانشمندان علوم شناختی که از نیمه دوم قرن بیستم در غرب درتوسعه و تحول مبانی فلسفی علوم شناختی مطرح کرده اند می توان یافت.
1-3- انقلاب اول شناختی و توسعه
با وجودی که علوم جدیدی که از دوران رنسانس آغاز شده بود درتوسعه نقش مثبتی داشته است، ولی تا نیمه های دوم قرن بیستم بیشتردانشمندان علوم انسانی بویژه درروان شناسی وزبان شناسی سرگرم مشاهده ومطالعه رفتار بیرونی انسان بودند و تحول جدیدی درمبانی فلسفی علوم انسانی اتفاق نیفتاده بود. به همین سبب چامسکی درنقش یکی اززبان شناسانی بود که با وجودی که خود دردامان زبان شناسی ساختارگرا دردانشگاه پنسیلوانیا پرورش یافته بود، با توجه به اینکه با منطق سمبولیک، ریاضی وبعضی ازمکتب های فلسفی "خرد گرای" دوره رنسانس نیزآشنا شده بود، روش ها و نتایج مطالعات رایج دوران خود درعلوم انسانی بویژه زبان شناسی و روان شناسی را از نظر مبانی معرفت شناختی مورد نقد قرار داد. وی به این باوررسیده بود که لازم است بجای تاکید برتوصیف کردن ساختارزبان و رفتار بیرونی انسان، باید اقدام به نظریه پردازی درباره ماهیت ذهن وزبان وتاثیرآن درتحول شناختی او کرد. چامسکی با تکیه به همین باورمعرفت شناختی خود تلاش کرد تا درمرحله نخست نا کارآمدی ها ی مبانی فلسفی و معرفت شناختی علوم انسانی که دردو سه قرن گذشته حاکم برمطالعات علوم انسانی بوده است را نقد کرده و به چالش بکشد. وی درهمین زمینه معتقد بود زبان شناسی و روان شناسی رایج دردانشگاه ها تا کنون بیش ازحد به"فلسفه تجربه گرایی"و "جبرگرایانه" متعهد بوده است ( نیلی پور،1395: ص64). لذا بر این باور بود که درنتیجه تاکید به همین رویکرد به "فلسفه تجربه گرایی"بود که روند رایج درمطالعات زبان شناسی، بویژه دردانشگاه های امریکا درزبان شناسی عمدتا توصیف رفتار بیرونی زبان وتحلیل ساخت زبان ها یا "ساختارگرایی"[4] و درروانشناسی تاکید برروش های "رفتار گرایی"[5] یا مشاهده و مطا لعه ی رفتار بیرونی انسان بوده است.
چامسکی ابتدا نظریه های انتقادی خود را با تکیه به تحقیقات جدید خود در زبان شناسی با سخنرانی ها ی مختلف درفضای علمی رایج فلسفه "رفتارگرایی" درمطالعات زبان شناسی وروان شناسی دراکثر دانشگاه ها ی آمریکا آغاز کرد. به نظر وی نتایج مطالعات رفتاری انسان چه درمطالعات زبان شناسی و چه درروان شناسی عموما برحسب یک رابطه خطی بین "انگیزه" و "پاسخ" و برقراری "پیوند" بین این دو مرحله تعریف میشود. به همین سبب، چامسکی علاوه بر مطرح کردن انتقاد های خود به مطالعات رایج زبان شناسی آن دوران به مبانی نظری مطالعات روان شناسی رفتارگرای مکتب اسکینر[6] روان شناس معروف هم پرداخت و درمقاله انتقادی خود با عنوان "مروری بررفتار کلامی" (چامسکی، 1959) نا کارامدی های نظریه روان شناسی اسکینر را هم در مقاله ای درمجله زبان شناسی چاپ کرد. درهمین مقاله چامسکی نه تنها کتاب و نظریه "رفتار کلامی" روان شناسی رفتارگرای اسکینر روان شناس نامداردانشگاه هاوارد را به چالش کشید، بلکه اعلام کرد شواهد رفتار بیرونی انسان درساده ترین شکل خود نمی تواند توجیه کننده عملکرد های شناختی پیچیده ذهنی انسان باشد و به همین سبب معتقد بود نگاه رفتارگرایانه درمطالعات علوم انسانی کنونی پاسخگوی نقش معرفت شناسانه یادگیریهای پیچیده درتحول ذهن وشناخت انسان نیست. وی در مقاله ها و سخنرانی های دیگری اعلام کرد این نوع برداشت های ساده انگارانه بیشترمبتنی برنتیجه گیری ازمطالعات تجربی حیوانی است. علاوه برچامسکی، بعضی ازدانشمندان نامدار روان شناسی هم نظریه فلسفی رفتارگرایی رایج درعلوم انسانی را پیش از او مورد نقد قرارداده بودند. درمیان روان شناسان پیشتازو منتقد به مبانی نظریه های رفتارگرایی درروان شناسی جورج میلر[7]استاد نامدارروان شناسی دانشگاه پیرینستن را می توان نام برد. جورج میلرمباحث وپیشنهاد های انتقادی خود به نا کارآمدی های سنت روان شناسی رفتارگرا وضرورت تحول درعلوم شناختی را درمقاله ای با عنوان "رویکرد های جدید درانقلاب شناختی" درمجله معروف "گرایش ها درعلوم شناختی" چاپ کرد و در همین مقاله هشدارداد که نظریه های رفتارگرایی اسکینری پاسخگوی تحلیل فرایند های عالی ذهن و شناختی انسان نیست (Miller, G.,2003).
چامسکی جوان هم علاوه بر سخنرانی های خود ابتدا بین سالهای 1351تا 1355دردانشگاه هاروارد درزمینه "ساخت نحوی زبان و مبانی شناختی یادگیری زبان" تحقیق کرد، سپس نتیجه این تحقیق را با چاپ نخستین کتاب معروف خود با نام "ساخت های نحوی"(چامسکی، 1957) به عنوان الگوی نظریه پردازی های جدید درزبان شناسی درباره ماهیت شناختی و ساخت های نحوی زبان درذهن به جامعه علمی حاکم بر زبان شناسی ساختگرا ی آن دوران عرضه کرد. درآغازهمین کتاب با استقبال بسیاری از زبان شناسان و بعضی از فلاسفه و البته مخالفت گروه دیگری از زبان شناسان روبروشد. این کتاب تا کنون ده ها بار چاپ شده است. درمقدمه همین کتاب چامسکی ازحمایت های مالی- پژوهشی بخش های پژوهشی نیروی های سه گانه ارتش امریکا وهمچنین بنیاد ملی پژوهشی آمریکا برای حمایت ازانجام این پژوهش سپاسگزاری کرده است(نگاه کنید به چامسکی،1957: پیشگفتار ص7). پس ازچاپ این پژوهش بود که چامسکی برای تدریس به دانشگاه ام. آی. تی. دعوت شد. چامسکی جوان با تکیه به همین باورهای فلسفی جدید پس از دوران پژوهشی خود دردانشگاه هاروارد و دعوت به دانشگاه ام.آی.تی موفق شد با تاسیس نخستین دپارتمان زبان شناسی و فلسفه درآن دانشگاه علوم مهندسی با تاکید به نقش یادگیری زبان درتحول شناخت دست به تدریس و توجیه نظریه پردازی های جدید خود بزند.
چامسکی درسال های نخست نظریه پردازی های خود در دانشگاه ام.آی.تی. درباره ماهیت ساخت نحوی زبان، و پس ازچاپ نخستین کتاب خود، اگرچه باب آگاهی رسانی جدیدی را درباره الگوی نظریه جدید ی درباره ساخت زبان بازکرده بود و مورد استقبال گروهی از فیلسوفان و زبان شناسان و دانشجویان او قرا رگرفت، و لی درعین حال به تدریج با انتقاد های تند بخشی ازجامعه ی علمی زبان شناسی ساختگرای آن دوران و سپس درسال های بعد با انتقاد های نخستین دانشجویان خود نظیر جورج لیکاف ودیگران هم روبرو شد . در سال های بعد مجموعه مخالفت های نظری با مبانی فلسفی نظریه چامسکی در کتابی با عنوان "جنگ های زبان شناسی" Harris,1993) ( به چاپ رسید . در بخش بحث در باره دومین انقلاب معرفت به پاره ای از انتقاد ها به مبانی معرفت شناختی نظریه چامسکی که از طرف لیکاف و همراهان او مطرح شده خواهیم پرداخت.
چامسکی جوان علاوه بر چاپ کتاب "ساخت های نحوی" (چامسکی، 1957) و تدریس زبان شناسی دردانشگاه ام.آی.تی. و چاپ مقاله های جدید دیگر ی ، درسال 1964 موفق شد با پیشنهاد کردن مجموعه سخنرانی ها ی فلسفی 16 هفته ای خود با عنوان "ساختارزبان و فلسفه ذهن" درگروه فلسفه دانشگاه پیرینستن باب همزبانی بین فلاسفه وعلوم دیگر وجلب توجه دانشمندان رشته های مختلف علمی را به نا کارآمدی های نظریه رفتارگرایی روان شناسی و مکتب فلسفی"تجربه گرا" درپاسخگویی به نقش یادگیری زبان درتحول ذهن و شناخت جلب کند (نیلی پور،1395:ص 72-67). این آگاهی رسانی ها و سخنرانی های جدید چامسکی درگروه فلسفه دانشگاه پیرینستن وسپس درسایردانشگاه ها ی آمریکا درباره مبانی معرفت شناختی زبان به تدریج تفاوت ها و ناکارآمدی های نظریه "فلسفه "تجربه گرای " پیشینی و جایگزینی "فلسفه خردگرای" پیشنهادی و ی درهمزبانی بین رشته های مختلف علمی از نظرمعرفت شناختی نقش بسزایی داشت. یکی ازسخنرانی های معروف چامسکی که به دعوت دانشگاه لایولا درشیکاگودرسال 1970 در"سمپوزیوم آزادی دانشگاه و علوم انسانی" بر گزار شد بسیار تاثیرگذاربود (نیلی پور، 1395: ص113تا143). وی دراین سخنرانی معروف خود با عنوان "زبان و آزادی" به تفصیل درباره مبانی فلسفی ازادی های مدنی و تهدید هایی که ازسوی دولت های حاکم متوجه جامعه مدنی است از دیدگاه فلاسفه بزرگی همچون "پال ریکور"، "ژان ژاک روسو" و دیگرفلاسفه خردگرای قرن های پیشین صحبت کرد. این سخنرانی هم مورد استقبال گروه بزرگی ازدانشگاهیان قرارگرفت. بعدا چامسکی متن همین سخنرانی را همراه با چند مقاله دیگرسیاسی درکتابی با عنوان "بنا برمصالح حکومتی"[8] به چا پ رساند( نیلی پور 1395 : ص 113)، همچنین نگاه کنید به(نیلی پور ، 1395، ص107- 136).
چامسکی درنتیجه همین سخنرانی ها و بحث ها ی فلسفی ومعرفت شناسانه جدید درخصوص نقش یادگیری زبان درتحول ذهن و شناخت بود که گروهی ازدانشجویان جدید زبان شناسی دانشگاه ام.آی.تی. و دانشمندان رشته های مختلف علوم تجربی وعلوم انسانی دردانشگاه ها ی ام.آی.تی.، پیرینستن و هاروارد را به این همگرایی ها ی فلسفی وتحول معرفت شناختی بین رشته ای و فلسفه خرد گرا جلب کرد . این همگرایی ها ی بین رشته ای موجب شد تا علوم ریاضی، روان شناسی ، منطق و فلسفه نیزبه این همگرایی های علمی جدید بپیوندند و پایه های علوم بین رشته ای جدیدی با عنوان "علوم شناختی" ریخته شود.
بدین ترتیب بود که چامسکی با طرح چالش های فلسفی ازمکتب فلسفی "تجربه گرا" گذر کرد و توانست برای پاسخگویی به ماهیت ذهن و معرفت انسان درنتیجه یادگیری زبان درباره مبانی فلسفی "خرد گرا" روشنگری بیشتری کند. یکی ازویژگی های برجسته چامسکی تلاش درپیوند دادن نظریه زبان شناسی جدید خود با مبانی فلسفه خردگرای علم و پیوند دادن علوم مختلفی به نام علوم شناختی بود. چامسکی درنظریه زبان شناسی خود با توجه به مبانی فلسفی زبان درعصرروشنگری اروپا به نظریات فلسفی دوتن ازفلاسفه عصر روشنگری اروپا بیشتر وفادار بود. یکی ازفلاسفه عصرروشنگری نظریه فلسفی دکارت (1959- 1960) ودیگری نظریه فلسفی همبولت (1767-1853) بود. چامسکی درخصوص دیدگاه فلسفی دکارت کتابی هم با عنوان زبان شناسی دکارتی (چامسکی،"زبان شناسی دکارتی "،1966) تالیف کرده است. همچنین چامسکی با اشاره به دیدگاه فلسفی همبولت اظهارداشت انچه روان شناسان دردوران دانشجویی وی به آن باور داشتند برخلاف نظریه همبولت بود. زیرا همبولت اعتقاد داشت: "هرانسانی هنگامی که زبانی را یاد می گیرد، ازلا بلای قیاس های ناشناخته گذرمی کند تا خود فعالانه جواز ورود به کاربرد زبان را بگیرد، و نه اینکه فقط پذیرای زبان باشد. کودکان بسیار بیشترازآنچه می شنوند خلق می کنند.((Humanist 243 نیلی پور 1395: ص 68) درنتیجه این گرایش های فلسفی، دیدگاه زبان شناسی جدید چامسکی از نظر معرفت شناختی به سنت فلسفی خرد گرای قرن هیجدهم پیوند خورد بود (نیلی پور، 1395 ص: 67-70).
درحقیقت چامسکی پیوند نظریه انقلابی زبان شناسی خود به مبانی فلسفی عصرروشنگری را با پرسش ساده "زبان چیست"؟ آغاز کرده بود. اگرچه پیشینیان او هم درزبان شناسی به این پرسش پاسخ داده بودند، ولی پاسخ فلسفی چامسکی با پاسخ های بعضی از پیشینیان او ازنظر مبانی فلسفی در زبان شناسی تفاوت های اساسی و ماهوی داشت. چامسکی به دنبال نظریه جامعی بود که درچهارچوب آن بتوان دستگاه زبان انسان را مانند سایرعلوم و با دقت ریاضی بررسی وتوصیف کند. همین ویژگی نظریه چامسکی بود که برای دانشمندان سایرعلوم نیز جاذبه داشت. چامسکی با این ویژگی ماهوی که برای زبان انسان قایل بود به یک ادعای مهم فلسفی و عصب شناختی هم درباره انسان و ذهن او اشاره می کرد که دردوران رنسانس بعضی از فلاسفه ازجمله دکارت و دیگران مطرح کرده بودند. او مدعی شد زبان انسان یک "ویژگی نوعی و خاص" انسانی است. این ادعای چامسکی دو وجه داشت. ازیک سو برای زبان انسان ماهیتی ژنتیکی قایل میشد که خاص توانمندی های بیولوژیک انسان است. این ادعای چامسکی دردوران خود مورد تایید بعضی از دانشمندان زیست شناسی هم قرار گرفت. لنبرگ درکتاب با عنوان "مبانی بیولوژیک زبان" [9] از مبانی ژنتیکی زبان دفاع کرده است. لنبرگ درهمین کتاب از"توانایی ویژه زبانی"[10] سخن گفته و ادعای یک "ویژگی فطری" زبان آموزی درمغز می کند. بر اساس همین تمایز چامسکی و طرفداردان نظریه او، بین "توانایی یادگیری های عمومی" و "توانایی های زبان آموزی" انسان درمقایسه با سایرموجودات ازنظرمعرفت شناختی تمایز قایل شدند. دراین نظریه جدید چامسکی این توانایی زبانی و خصلت شناختی یا "دانش زبانی" به نوعی"خلاقیت زبانی" نیزتعبیر شده است. با توجه به مبانی نظریه چامسکی، انسان با یادگیری زبان به مجموعه ی محدودی از" قواعد زبانی" دستیابی پیدا می کند، ولی با استفاده و کاربرد همین قواعد محدود زبانی می تواند تعداد نا محدودی ازجمله های"قابل قبول و دستوری" جدید ی را درزبان مادری خود تولید کند وبفهمد. برای اطلاع بیشتراز ویژگی های بنیادی نظریه زبان شناسی چامسکی دراین زمینه نگاه کنید به (نیلی پور 1395، ص: 85-101 ). درنهایت نظریه زبان شناسی چامسکی ازنظرروش شناختی برپایه مبانی منطق صوری وبه عنوان یک نظریه " نحو بنیان" پایه ریزی شد و با عنوان "نظریه "زبان شناسی زایا-گشتاری"[11] به جامعه علمی معرفی شد. بعضی از زبان شناسان نسل بعد به کمک این چهارچوب نظری جدید توانستند ساخت دستوری جمله های زبان های مختلف را از طریق رابطه صوری بین نشانه های زبانی با تکیه به دو دسته ازقواعد زبانی بنام قواعد "سازه های بنیادی" زبان و "قواعد "گشتاری" ساخت های دستوری زبان را تحلیل کنند (برای اطلاع بیشتر دراین زمینه نگاه کنید به (نیلی پور، 1395ص: 93-97).
دراین جا لاز م است علاوه برمطرح کردن بحث های مختصری درباره خصوصیت های معرفت شناختی نظریه پردازی های چامسکی درزمینه ماهیت شناختی زبان و ساخت آن، به وجه دیگری از شخصیت سیاسی وفعالیت های آزادی خواهانه چامسکی هم اشاره کوتاهی بشود. چامسکی علاوه برمبارزه های علمی خود برعلیه سنت های علمی پیشن خود درزبان شناسی ساختاری و نقش تاثیرگذاری که درتاسیس و پایه گذاری علوم شناختی جدید داشت، از دوران جوانی هیچگاه از فعالیت های سیاسی آزادی خواهانه و"دولت ستیزی" خود غافل نشد. همچنین، او همواره به نقش دانشگاه درجامعه و حضور فعال سیاسی دانشگاهیان درمسایل روزجامعه اعتقاد داشت. چامسکی این اعتقاد و فعالیت های سیاسی خود را حتی در جریان جنگ های ویرانگرآمریکا درویتنام هم ادامه داد و درگیر ی ها شرکت داشت و بخشی از پشتوانه فلسفه سیاسی آزادی خواهانه او بود. برای اطلاع بیشتر دراین زمینه هم نگاه کنید به(نیلی پور1395، ص: 49و75).
در این جا لازم است برای روشن شدن نسبت زبان شناسی جدید به عنوان یکی از مجموعه علومی که به عنوان "علوم شناختی" معرفی شده، و رابطه این علوم از نظر معرفت شناختی با یکدیگر درنمودار زیراشاره شود. همان طور که درنمودار زیر آمده است علوم شناختی جدید شامل فلسفه، زبان شناسی، روان شناسی ، انسان شناسی، هوش مصنوعی وعلوم اعصاب می باشد. همبستگی معرفت شناختی بین این مجموعه علوم و نسبت آن ها ازنظرروش با خطوطی که بین آن ها ترسیم شده مشخص شده است. براساس این نمودار همه ی علوم با یک پشتوانه معرفت شناختی فلسفی و عصب شناختی با یکدیگر پیوند خورده اند. علاوه براین، زبان شناسی هم با فلسفه و هم با سایرعلوم همبستگی معرفت شناختی دارد. همچنین، یاد آوری می شود با توجه به مبانی عصب روان شناختی یادگیری و شناخت، همه علوم دارای مبانی عصب روان شناختی هستند. همین خصوصیت عصب روان شناختی است که دربخش اول این گفتاراز قول چارلزتیلوردر کتاب "عصر سکولار" به عنوان یکی از خصوصیت های توسعه علم دردوران آزاد اندیشی (تیلور، 1401 ص: 20) از ان یاد شده است.
لازم به یادآوری است که اگرچه نظریه جدید و انقلابی زبان شناسی چامسکی درطی پنج دهه تاریخ پرفراز و نشیب خود، هم از نظر معرفت شناختی و هم روش شناختی راه گشای همبستگی بین علوم مختلف شد و تحولاتی را در توسعه ی مطالعات علوم شناختی ایجاد کرد، ولی به دلیل تاکید بر منطق ریاضی در تحلیل ها و مبانی نظری خود به تدریج با انتقاد های تندی هم ازطرف نخستین دانشجویان وفادار به نظریه او روبرو شد. باید یاد آوری کنیم که اگر چه همین انتقاد ها دردوران طلایی نظریه زبان شناسی چامسکی منجربه تجدید نظرهایی از طرف خود چامسکی در بخش هایی از چهار چوب اولیه نظریه اوشد. ولی همان طور که در بالا یاد آور ی شد همین بحث و جدل های علمی در مبانی نظری بین چامسکی ودانشجویانش و بویژه با جورج لیکاف و تعداد دیگری از همراهان او درکتابی بنام "جنگ های زبان شناسی" (هریس، 1993) ثبت شده است. اگرچه بحث وجدل های علمی بین چامسکی و نخستین دانشجویانش درباره یکی ازتمایزهای مهم نظریه چامسکی بین "روساخت" و "ژرف ساخت" و شیوه پیشنهادی تحلیل سازه های زبان بود و درنتیجه منجر به تجدید نظر هایی دربخش های از چهار چوب نظری او شد ، ولی چالش فلسفی و معرفت شناختی نظریه چامسکی برا ی لیکاف و همراهانش به دلیل بی توجهی به ماهیت معنایی و تجربه مندی ماهیت یادگیری زبان همچنان به قوت خود باقی ماند.
دربخش بعد به خلاصه ای ازاین چالش های فلسفی در باره مبانی نظری چامسکی خواهیم پرداخت. درعین حال، چامسکی با حفظ مبانی نظری و فلسفی نظریه زبان شناسی خود، وبا نقش برجسته ای که در بنیانگذاری "علوم شناختی" جدید داشت موجب شد بین صاحب نظران علوم انسانی نظریه پردازی های جدید درباره نقش زبان و توانمندی های شناختی و شیوه های بررسی و آموزش زبان تحول بزرگی ایجاد شود تا جایی که نه تنها نظریه پردازی های جدید ی در زبان شناسی ادامه پیدا کرد ، بلکه جایگاه زبان شناسی به عنوان یکی از شاخه های علوم انسانی درمیان علوم دیگرتثبیت شد. همچنین نظریه پردازی ها ی چامسکی در باره زبان منجربه تاسیس و رونق علوم بین رشته ای جدید ی شد که در نمودار بالا به آنها اشاره شد و درنهایت مجموعه ی"علوم شناختی" با عنوان "نخستین انقلاب شناختی " تشکیل شد. دربخش بعد ی به خلاصه ای ازتحولاتی که منجر به انقلاب دوم معرفت شناختی شد خواهیم پرداخت.
2-3-دومین انقلاب معرفت شناختی و چالش های فلسفی نخستین انقلاب معرفت شناختی:
با وجودی که جورج لیکاف از نخستین شاگردان و وفاداران به نظریه زبان شناسی "زایا- گشتاری" چامسکی بود و درآغاز اعتراف می کند که "نظریه پردازی های چامسکی درزبان شناسی درنوع خود برای مطالعات زبان شناسی از بسیاری جهات یک تحول و یک انقلاب علمی درزبان شناسی بود (نیلی پور،1394: ص 10)، ولی به دنبال همین اظهار نظر اضافه می کند که "ابتکارعمل چامسکی این بود که با استفاده ازاصول ریاضی و منطق صوری برای تحلیل ساخت زبان مدل سازی کرد، و با نظریه پردازی های جدید خود زبان شناسی را به عنوان یک رشته علمی مطرح کرد. ولی باید اضافه کنم که منطق صوری پیش ازچامسکی هم به وسیله استاد او، زلیگ هریس، به مطالعات زبان شناسی راه یافته بود" (نیلی پور1394: ص 10). لیکاف سپس درمورد مبانی نظریه زبان شناسی چامسکی می افزاید: "انقلاب زبان شناسی چامسکی در نوع خود انقلاب بزرگی بود که دردو مسیراتفاق افتاد، یکی درزبان شناسی بود، که زبان شناسی را به روان شناسی شناختی نزدیک کرد، ودیگری درحوزه "نظریه اطلاعات" بود. انقلاب زبان شناسی چامسکی درچنین فضای علمی و اجتماعی دردانشگاه ام. آی. تی. شکل گرفت. چامسکی نه تنها مطالعات زبان شناسی را متحول کرد، بلکه پایه های علوم شناختی و نزدیک شدن علوم انسانی به علوم شناختی را درهمین دوران آغاز و متحول کرد" (نیلی پور 1394: ص 12و13).
لیکاف دردوران دانشجویی خود دردانشگاه ام.آی.تی. همراه با تعداد دیگری از نخستین دانشجویان چامسکی درطول چند دهه که از تدریس نظریه انقلابی زبان شناسی چامسکی با عنوان "نظریه زایا- گشتاری" گذشت، به تدریج به ماهیت نظریه صرفا "نحوبنیان و صوری" زبان شناسی چامسکی معترض شدند. علت اصلی اعتراض های آنها هم این بود که درنظریه دستوری "صوری" و"نحو بنیان" چامسکی به هویت معنایی واژه ها ونقش پیام رسانی واژه ها در ساخت های مختلف دستوری و ساخت های استعاری دربافت ساخت دستوری جمله های مختلف زبان توجه جدی نمی شد، بلکه دراین نظریه ساختارهرجمله عبارت بود ازرشته های بی معنی از نماد ها یا نشانه ها یی که اساس شکل گیری ساخت نحوی جمله ها ی زبان را تشکیل می دهد. درحالیکه، به نظر لیکاف و همراهان او " می توان جمله های زیادی را درزبان مطرح کرد که از نظر معنا شناختی با نظریه "نحو بنیان" چامسکی سازگاری نداشته باشد." (نیلی پور 1394:ص 17). وی درادامه همین بحث اضافه می کند که " درزبان انسان دراساس معنا است که توزیع نحوی وساخت دستوری جمله های زبان را تعیین می کند ونه رشته های نشانه های بی معنی ازنماد ها شبیه انچه دربرنامه ریزی های کامپیوترها می بینیم"( نیلی پور 1394: ص 17و18). برای مثال، لیکاف یاد آوری می کند که چامسکی درنظریه "نحو بنیان " خود جمله معروفی را مثال آورده و معتقد است این جمله از نظر ساخت نحوی یا دستوری صحیح و قابل قبول است ولی از نظر معنا شناسی ومفهومی قابل قبول نیست و یا به تعبیری بی معنی است:
*Colorless green ideas sleep furiously.
اگراین فرض مبنایی "نحو بنیان" چامسکی درمورد اصالت ساخت نحوی زبان را برای پیام رسانی بپذیریم، جمله های بسیار زیادی را درزبان روزمره و متون شعری در همه زبان ها و ازجمله در زبان فارسی و به عنوان نمونه دربیت زیرفارسی از شعر نیما می توان مطرح کرد که از دیدگاه "نحو بنیان" چامسکی بی معنی تلقی می شود، درحالیکه با توجه به معنای استعاری واژه هایی که دراین بیت از شعرنیما به کار رفته درهرموقعیت زمانی و مکانی برای فارسی زبان های آگاه وآشنا با ادبیات زبان فارسی می تواند بیانگر پیام های بسیار مهمی باشد:
ازدیگر نمونه های انتقاد های اصولی و معرفت شناختی لیکاف وهمراهانش به نظریه "نحو بنیان" چامسکی درخصوص نقش و شیوه کارکرد ذهن به کمک یادگیری زبان بود. لیکاف همواره درتلاش بود تا راه حلی برای کشف مبانی معانی جمله های زبان پیشنهاد کند. تلاش های مختلف علمی لیکاف درخصوص یافتن راه حلی برای کشف معنا ی جمله های زبان خارج ازچهارچوب نظریه "نحو بنیان" چامسکی از حوصله این مقاله خارج است. برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به (نیلی پور، 1395: ص 106-111). ولی درادامه این گفتار فقط به دو مورد از مهمترین چالش ها ی فلسفی لیکاف به مبانی فلسفی و معرفت شناختی علوم شناختی "نسل اول" یا انقلاب اول شناحتی که پشتوانه مبانی نظری چامسکی بود اشاره میشود.
لیکاف در ادامه تلاش های انتقادی خود در خصوص ناکارآمدی های معرفت شناختی نظریه چامسکی پس ازمستقر شدن دردانشگاه برکلی، ابتدا درتابستان سال 1975 مدرسه تابستانه ای را با حضور تعدادی از زبان شناسان دارای دیدگاه های مختلف شناختی نسبت به هویت زبان دردانشگاه برکلی برگزارکرد. پس ازبرگزاری این سمیناردر جمع بندی نهایی خود از نتایج این سخنرانی ها دراین مدرسه تابستانه اعلام کرد " من با بررسی این سخنرانی ها به این نتیجه رسیدم که همه یادگیری های ما مبنای"بدنمندی"(تجربه مندی) دارند و زبان هم براساس تجربه های بدنمندمان از محیط پیرامونی درذهن شکل می گیرد (نیلی پور1394، ص20). در همین زمینه سپس اضافه میکند" براساس همین بحث ها و جمع بندی ها بود که "من درسال 1978 نخستین کلاس استعاره را دردپارتمان زبان شناسی دانشگاه برکلی شروع کردم که خودت هم درهمین کلاس شرکت داشتی"( نیلی پور 1394، ص: 22). همچنین اضافه می کند "البته مارک جانسن فیلسوف هم پیش ازاین کتابی با عنوان (بدن درذهن)[12] تالیف کرده بود (جانسن، 1987) که به موضوع بدنمندی ذهن درنتیجه یادگیری های زبانی و غیر زبانی توجه جدی کرده بود(نیلی پور 1394، ص: 21و20).
لیکاف در خصوص نقش پیام رسانی استعاره های زبانی و نقش مفهومی آنها معتقد بود بسیاری ازناکارآمدی های نظریه زبان شناسی "صوری ونحو بنیان" چامسکی برگرفته ازمحدودیت های علمی به ارث رسیده ازعصر روشنگری(رنساس ) است. درحقیقت، لیکاف وجانسن درتالیف دوکتاب مشترک خود ابتدا درکتاب "استعاره هایی که با آنها زندگی می کنیم"(لیکاف و جانسن، 1980و2008) و سپس درکتاب مفصل دیگری با عنوان "فلسفه بدنمند: ذهن بدنمند و چالش های آن در اندیشه غرب"(لیکاف و جانسن، 1999) به تفصیل به محدودیت ها و چالش های معرفت شناختی و فلسفی نظریه "نحو بنیان" چامسکی و حتی چالش های مبانی فلسفی "علوم شناختی نسل اول" و چالش های مکاتب فلسفی "پیشینی" پرداخته اند. لیکاف و جانسن بعضی از محدودیت ها در مبانی به ارث رسیده علم از دوران رنسانس را چنین خلاصه کرده اند:
"استقلال علوم ازیکدیگر، و این تصور عمومی که باورها واندیشه های ما آگاهانه است. و بالاخره اینکه چون نسبت زبان با دنیای خارج به طورمستقیم است ، پس ما می توانیم مستقیما درباره د نیای خارج فکر کنیم یک خطای بزرگ علمی است" داوری و همکاران، 1393ص: 19-22)
سپس لیکاف و جانسن درخصوص نا کاآمدی های علوم شناختی نسل اول و نقش استعاره ها اضافه می کنند ،: "باورعمومی براین است که زبان تصویر واقعی از دنیای خارج میدهد واینکه همه واژ ه ها ی زبان دارای معنای واحد و معنای لفظی هستند. یکی از مشکلات این نوع برداشت ها در باره ماهیت معنایی زبان این است که نقش استعاره ها دربیان مفاهیم انتزاعی نا دیده گرفته می شود. این درحالی است که نا دیده گرفتن نقش مفهومی استعاره ها برای بیان مفاهیم انتزاعی هم از نظر زبان شناسی و هم از نظر فلسفی مارا درتفسیر بسیاری از جمله های زبان دچار مشکلات زیادی می کند. چرا که اصولا دراستعاره ها ما دست به نوعی تصویر سازی ذهنی برای بیان مفاهیم انتزاعی می زنیم." مثلا می توان گفت هنگامی که گروهی در بحث تحولات اقتصادی ایران ازاستعاره الگوی "اقتصاد پلکانی" سخن می گویند، برای شنونده نوعی تصویر سازی ذهنی برای درک این الگوی اقتصادی می شود ولی معلوم نیست این "اقتصاد پلکانی" رو به بالا می رود ویا درسرا شیبی سقوط است!
لیکاف معتقد بود کشف نقش استعاره های مفهومی و توجه به کارکرد های شناختی استعاره ها در تالیف کتاب مشترک من با مارک جانسن با نام "استعاره هایی که با آن زندگی می کنیم"(لیکاف و جانسن، 1980و2008) قدم بسیار بزرگی بود که درشیوه تفکر ما نسبت به زبان ودرعلوم شناختی نسل دوم تحول بزرگی ایجاد کرد (نیلی پور، 1394 : ص 23).
لیکاف و جانسن درکتاب "استعاره هایی که با آن زندگی می کنیم" به مشکل گرایش فلسفه ارسطویی درباره نقش استعاره ها هم اشاره می کنند واعلام کردند ما درگذشته برای درک نقش استعاره های مفهومی با چهارتناقض ماهوی از دیدگاه سنت فلسفه ارسطویی روبرو بودیم. این چهار تناقض سنت فلسفه ارسطویی را چنین تو صیف میکنند: داوری و همکاران، 1393ص: 21)
لیکاف و جانسن در ادامه با اشاره به این چهار تناقض فلسفه ارستویی در باره استعاره ها اعلام کردند "براساس تحقیقات ما این چهاراصل دردیدگاه فلسفه ارسطویی ابطال پذیرند. چراکه حتی عمیق ترین مفاهیم ما از قبیل زمان، علیت، و حتی اخلاق، و غیره از طرق استعاره ها ی چندگانه استدلال و فهمیده می شوند (داوری و همکاران، 1393: ص: 21و 22)
لیکاف زبان شناس شناختی و جانسون فیلسوف معاصر درکتاب مشترک دیگری با عنوان "فلسفه ی بدنمند" ذهن بدنمند و چالش های آن در اندیشه غرب (1999) به بحث مبانی مکاتب فلسفی پیشینی و نقش زبان آموزی در چگو نگی شکل گیری آگاهی وتحول شناخت پرداختند و اعلام می کنند:
"درطول تاریخ علم مکاتب فلسفی مختلف هرکدام براساس یک استعاره شکل گرفته است و ما درس های بسیارزیاد وگرانبهایی از مکاتب فلسفی گذشته درباره ذهن و شناخت انسان آموخته ایم. مطالعه شناخت درانسان از طریق مکاتب فلسفی گذشته ذهن ما را تکان داده و متحول کرده است و درنتیجه راه شناخت بهتر انسان را برای ما هموارترکرده است، ولی بسیاری ازمکاتب فلسفی گذشته درهمه ی زمینه ها قادر به پاسخگویی و توجیه ماهیت ذهن و نقش تحول شناخت و آگاهی براساس یادگیرهای زبانی درانسان با تکیه شواهد تجربی نیستند".(داوری و همکاران 1393، ص:20-22)
لیکاف و جانسون درادا مه همین بحث درزمینه نقش زبان درتحول ذهن و شناخت درچهارچوب نظریه شناختی خود سه ویژگی عمده را برای ذهن و زبان انسان مطرح می کنند که این اصول با بعضی ازاصول مکاتب فلسفه سنتی و پیشینی سازگاری ندارند:(داوری و همکاران،1393 : ص20-21).
ملاحظه می شود که لیکاف و جانسن درچنین تحلیلی از اصول علوم شناختی جدید درباره ذهن و شناخت انسان برحسب تجربه های محیطی و نقش وشیوه یادگیری زبان درذهن شکل می گیرد، اهمیت بسیارمهمی قائل شده اند. این درحالیست که بسیاری از مکاتب فلسفی سنتی غرب که لیکاف و جانسن ازآن ها به مکاتب فلسفی"انگلیسی-آمریکایی "[13] یاد می کنند هیچکدام امکان پاسخگویی به این نوع پرسش ها در باره ماهیت زبان وشناخت انسان را براساس شواهد تجربی ندارند (نیلی پور، 1395ص: 62).
با توجه به همین نقش مهم یادگیری زبان و تاثیرآن درشکل گیری آگاهی انسان است که لیکاف و جانسون برای خرد ورزی انسان به کمک یادگیری زبان به مولفه ها و مشخصه های ممیز مهمی اشاره می کنند که شکل گیری و انجام آن ها بدون دخالت کیفیت زبان آموزی امکان پذیر نیست:
با تکیه به همین خاصیت های خردورزی های انسان و با توجه به نقش زبان آموزی درکیفیت شکل گیری شناخت و آگاهی است که لیکاف و جانسون انسان را با عنوان تنها "حیوان فلسفی" معرفی می کنند و درمورد توانایی های شناختی این انسانی فلسفی اظهار می دارند: (نیلی پور، 1394 : ص 139-140).
به اعتبار این تعریف برای انسان به عنوان "حیوان فلسفی" موجودی است می تواند درباره سرنوشت و آینده خود پرسش کند و درتحول شناخت دخالت داشته باشد. لیکاف و جا نسن مشخصه های زیر را برای انسان به عنوان تنها موجود فلسفی برمی شمارند:
در نظریه زبان شناسی شناختی لیکاف و طرفداران این دیدگاه، قوه یا توانایی های شناختی زبان انسان با الگو های مفهومی و فلسفی شناختی که دربسیاری از مکاتب فلسفی "پیشینی" مطرح شده سازگاری ندارد. درنظریه لیکاف و همراهان او زبان نه دارای جوهر نحوی و نه فطری است، بلکه زبان انسان براساس مبانی یادگیری های حسی- حرکتی شکل می گیرد و در جریان رشد و تجربه های محیطی یاد گرفته می شود. درنظریه زبان شناسی شناختی لیکاف و جانسون ماهیت زبان به یک نظام "نورونی"درمغز تبدیل می شود که در طول رشد فردی و اجتماعی و در نتیجه تجربه های محیطی درذهن شکل می گیرد. توانمندی های شناختی فردی انسان دارای مبانی نورونی است ودرنتیجه آموزش های مختلف برای انجام فعالیت های شناختی پیچیده و خلق و بیان مفاهیم انتزاعی پیچیده وجدید آماده میشود. (داوری و همکاران، 1393ص: 26).
لیکا ف و جانسن درادامه بحث خود درخصوص مکاتب فلسفه تحلیلی انگلو- امریکن غرب و پست مدرن نظر خود را به صراحت چنین بیان می کنند:
"دوران بیش ازدوهزار و اندی ساله نظریه پردازی های فلسفه پیشینی غرب درباره خصوصیات خرد انسان به پایان رسیده است. با توجه به یافته های علوم شناختی جدید فلسفه هرگز نمی تواند همچون گذشته پاسخگو باشد. (فلسفه بدنمند، لیکاف و جانسن 1999،ص: 3).
اجازه بدهید دراین جا علاوه بر موضوع چالش های معرفت شناختی لیکاف و جانسن به مکاتب فلسفه انگلیسی -انگلیسی غرب بعضی از نا کارآمدی های نظریه "نحو بنیان و مستقل از شناخت عمومی" پیشنهادی چامسکی را هم جمع بندی کنم: (نیلی پور، 1395ص:60-62)
بدین ترتیب بود که لیکاف با طرح نا کارآمدی های مکاتب فلسفی پیشینی و چالش های "معرفت شناختی" و "روش شناختی" زبان شناسی "نحو بنیان" چامسکی ومجموعه "علوم شناختی نسل اول" درمقایسه با مبانی معرفت شناختی "علوم شناختی نسل دوم" ، نظریه زبان شناسی شناختی" خود را درپاسخگویی به شکل گیری توانایی های شناختی در نتیجه یادگیری زبان پیشنهاد وپایه گذاری کرد. درنظریه شناختی لیکاف انسان به عنوان تنها حیوان فلسفی اندیشمندی معرفی شده که زبان مهمترین ابزاراندیشیدن برای خردورزی و خلق مفاهیم پیچیده زبانی و آزادی بیان است.
4-جمع بندی:
دراین نوشتار تلاش شد به چکیده ای از منشاء وعلل گسترش علوم جدید وعلوم انسانی درغرب درگذرازقرون وسطی به دوران رنسانس وعصرآزاد اندیشی و نقش آن درتوسعه اشاره شود. همچنین به تحولات علمی و مفهومی مجموعه علوم جدید به عنوان رشته های دانشگاهی که از قرن هیجدهم ببعد به عنوان علوم مستقل و آزاد اندیشانه درکم رنگ شدن نقش حاکمیت کلیسای کاتولیک دراداره جامعه دراروپا نقش داشته اشاره شد. از بین فلاسفه غربی به نظرچارلرزتیلورفیلسوف کانادایی درباره تمایزها ی تحولی مختلف مفهومی آزادگی علم و آزاد اندیشی درپانصد سال گذشته از "عصر سکولار"اشاره شد(چارلز تایلور،1401). به اعتقاد وی درعصر آزاد اندیشی سه تحول مفهومی مهم درجوامع غربی با عنوان های " جدایی حکومت ازنهاد دین" ، " سلوک مذهبی و کمرنگ شدن شرکت درکلیسا " و بالاخره رواج "خصلت رواداری بین رویکرد های ضد مذهبی، غیرمذهبی ومذهبی" در جوامع غربی اشاره شد ( به نقل ازپاک نژاد، 1401: ص 168). همچنین تیلور اعتقاد دارد : "امرسکولار به مفهوم دوم اغلب به معنای تنزل باورهای مسیحی تلقی شده است و تنزل به حد زیادی با رشد باورهای دیگردرعلم، عقل یا پیشرفت علومی به خصوص تقویت شد ... و موجب شد نظریه تکامل یا توضیحات روان عصب شناختی در باره عملکرد ذهن" مطرح شود (تیلور، 1401: ص 20). علاو ه بر این، تیلور معتقد است " عصر مدرنیته باید برمبنای ویژگی های بنیادین طبیعت انسان درک شود".
همچنین درباره ماهیت آزاد اندیشی علوم جدید وبویژه علوم انسانی از دیدگاه فلاسفه ایرانی و تاکید بر نقش "علوم انسانی و برنامه ریزی و توسعه " ( داوری، 1389) اشاره شد. به تحولات معرفت شناختی در مبانی فلسفی در دوره های مختلف تاریخ و رنسانس ورابطه ان با کلیسا و "زمینی بودن و یا آسمانی بودن" منشا فلسفه و اینکه "دررنسانس برزمینی بودن وبشری انگاشتن فلسفه وتوسعه هنروعلم تاکید شد ه" است اشاره شد. ره آورد این تحول توسعه علوم ریاضی وفیزیک واقتصاد وسیاست و غیره بود. علاوه بر این، به نقش تعلیم و تربیت و اهمیت توسعه در آموزش ها و کاربر د زبان برای آزادی بیان در تحول جامعه از دید گاه فلاسفه و منتقدان ادبی نیز اشاره شد.
همچنین در بخش دیگری از این نوشتار به تلاش های دانشمندان زبان شناشی و روان شناسی در شکل گیری انقلاب ها ی معرفت شناختی و علمی از نیمه دوم قرن بیستم در علوم انسانی پرداختیم. در انقلاب اول شناختی با طرح چالش های فلسفی ازمکتب فلسفی "تجربه گرا" مطالعات زبان شناسی و روان شناسی گذر کرد ند و توانستند برای پاسخگویی به ماهیت ذهن و معرفت انسان درنتیجه یادگیری زبان به مبانی فلسفی "خرد گرای" عصر روشنگری توجه بیشتری بشود. چامسکی و همراهان در زبان شناسی بدنبال طرح نظریه جامعی بود ندکه درچهارچوب آن بتوان دستگاه زبان انسان را مانند سایرعلوم و با دقت ریاضی بررسی وتوصیف کرد. همین ویژگی نظریه چامسکی بود که برای دانشمندان سایرعلوم نیز جاذبه داشت و موجب شکل گیری و همبستگی علوم شناختی شد . ولی با توجه به اینکه پشتوانه فلسفی نظریه چامسکی منطق ریاضی و در نتیجه کارکرد ذهن انسان نیز به مثابه کارکرد کامپیوتر ها تلقی میشد پس از گذشت دو دهه از گسترش آن به دلیل نا کارآمدی های معرفت شناختی به تدریج از سوی بعضی از زبان شناسان و فلاسفه با چالش های فلسفی جدی رو برو شد و در نتیجه به تدریج مبانی انقلاب دوم شناختی پایه ریزی شد. درانقلاب دوم شناختی ادعا شد با توجه به اینکه همه یادگیری های انسان مبنای"بدنمندی"(تجربه مندی) دارند و زبان هم براساس تجربه های بدنمنداز محیط پیرامونی درذهن شکل می گیرد موجب تحول شناخت انسان می شود.
درمبانی نظری و معرفت شناختی انقلاب دوم شناختی باوربراین است که توسعه علوم و فناوری های نوین شناختی درجامعه کنونی درصورتی که "مبتنی بر شواهد" تجربی باشد می تواند دربهبود روابط اجتماعی و اخلاقی و سیاسی جامعه نقش موثر و مثبتی داشته باشد . لیکاف معتقد است درنتیجه تفاوت های بنیادی بین دو انقلاب در علوم شناختی " ما هم اکنون درعلوم شناختی نسل دوم درجایگاهی هستیم که می توانیم ساختار استعاری نظام های اخلاقی مختلف را مطالعه کنیم. فکر می کنیم علوم شناختی نسل دوم امکانات دقیق ترو روشنترازهمیشه برای تجزیه و تحلیل دستگاه های استعاره های مفهومی به ما می دهد. برای نمونه ، درمطالعه ی اخلاقی کانت، بحثی که مطرح می کنیم این است که این بنای عظیم عقلانی براساس چهار استعاره بنیادی پایه ریزی شده است. همین تحلیل بما امکان می دهد تا متوجه شویم چگونه جنبه های مختلف نظریه اخلاق کانت با یکدیگر تناسب پیدا می کند". سپس اضافه می کند "علوم شناختی نسل دوم نه تنها برا ی ساختار مفهومی نظام های اخلاقی روشنی بخش است، بلکه برای نظام های سیاسی و مسایل اجتماعی هم روشنگر است. (نیلی پور، 1994ص 65).
لیکا ف و جانسن درادامه بحث های خود درخصوص مکتب فلسفه تحلیلی و مکاتب انگلو- امریکن غرب و پست مدرن نظر خود را به صراحت چنین بیان می کنند:
"دوران بیش ازدوهزار و اندی ساله نظریه پردازی های فلسفه پیشینی غرب درباره خصوصیات خرد انسان به پایان رسیده است. با توجه به یافته های علوم شناختی جدید فلسفه هرگز نمی تواند همچون گذشته پاسخگو باشد. (فلسفه بدنمند، لیکاف و جانسن 1999،ص: 3).
همان طور که در بحث علوم شناختی نسل دوم از دیدگاه لیکاف و جانسن اشاره شد اساس یادگیری و آموزش زبان برای خرد ورزی و آزادی بیان است. بنابر این، با تکیه به همین خاصیت های خردورزی های انسانی و با توجه به نقش کیفیت زبان آموزی در شکل گیری شناخت و آگاهی و آزادی بیان است که لیکاف و جانسون انسان را با عنوان تنها "حیوان فلسفی" معرفی می کنند و درمورد توانایی های شناختی این انسان فلسفی : به توانایی هایی از قبیل اینکه می تواند درباره سرنوشت و آینده خود پرسش کند و درتحول آن دخالت داشته باشد اظهار می دارند: (نیلی پور، 1394 : ص 139-140).
در پایان لازم به یادآوری است که پیشرفت های علوم شناختی و تکنولوژی "رباتهای هوشمند" از یک سو می تواند برای خدمت رسانی دربعضی از زمینه ها ی پزشکی و توان بخشی امکان کمک رسای به انسان های نیازمند را فراهم می کند. ولی درعین حال پیشرفت های سریع "هوش مصنوعی رباتیک" که عمدتا حاصل توسعه انقلاب اول شناختی است و در نتیجه جایگزین کردن ربات ها برای تصمیم گری جایگزین انسان، بیم آن می رود علاوه برکم رنگ تر شدن نقش عاملیت انسان ها درتصمیم گیری های مهم امور زندگی خود، ممکن است جایگزینی "ماشین های خودکار پیشرفته" درموارد حساس خطرات بزرگ و غیر قابل کنترلی را برای آینده زندگی ملت ها رقم بزند.
فهرست منابع:
13- Lenneberg, Eric H.(1967) Biological foundations of language. New York: John Wiley and Sons.
14- Miller, George (2003) The Cognitive Revolution: A Historical Perspective. Trends in Cognitive Sciences. Vol. 7 No.3. March 3003.
15- Chomsky, Noam. (1956) Syntactic Structures. Mouton, The Hague.
16- Chomsky, N. (1971). Review of B. F. Skinner’s Beyond Freedom and Dignity. The New York Review of Books, 17, 18–24.
17- Chomsky, N. (1959). Review of Verbal Behavior, by B.F. Skinner. Language 35, 26-58
18 - Harris, Randy Allen (1993) The Linguists Wars. Oxford University Press USA
19- Johnson, Mark (1987) The Body in the mind: The Bodily Basis of Meaning, Imagination and Reason. The U. of Chicago Press.
Epistemological Challenges of Human Sciences and Development
Reza Nilipour
In this paper the major determinants of development of different branches of sciences and Humanities in Europe as the result of transition from the Middle Ages into Renaissance for demystification and secularization of sciences to be used for human welfare and freedom of thought are briefly discussed. Also, as the result of Western secularization of sciences and humanities some major epistemological conceptual changes are proposed for development by some philosophers. The results of these conceptual changes are briefly discussed with reference to proposals brought up by one Canadian and one Iranian philosophers. As the result of the development of new branches of sciences during secularization period several industrial revolutions brought some positive social changes and welfare in people’s daily life.
Since the new branches of sciences and humanities during secularization period were based on experimental evidence some epistemological and methodological changes have been made in different fields of sciences in order to bring welfare and positive changes in people’s daily life.
Besides several industrial revolutions during the process of secularization, there have been two major epistemological revolutions in areas of human sciences with emphasis on the function of language learning in our human cognitive development since the second half of the 20th century. The first cognitive revolution was critical of behavioral approaches in linguistics and psychology which was basically rooted in the analysis of behavior. With respect to methodological and philosophical approaches, the first cognitive revolution was based on symbolic logic and analytical philosophy but the Second Cognitive Revolution was critical of symbolic logic and analytic philosophy. It was claimed that language is basically an embodied epistemological system for major cognitive activities. Therefore, language as a major cognitive system to be learned it was meant to be used for cognitive activities and freedom of expression.
Key Words: Humanities, Cognitive Science, secularization, Experiential Philosophy, Cognitive Philosophy, Freedom of Expression
[1] استاد بازنشسته دانشگاه علوم بهزیستی و توان بخشی، عضو پیوسته فرهنگستان علوم
[2] Northrop Frye
[3] برای بیشتر نگاه کنید به :49 The Oxford Handbook of Cognitive Linguistics, Oxford University Press, 2007,chapter
[4] structuralism
[5] behaviorism
[6] B.F. Skinner
[7] George Miller
[8] For Reasons of State
[9] Biological Foundations of Language, 1967
[10] Language Acquisition Device
[11] Theory of Generative-Transformational Grammar
[12] Body in the Mind
[13] Anglo-American
| Article View | 972 |
| PDF Download | 321 |