نوع مقاله : مقاله پژوهشی
وحدت، همواره یکی از موضوعات اصلی در تاریخ علم بوده است. در باب وحدت علوم و ارتباط ناگسستنی آنها با هم سخن زیاد است. به عنوان مثال در دو دهۀ اخیر، بسیاری از فیزیکدانان ارتباط ناگسستنی فیزیک و فلسفه را به صورتی عمیق پیگیر بودهاند تا حدی که اعتراف دارند این علم فلسفه و متافیزیک است که بر فیزیک سبقت دارد. برخی از سرآمدان علم فیزیک نیز معتقدند در این بیست سال اخیر فیزیک، پیرو فلسفه بوده است و این پیروی فیزیک از فلسفه در نظریات وحدتگرا کاملاً مشهود است؛ به عنوان مثال آندره لینده، کیهانشناس معروف روسی، معتقد است ایدۀ وحدتگرایی در نظریات فیزیک، از ادیان توحیدی گرفته شده است. هرچند وحدتگرایی در فلاسفۀ شرق و غرب طرفداران زیادی داشته و قدمت آن به زمان فلاسفۀ یونان میرسد، این مفهوم با تلاش برای یکی کردن نیروهای هستی در قرن بیستم وارد فیزیک شد. به نظریاتی مانند گرانش کوانتومی، ریسمان، جهانهای موازی و... که به دنبال وحدت 4 نیروی الکترومغناطیس، هستهای ضعیف، هستهای قوی و گرانش هستند، نظریات وحدتگرای فیزیک گفته میشود.
مبتنی بر هستیشناسی نظریات وحدتگرای فیزیک، جهان تنها آنچه که ما به ظاهر میبینیم نیست یعنی هستی متکثرالابعاد است. پس مبتنی بر اصول منطق قیاسی، اجزای هستی از جمله انسان نیز متکثرالابعاد هستند. این درحالی است که متأسفانه علوم انسانی از جمله علوم اجتماعی، اغلب برداشتی پوزیتیویسمی از تجربهگرایی و حسگرایی تکبعدی داشته و همین سبب غفلت از ابعاد بالاتر انسان شده است. هستیشناسی نظریات وحدتگرا با تأکید بر ابعاد بالاتر در حقیقت تعریف تازهای از ماهیت، چیستی و کارکرد نیروهای هستی ارائه میکند که شباهت زیادی به ابعاد ناشناختۀ وجود آدمی دارند. ما معتقدیم که جهت شتاب در پیشرفت علوم انسانی باید انسان را عمیقتر و در ابعاد بالاتر شناخت لذا برای این منظور مقتضی است در اصول هستیشناسی و انسانشناسی حاکم بر علوم انسانی تجدید نظر کرد و توجه به ابعاد بالاتر و هستیشناسی وحدتگرا را در اولویت قرار داد.
با توجه به اینکه انسان، موجودی پیچیده و چند بعدی است به نظر میرسد کاربرد نظریات وحدتگرا بتواند خلأهای موجود در علوم انسانی و هر آنچه مربوط به نقش انسان در اجتماع و سازمان میشود را با رویکردی نو و کاملتر از سایر دیدگاهها پرکند. همچنین تأکید بر وحدت و کلگرایی حاکم بر نظریات وحدتگرا فرصتی برای خلق تئوریهای جدید کلگرا در علوم انسانی و اجتماعی است. ویژگی دیگر نظریات وحدتگرا که لزوم کاربست آن را پررنگتر میکند، این است که این نظریات با درنظر گرفتن پیچیدگیهای حاکم بر قرن 21 توانستهاند تاحدی خلأهای علم فیزیک را پرکنند، پس استفاده از آنها در سایر علوم نیز میتواند آنها را برطرف سازد. در این پژوهش هدف ما بازاندیشی در پیشفرضهای حاکم بر علوم انسانی بوده و این امر را با تکیه بر هستیشناسی وحدتگرا انجام میدهیم. به این منظور، بررسی ادبیات پژوهش را با تعریف علم و دستهبندی علوم مختلف و متافیزیک آغازکرده و با تأکید بر مفاهیم پارادایم و چگونگی شکلگیری تغییرات پارادایم، لزوم تغییر دیدگاه در علوم انسانی را پررنگ میکنیم. سپس با پرداختن به مبانی نظریات وحدتگرای فیزیک، این دیدگاه را فرصتی برای تغییر پارادایم در علوم انسانی دانسته و در پایان، مبتنی بر روش تحلیل محتوا، مبانی هستیشناسی وحدتگرا و انسانشناسی وحدتگرا را جهت رفع خلأهای موجود در پیشفرضهای حاکم بر علوم انسانی ارائه میدهیم.
از دیرباز در تعریف علم و چگونگی آن تشتت آرای زیادی وجود داشته است. به طور کلی میتوان گفت علم دارای دو معناست. در یک معنا، علم، مطلق آگاهی است. همانگونه که اهل منطق در تعریف آن گفتهاند: «العلم هو الصورةُ الحاصلةُ من الشیء عند العقل». در معنای دوم، مراد علوم تجربی است که عبارت است از بررسی روابط میان پدیدهها به منظور کشف قانون (جعفری تبریزی،1360،ص93). افلاطون حقیقت علم را، علم به حقایق اشیاء و مُثُل (مدرکات عقلانی) میپنداشت (افلاطون، 1367)؛ و ارسطو علم را مجموعهای از آگاهیهای قابل اتکا میدانست که از لحاظ منطقی، قابل توضیح باشند (حسینی دشتی،1385،ص435). قرآن در یک تعریف ساده معنای اصلی و نخستین علم را، دانستن در برابر ندانستن معرفی میکند[1]. از نظر امام جعفر صادق (ع) علم، نوری است که خداوند به قلب هر کس که بخواهد، میافکند[2](مجلسی،1403ق،ص224). امام خمینی علم را مفهومی عام و بدیهی میداند که بینیاز از تعریف است (خمینی، 1385،ص376). در عصر کنونی منطبق بر تعاریف موجود در اکثر دانشنامهها، علم (Science) به تلاش نظاممندانهای اطلاق میگردد که دانش را در قالب توضیحات و پیشبینیهای قابل آزمایش دربارۀ تمامیت جهان، سازمان میدهد (Wilson,1999.p49)؛(Heilbron,2003,p.vii). به عبارت دیگر از شروع علم جدید، تجربهگرایی که صرفاً دانش دریافت شده از تجربه را معتبر میداند، رونق بسیار یافته است. این درحالی است که در علم قدیم، از یونان باستان گرفته تا دوران تمدن اسلامی و قرون وسطای غربی، یک چتر فلسفی، حاوی مفروضات متافیزیکی، بر علم حاکم بود.
همانگونه که در تعریف علم اختلاف دیدگاه زیادی وجود دارد، دستهبندیها در تقسیم علوم نیز متفاوت میباشد. علم مدرن به طور معمول به سه شاخۀ اصلی تقسیم میشود: علوم طبیعی (مانند زیستشناسی، شیمی و فیزیک) که جهان فیزیکی را مطالعه میکنند (Cohen Eliel,2021,p14). علوم اجتماعی (مانند اقتصاد، روانشناسی و جامعهشناسی)، که افراد و جوامع انسانی را مورد بررسی قرار میدهند (Nisbet&Greenfeld,2020)؛ و علوم رسمی (مانند منطق، ریاضیات، و علوم کامپیوتر نظری) (Rucker,2019.p157). علوم رسمی را بدیهیات نیز میگویند و در مقابل آنها علوم کاربردی رشتههایی هستند که از دانش علمی برای اهداف عملی مانند مهندسی و پزشکی استفاده میکنند (Fischer&Fabry,2014). قدیمیترین تقسیمبندی علوم متعلق به ارسطو است که همۀ علوم را زیر چتر فلسفه قرار داد و فلسفه را به سه بخش تقسیم کرد: بخش اول: فلسفۀ نظری (فیزیک، علوم طبیعی، ریاضیات، مابعدالطبیعه)، بخش دوم: فلسفۀ عملی (علوم کاربردی مانند علم سیاست، لشکرکشی، خطابه و اقتصاد)، بخش سوم: فلسفه شعری یا هنری (علوم هنری و فنی) (ارسطو، 1366). ابن سینا علوم را به دو دستۀ فلسفی (که احکامشان در همه زمانها جاری است) و غیرفلسفی (که احکامشان در همه زمانها جاری نیست) تقسیم میکند (ابن سینا، 1385). قبل از پیدایش علم جدید، دانشمندان نگرش وسیعتر و جامعتری نسبت به علم و مطالعه طبیعت داشتند و به دنبال کسب یک تصور کلی از جهان بودند. از نظر آنها تمام بخشهای دانش میبایست در یک چارچوب کلنگرانۀ فلسفی قرارگیرند (گلشنی و همکاران، 1399، ص14).
در عصر کلاسیک، علوم با فلسفه رابطۀ تنگاتنگی داشتند و تا اوایل عصر مدرن در زبان انگلیسی این دو واژه به جای یکدیگر مورد استفاده قرار میگرفتند. در سدۀ17میلادی، فلسفۀ طبیعی (علوم طبیعی امروز) از فلسفه جدا شد و به مرور زمان با ظهور افرادی مانند آگوست کنت، داروین، فروید و ماخ، تجربهگرایی حاکمیت مطلق یافته و فلسفه و دین به طور رسمی از بحثهای علمی کنار گذاشته شد (گلشنی و همکاران، 1399، ص7). هرچند به دلیل رواج تفکر پوزیتیویسم در قرن نوزدهم که فقط برای یافتههای مبتنی بر حواس ارزش قائل بود، دانشمندان نسبت به فلسفه و متافیزیک که آزمونناپذیرند بیتوجه شدند، اما به زودی مشخص شد فیزیکدانان و دانشمندان علوم تجربی همواره در کارهایشان برخی اصول متافیزیکی و فوق علمی را دانسته یا ندانسته پذیرفتهاند. «دی. آنتیسری» میگوید: «جامعۀ علمی برای شروع تحقیق باید از قبل بداند که جهان از چه چیزی ساخته شده است، یعنی چه موجوداتی آن را تشکیل میدهند و چگونه رفتار میکنند.» (Valentino,2006,p209); (Drageset,2020, p456). برای مثال بور از اصل مکملیّت استفاده کرد، درحالیکه این اصل خود برخی مقدمات متافیزیکی دارد؛ یا هایزنبرگ اصل عدم قطعیت را مطرح و منطبق بر آن حاکمیت علیت در جهان اتمی را نفی کرد. او در اینجا از نیافتن علل، به نبودن علل حکم کرد یعنی از یک حکم معرفتشناختی به یک حکم هستیشناختی جهش کرد و این یعنی همان متافیزیک (گلشنی،1398،ص101). آرتور شالو، برندۀ جایزۀ نوبل میگوید: «به نظر من وقتی با عجایب حیات و جهان روبهرو میشویم، باید پرسید چرا، نه چگونه. تنها پاسخهای ممکن، دینی هستند» (Margenau&Varghese,1993,p105). همچنین پیتر مداوار، زیستشناس برندۀ جایزۀ نوبل میگوید: «برای پاسخ دادن به پرسشهایی که مربوط به اشیاء اولیه و نهایی میشوند، باید سراغ متافیزیک یا دین برویم، نه علم.» (Medawar,1984,p60). استنلی جکی، فیزیکدان آمریکایی در این خصوص معتقد است: «باور به اصول متافیزیکی هنوز در کار علمی ضروری است، چه فیزیکدانان آن را دوست بدارند و چه ندارند، چه به آن اعتراف کنند و چه نکنند» (Jaki,1992,P352). همچنین وایل، ریاضیدان برجستۀ قرن بیستم میگوید: «علیرغم اینکه دیدگاههای فلسفه از یک سیستم به یک سیستم دیگر نوسان دارد، ما نمیتوانیم از فلسفه دست بشوییم» (Weyl,1922,p10). این قبیل دیدگاههای دانشمندان در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم با ظهور نظریات وحدتگرا بیشتر شد و برخلاف آنچه تصور میشد، متافیزیک حضور پررنگتری را در کنار علوم پیدا کرد، تا آنجا که اکنون شاهد تأسیس بخشهای فیزیک و فلسفه در آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی هستیم.
هرچند در دستهبندیهای قدیم، علوم انسانی، زیرمجموعۀ فلسفه بود اما در جدیدترین تعاریف، علوم انسانی، مجموعهای از رشتههای دانشگاهی هستند که جنبههای مرتبط با ویژگیهای تمدنی، جامعهای، فرهنگی، تاریخی و باستانی، ادبی و جغرافیایی انسان را مطالعه و آموزش میدهند (Folkert,2022). در این دستهبندی، فلسفه و متافیزیک زیرمجموعۀ علوم انسانی قراردارد. امروزه، علوم انسانی، بیشتر به علومی گفته میشود که در خارج از حیطۀ ریاضیات، علوم طبیعی و علوم حرفهای قرار دارند. علوم انسانی، شامل زبانهای باستانی و مدرن، ادبیات، فلسفه، مذهب، هنر و موسیقیشناسی، جامعهشناسی، روانشناسی، زبانشناسی، مدیریت، اقتصاد، حقوق، علوم سیاسی و تاریخ و رشتههای مرتبط دیگر میشود (دانشنامۀ ویکیپدیا)( Francesco;etal, 2022)
واژۀ پارادایم از ریشه یونانی pattern به معنی الگو گرفته شده است. این واژه اولین بار توسط کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی، مطرح شد. پارادایم یک شیوۀ دیدن و نگرش به جهان است که پاسخگوی مسائل جامع بوده و در یک دوره از زمان مورد قبول اکثریت اعضاء یک جامعۀ علمی میباشد (وارث،1380،ص55). در هر رشتۀ علمی این پارادایم است که تعیین میکند چه چیز باید مطالعه شود و چه سؤالاتی باید پرسیده شود و چگونه باید به این سؤالات پاسخ داد Weaver & Gioia,1994, p)). به عبارت دیگر، پارادایم به عنوان چارچوبی از پیشفرضهای بنیادی است که ادراکات افراد بر اساس آنها ارزیابی میگردد (داناییفرد، 1398، ص47). نیومن، پارادایم را به عنوان نوعی سیستم کلی اندیشیدن و تفکر معرفی میکند. سیستمی که در چارچوب آن، فرد به پیرامون خود نگاه میکند (هستیشناسی)، با آن ارتباط برقرار میکند (معرفتشناسی)، با ابزار خاص به سنجش آن میپردازد (روششناسی)، به نحوی خاص به انسانهای اطراف خود مینگرد (انسانشناسی)، از زبان خاصی برای پژوهش پیرامون خود استفاده میکند (زبان پژوهش)، و ارزشهای خود را در مشاهده دخالت میدهد یا نمیدهد (ارزششناسی). پس میتوان گفت که پارادایم بر تمام شئونات زندگی بشر سایه افکنده است (Neumen,2000,p65)..(Goles&Hirschheim,2000) در علوم انسانی و علوم اجتماعی، دستهبندیهای مختلفی برای پارادایمها صورت گرفته است، ما در این پژوهش، 5 پارادایم کلی پوزیتیویسم، تفسیری، انتقادی، پستمدرن و پراگماتیسم را درنظرگرفتهایم.
همانگونه که پیشتر به آن پرداختیم، پارادایم مشتمل بر پیشفرضهای اساسی علم، سؤالات اساسی که باید جواب داده شود و یا معماهایی است که باید حل شوند. اصول پایهای ساخت پارادایم معمولاً در قالب چهار دسته پرسش تحت عنوان هستیشناسی، معرفتشناسی، انسانشناسی و روششناسی دستهبندی میگردد.
هستیشناسی: هر پارادایم، دیدگاهی دربارۀ ماهیت واقعیت، انسان و جهان دارد، که مفروضات هستیشناسانه اساس آن را تشکیل میدهد. هستیشناسی در واقع شاخهای از فلسفه است که با ماهیت و طبیعت آنچه وجود دارد، مرتبط بوده و پیشفرضهای مربوط به وجود و تعاریف واقعیت را مطالعه میکند(هچ، 1398،ص41). هستیشناسی در واقع، اولین پیشفرضهای یک پارادایم بوده و به بررسی جوهرۀ پدیدههایی میپردازد که محقق درصدد تحقیق دربارۀ آنهاست. (بوریل و مورگان، 1397، ص15). به عبارت دیگر، سؤالات هستیشناسانه، به حوزۀ واقعیت، جهان و هستی معطوف هستند (محمدپور، 1398، الف، ص7).
معرفتشناسی: یا شناختشناسی، شاخۀ دیگری از فلسفه است که چگونگی دانستن و آنچه را که دانش به شمار میآید مطالعه میکند و با هستیشناسی ارتباط تنگاتنگی دارد (هچ، 1398، ص41). معرفتشناسی در پی این کشف است که چگونه انسان میتواند به درک جهان پرداخته و حاصل آن را به صورت دانش به همنوعان خود منتقل کند (بوریل و مورگان، 1397، ص16)؛(محمدپور، 1398، الف، ص17).
روششناسی: بر چگونگی و راه پیدایش شناخت و ابزار آن تأکید داشته و پیشفرضهای پارادایم پیرامون شیوۀ بررسی و نحوۀ بهدست آوردن دانش دربارۀ جهان را ارائه میدهد (بوریل و مورگان، 1397، ص17). روششناسی همواره باید با ارجاع به هستیشناسی و معرفتشناسی صورت بگیرد، زیرا هر روشی برای این کار مناسب نیست (محمدپور، 1398، ب، ص14).
انسانشناسی: به پیشفرضهایی از پارادایم اطلاق میشود که در ارتباط با هستیشناسی و معرفتشناسی بوده و به ماهیت انسان، به خصوص روابط میان انسانها و ارتباطشان با محیط، مربوط میشود. بدیهی است که کل علوم انسانی باید بر این دسته از پیشفرضها مبتنی باشد، زیرا انسان و زندگی او محور و موضوع اصلی اینگونه علوم است (بوریل و مورگان، 1397، ص16).
انقلاب علمی زمانی صورت میگیرد که پارادایمی جای خود را به پارادایم دیگر میدهد. کوهن در سال 1962 در کتاب خود تحت عنوان «ساختار انقلابهای علمی»، برای تغییر پارادایم، 5 مرحله درنظر گرفته است که شامل مرحلۀ پیشپارادایم، شکلگیری پارادایم اولیه، مرحلۀ بحران، انقلاب علمی و شکلگیری پارادایم جدید است (حافظنیا، 1396،ص9). تغییر پارادایمها از قانون انتخاب طبیعی داروین تبعیت میکند یعنی علت اینکه یک پارادایم جایگزین پارادایم دیگر میشود این است که پارادایم جدید قادر است مسائل موجود را بهتر از پارادایم قبلی حل کند (Jackson&Carter,1991) ;(Hugh Willmott,1993) مبتنی بر نظریات فلاسفۀ علم هر پارادایم در واقع سه سطح دارد: سطح اول، سطح متافیزیکی یا شناختشناسانه است. در این نگاه، پارادایم نوعی هستار یا ایدۀ متافیزیکی است نه یک ایدۀ ذهنی. سطح دوم، سطح جامعهشناختی است که به موفقیت علمی جهانشمول اطلاق میگردد. سطح سوم، سطح سرمشق است که راهحلهای قطعی مسئله نظیر ابزار و قیاسها را شامل میشود. سرمشقها در واقع «ستون فقرات علوم طبیعی» هستند (داناییفرد، 1398،ص 78). باتوجه به اینکه پارادایمهای موجود در علوم انسانی، نسبت به نیازهای انسان امروز پاسخگو نیست، لزوم تغییر پارادایم در این علم احساس میشود.
وحدتگرایی در علم فیزیک بحثی فلسفی در این علم محسوب میگردد. هرچند امروزه وحدتگرایی در فیزیک، امری معمول و پذیرفته شده به نظر میرسد، اما این امر در ابتدای قرن بیستم و در زمان شکلگیری نظریۀ کوانتوم به این صورت مقبول و معمول نبوده و بسیاری از دانشمندان آن دوره مدل کوانتومی بوهم را، که مبتنی بر وحدتگرایی بود، به تمسخر میگرفتند (سجادی و همکاران،1391، ص49).
در علم فیزیک، شواهد و مدارکی به صورت مکفی وجود داشت که نشان میداد نسبیت عام و مکانیک کوانتوم، درک کامل و نهایی از جهان نیستند. نظریات وحدتگرای فیزیک جهت برطرفکردن این اشکال بهوجود آمدند (Kaku,2014);(Greene, 2011, p.158). دانشمندان در طول تاریخ همواره به دنبال رسیدن به یک نظریه بودهاند که بتواند همه چیز را توضیح دهد ;(Djordje, 2020) (Beibei Che, 2021). نظریهای که بتوان همۀ نیروها و معادلات را از آن استخراج کرد. اتحاد الکتریسیته و مغناطیس و کشف نیروی قوی و ضعیف هستهای در میانۀ قرن بیستم فیزیکدانان را با 4 نیروی ظاهراً مستقل باقی گذاشت: الکترومغناطیس، نیروی قوی، نیروی ضعیف و گرانش. فیزیکدانان تلاش کردهاند این 4 نیرو را به یک نظریۀ واحد برگردانند. نظریهای که نظریۀ همهچیز[3] یا (TOE) نامیده میشود (Kaku,2014) ;(Greene, 2015); .(Weinberg, 2010)به طور کلی نظریات وحدتبخش در فیزیک که تلاش کردهاند اتحاد نیروها را ممکن و تناقضات نظریه نسبیت و کوانتوم را حل کنند عبارتاند از: نظریۀ میدانهای کوانتومی، نظریۀ جهانهای موازی، نظریۀ هولوگرافیک، سیاهچاله، نظریۀ وحدت بزرگ و نظریۀ ریسمان (Pallardy, 2024);(Polchinski, 1998) ;(Greene, 2011). طبق نظریّۀ وحدت بزرگ[4] یا GUT در انرژیهای بسیار بالا (بیشتر از 10^{14}GeV ) نیروهای الکترومغناطیسی، هستهای ضعیف، و هستهای قوی یک میدان نیروی واحد بودهاند (Parker, 1993, p.560).
بررسی ادبیات پژوهش نشان میدهد که با رواج پوزیتیویسم، علوم انسانی از اهداف اولیۀ خود دور شده و انسان را تنها مبتنی بر تجربه و حس تعریف کرده است. بیتوجهی به متافیزیک و متکثرالابعاد بودن انسان و هستی، مهمترین عامل در عدم پاسخگویی علوم انسانی به نیازهای بشر امروز است. این درحالی است که نظریات وحدتگرای فیزیک، با کنار زدن عینیتگرایی و ذهنیتگرایی محض و تأکید بر شناخت هستی در ابعاد بیشتر، مرزهای بین فیزیک و متافیزیک را کمرنگ کرده و لزوم شناخت انسان به عنوان موجودی واحد که متکثرالابعاد است را پررنگ کردهاند. از آنجا که در علوم انسانی، شناخت صحیح و کامل انسان، یک رکن اساسی است، تغییر پارادایم به سوی وحدتگرایی ضروری به نظر میرسد.
وحدت و نظریات وحدتگرا پیشینۀ بسیار غنی در فلسفههای شرق و غرب دارد. وحدتگرایی نخستین بار با تفکر عدهای از فلاسفه مبنی بر وحدت ماده آغاز شد. اینکه اصل و مبدأ پیدایش این عالم از یک مادۀ واحد نشئت گرفته به زبانها و صورتهای مختلفی در طول تاریخ بیان شده است. اما در این خصوص که آن مادۀ واحد یا «مادة المواد» چه بوده اختلاف نظرهای بسیاری وجود دارد. تالس[5](550-634 ق.م) آن مادۀ اولیه را آب میدانست، آنکسیمنس[6]، آن را هوا میدانست، و هراکلیتوس (475-533 ق.م) آن را آتش تصور میکرد[7]. آنکسیماندر[8] وحدتگرایی تالس را تأیید میکرد اما به ترکیب عناصر چهارگانه در مادۀ المواد معتقد بود (524-588 ق.م). بر این اساس در این کثرات مادهگرایی نیز وحدتی وجود دارد که منحصر در یک موجود یعنی ماده است. تفاوت آن با وحدت وجود در این است که نظریۀ وحدت وجود «واحد»، «یگانه» یا «احد» است که تمامی کثرات به آن بازمیگردد و از نوعی الوهیّت مقدس برخوردار است (کاکایی، 1389، ص10-40). فلوطین[9] نیز که سرشناسترین چهرۀ نو افلاطونیان محسوب میشود، حقیقت را واحد میدانست و احدیت را اصل و منشأ کل وجود میانگاشت و معتقد بود تمامی موجودات از تراوش و ظهور فیضانی مبدأ نخستین و مصدر کل بهوجود آمدهاند. به طور کلی میتوان گفت که فلاسفۀ یونان باستان از سقراط و افلاطون گرفته تا گزنفون، پارمنیدس، زنون، تالس، آنکسیماند و فلوطین، هر کدام دیدگاه وحدتگرای خود را مبتنی بر یگانگی جهان، انسان و هستی بیان کردهاند (فلوطین، 1336).
از میان فلاسفۀ قرون اخیر غرب، میتوان به اسپینوزا[10] اشاره کرد که در بیان وحدت عالم معتقد است تمامی موجودات هستی، چیزی به غیر از تجلی صفات گوناگون خدا نیستند (اسپینوزا، 1364، ص45-60). هگل هم در فلسفۀ خود، فلسفۀ وجود را با عبارت پانتهایسم یا همه خدایی تعبیر کرده است. دیالکتیک هگل، شامل مفهوم وحدانی است که در مسیر جمع تضادها و در مراتب بالاتر کاربرد دارد. اینکه هر تز، در تقابل با یک آنتی تز، منجر به یک سنتز میشود و این سنتز مجدداً در وضعیت یک تز اولیه قرار میگیرد و این فرایند ادامه مییابد تا به وحدت نهایی و «روح مطلق» برسد. این تعبیر نزدیک است به نظر افلاطون که دیالکتیک را روشی جهت دستیابی به ذات تغییرپذیر موجودات میدانست (زادهمحمدی، 1398، ص.154). دیدگاه لایبنیتس نیز در خصوص وحدتگرایی شباهت زیادی به اسپینوزا و برخی فلاسفۀ اسلامی دارد (لایبنیتس، 1375).
تمام ادیان باستانی و الهی شرق و غرب، از جمله هندو، بودیسم، تائو، تصوف اسلامی و مسیحی، هریک به سبک خود بر دیدگاه وحدتگرا تأکید کردهاند. به عنوان مثال در فلسفۀ کهن هند، برهما به عنوان خدای آفریننده، ویشنو با مفهوم خدایی که از عالم نگهداری میکند و شیوا تحت عنوان خدای نابودی مطرح بودهاند. این سه جلوههای یک خدا هستند که در افسانههای هندو علیرغم وجود تجلیات و کثرات بارها از این وحدت حاکم بر جهان صحبت شده است (سالمن و هیگیز، 1387، ص11-30).
وحدتگرایی در دین اسلام از جایگاه خاص و منحصر به فردی برخوردار است. قرآن کریم بارها از مخلوقات الهی با عنوان «آیات الهی» نام برده است. مبتنی بر این دیدگاه، تمام مخلوقات هستی، جلوات و ظهورات یک وجود واحدند به نام الله که نور آسمانها و زمین است. در تعبیر آیۀ 3 سوره حدید آمده است که خداوند در هر شیء ظاهر است همانطور که باطن تمام اشیاء هم هست. پس ظهور خدا در تمام اشیاء اتفاق افتاده است زیرا ظهور و تجلی، شأن وجود است (ملاصدرا، 1389، ص178-129). نظریۀ وحدت وجود در میان فلاسفه و عرفای اسلامی، از زمان ابنعربی (544-619 ه.ق) به عنوان یک نظریه رواج یافت و توسط سایرین، از جمله ملاصدرا، توسعه و تکامل یافت. ابنعربی و پیروانش خدا را «وجود مطلق» میدانند که تنها وجود واقعی بیرون از ذهن است. آنها معتقدند هرچند میتوان برای جهان هستی، هنگامی که با ذهن ادراک میشود، وجود ذهنی قائل شد، اما این وجودهای ذهنی مستقل از وجود مطلق نبوده و همواره به او وابستهاند (ابنعربی، 1405)؛(ابنعربی، 1370). ملاصدرا (1571- 1640) مطابق با قرن شانزدهم و هفدهم میلادی، این نظریه را با مفاهیم «اصلات وجود»، «کثرت در وحدت»، «وحدت در کثرت» تکمیل کرد. از منظر وی، «وجود» و «موجود» واحدند و در عین حال کثیر هستند. به عبارت دیگر، در وحدت، کثرت دارند و در کثرت، وحدت! (زادهمحمدی، 1398، ص.157).
در علم روانشناسی نیز تحقیقات زیادی مبتنی بر دیدگاه وحدتگرا صورت گرفته است. به عنوان مثال در روانشناسی تحلیل یونگ، با مفاهیمی مانند خودپرورانی یا تفرد روبهرو هستیم. همچنین معنای علاقۀ اجتماعی در روانشناسی فردنگر آدلر، کلنگری در نظریۀ گشتالت و وحدتگرایی در انگیختگی انسان در نظریۀ مزلو متأثر از مبانی وحدتگرایی شکلگرفتهاند. میتوان گفت که خودشکوفایی در بخش فرانیازهای مازلو، یک عامل یکپارچهساز بهشمار میرود که وحدت ابعاد متعالی انسان را بیان میدارد. در عصر حاضر، وحدتگرایی در رویکردهای روانشناسی معناگرا نیز انقلاب عظیمی به راه انداخته است. رویکرد معناگرای فرانکل، یا رویکردهای روانشناسی وجودی (اگزیستانسیال)، مبتنی بر فلسفۀ پدیدارشناسی شکلگرفتهاند و حقیقت و معنا را امری نسبی، ذهنی، وابسته به زمینه و تجربۀ افراد میدانند لذا این دیدگاهها شامل کثرتگرایی میشود. از منظر فرانکل، یکپارچگی جسمی، روانی و معنوی، عامل تمامیت وجودی انسان است و درمانجویان در مسیر روش تحلیل وجودی، موفق میشوند معنای حقیقی وجود خود را از ضمیر ناخودآگاه پیدا کنند. فرانکل این ضمیر را «ناخودآگاه متعالی» نامیده است. ادامۀ این پژوهشها منجر به پیدایش شاخهای به نام روانشناسی وحدتمدار شده است که پیشفرض آن مطالعۀ گرایشهای فطری و ظرفیتهای وحدتمدار مغز و سیر تحول و خودشکوفایی آن است. در این رویکرد، وحدت، انگیزۀ تحرک تمام کنشها و فعالیتهای فرد محسوب میشود. مبتنی بر مفروضات نخستین روانشناسی وحدتمدار، این روانشناسی بر فلسفه و حکمت «وحدت» استوار است، لذا ارگانیسم وجودی پیوسته به یک کل واحد میباشد که بر تجربیات گذشته، رفتار فعلی و اهداف آیندۀ فرد تأثیرگذار است. به عبارت دیگر هر فرد، یکتا و بیهمتا بوده و این امکان را دارد که زندگی خود را از گذشته و غایتی که در پیش دارد شناسایی نموده و خود را توسعه بخشد. این روانشناسی به پیوند عمیق وحدانی میان ماهیت انسان و محیط زندگی معتقد است. در این دیدگاه هرچند روان و بدن با یکدیگر در وحدت بوده و تعامل دارند، اما روان یا روح، توانایی استقلال برای زندگی بعدی خود را داشته و میتواند بدون بدن مادی به حیات خود ادامه دهد. یکی دیگر از مفروضات این نظریه پیرامون ماهیت انسان به وجه شهودی وی مربوط است. در این دیدگاه بخش بزرگی از گسترۀ شناخت انسان، توسط قوای شهودی مغز ساخته میشود که سهم بسیار حیاتی در حل مشکلات زندگی و کشف و شناخت معنای زندگی دارد. اصطلاح هوش معنوی، مفهومی است که به تازگی در روانشناسی معاصر مطرح شده و بخشی از ظرفیت شهودی انسان را بیان میدارد یعنی بصیرت و دانایی، تجلی ظرفیت شهودی مغز بهشمار میرود و مفهوم عقل (خرد) بدون درنظرگرفتن شهود، ارزش و کارایی نخواهد داشت. به عبارت دیگر هوش معنوی شامل آگاهی از رابطه با موجود متعالی، سایر افراد، زمین و تمام کائنات و موجودات است. آمرام (2005) معتقد است هوش معنوی، یک هوش فعال است که مأموریت انسان در زندگی را حس تقدس، درک متعادل و باور به بهتر شدن دنیا میداند (Amram, 2005) . همچنین از منظر وگان (2002) انسانی که خرد و بصیرت معنوی داشته باشد میتواند مسائل و مشکلات خود و دیگران را به نحوی وحدتمدارانه نگاه کند و با افزایش خودآگاهی به بینش فراتر از خود شدن و برقراری ارتباط عمیق صمیمانه به عنوان تکالیف هستی شناختی این رویکرد دست یابد (Vaughan, 2002).
گلشنی (2021) در پژوهشی با عنوان «از فیزیک تا متافیزیک: دیدگاه اسلام و نگرش معاصر[11]»، به تحلیل تاریخی ارتباط تنگاتنگ فلسفه و فیزیک در تاریخ علم پرداخته و نتیجه میگیرد ظهور نظریات وحدتگرای فیزیک در دهههای اخیر موجب شده است یک بار دیگر فلسفه و متافیزیک، بر فیزیک پیشی بگیرد. مبتنی بر این پژوهش: «قبل از ظهور علم مدرن، فلسفه بر علوم حاکم بود. اما پس از ظهور علم مدرن، با ظهور فیلسوفانی مانند لاک و هیوم، تجربهگرایی که تنها بر دادههای حسی تکیه داشت، در بیشتر محافل علمی رواج یافت. این امر با ظهور پوزیتیویسم آگوست کنت تقویت شد که فقط به دانش بهدست آمده از تجربه حسی ارزش میداد. بنابراین، فلسفه جایگاه خود را در میان دانشمندان از دست داد. اما با پیدایش برخی مکاتب فلسفۀ علم در نیمۀ دوم قرن بیستم، آشکار شد که همۀ علوم مبتنی بر بعضی اصول کلی فراعلمی (مابعدالطبیعی) است. سپس برخی از فیزیکدانان برجسته به نقش مهم فلسفه پی بردند و ائتلافهای متعددی بین برخی از فیلسوفان و فیزیکدانان برجسته در چند دانشگاه مهم انگلستان و آمریکا شکلگرفت که نتایج مثمر ثمری را به همراه داشته است. با احیاء فلسفه، مطالعات دینی نیز شتابگرفت و خداباوران از استدلالهای فلسفی برای رد چالشهای ملحدان علیه خداباوری استفاده کردند»(Golshani, 2021, p.83) .
این پژوهش کتابخانهای، از لحاظ هدف اکتشافی و بنیادین میباشد. ما جهت بازاندیشی در پارادایمهای موجود در علوم انسانی و شناسایی خلأهای آن از روش تحلیل محتوا کمک گرفتیم. تحلیل محتوا، روش مناسبی است برای مطالعۀ عینی و سیستماتیک که میتواند ذهنیت را به عینیت تبدیل و مسیر رسیدن به تفسیر را روشن کرده و به شناخت زوایای پنهان متن کمککند (Berelson, 1971). ما جهت تحلیل محتوا از رویکرد کیفی هدایت شده استفاده کردیم. در این رویکرد، تحلیل بر اساس نظریات موجود صورتگرفته و کدهای اولیه از متن نظریات استخراج میشوند (Marian, 2023);(Graneheim&Lundman, 2004, p.106). جامعۀ آماری این پژوهش، شامل تمامی پارادایمهای موجود در علوم انسانی است و در نمونهگیری هدفمند تا اشباع نظری، 5 پارادایم پوزیتیویسم، تفسیری، انتقادی، پستمدرن و پراگماتیسم انتخاب شد. در تجزیه و تحلیل دادهها ابتدا پارادایمهای پنجگانۀ علم را دستهبندی کرده و سپس ذیل هر یک، 4 کُد اصلی شامل هستیشناسی، معرفتشناسی، روششناسی، و انسانشناسی را مشخصکردیم. سپس با تحلیل عمیق متون هر پارادایم به استخراج خلأهای آن پرداختیم. و به منظور سنجش پایایی و روایی پژوهش از روش پرسش از خبرگان و مقایسه با ادبیات موضوع استفاده کردیم، که با بیش از 90 درصد توافق به تأیید رسید. فرایند تجزیه و تحلیل محتوا به این صورت انجام شد که متون مرتبط با پارادایمهای پنجگانۀ علم را که توسط تئوریسینهای مطرح در هر دیدگاه ارائه شده بودند بررسی و سپس کدهای اولیۀ آنها را استخراج کردیم. در مراحل بعد، این کدها را با محوریت 4 مفهوم هستیشناسی، معرفتشناسی، روششناسی و انسانشناسی دستهبندی کردیم. این فرایند پیرامون نظریات وحدتگرای فیزیک نیز به منظور استخراج هستیشناسی آن انجام شد. کُدگذاریها به صورت مستقل توسط 4 کدگذار متخصص در حوزۀ فلسفۀ علم صورت گرفت. در اینجا برخی جداول مربوطه آورده میشود:
|
متن اولیه |
کُدگذاری اولیه |
|
از دیدگاه پارادایم پوزیتیویسم، هرچیزی که با چشم دیده شود و لمس شود و با حواس پنجگانه قابل درک باشد واقعیت دارد. این پارادایم معتقد است که ریشۀ همۀ علوم به علوم طبیعی میرسد، لذا به این پارادایم طبیعتگرائی هم میگویند. پوزیتیویسم از منظر هستیشناختی، یک سیستم فلسفی است که به شدت تجربهگرا بوده و معتقد است هر ادعای منطقی قابل توجیه میتواند به طور علمی تأیید شود یا توانایی اثبات منطقی یا ریاضی را دارد و بنابراین متافیزیک و خداباوری را رد میکند (برگرفته از متن نظریات بیکن، هابز، لاک، برکلی و هیوم و دکارت) |
باور به قوانین و حقایق جهانشمول، عینیتگرایی، یک واقعیت خارجی مستقل از دانش. حقیقت، شامل الگوهای شناخته شده قابل کشف میباشد. تجربهگرا بوده و علم و شناخت را صرفاً مبتنی بر تجربه و آزمایش میداند. |
|
پارادایم |
کُدهای اولیه (کُدگذاری باز) |
مضمون اصلی (کدگذاری انتخابی) |
مضمون کلی سازماندهنده |
|
پوزیتیویسم |
قوانین و حقایق جهانشمول، عینیتگرایی، باور به یک واقعیت خارجی که مستقل از دانش ما نسبت به آن است. حقیقت، شامل الگوهای شناخته شده قابل کشف میباشد. تجربهگرا بوده و علم و شناخت را صرفاً مبتنی بر تجربه میداند. |
تجربهگرا |
هستیشناسی |
|
منطق قیاسی از واقعیات جهانشمول |
معرفتشناسی |
||
|
انسان عقلایی و منطقی/ جبرگرایی |
روششناسی |
||
|
عمدتاً روشهای کمی و آزمایشگاهی |
انسانشناسی |
مبتنی بر تحلیل صورت گرفته به مبانی فلسفی هر پارادایم رسیدیم که در جدول3 آورده شده است:
|
مناظر پارادایم |
پارادایم پوزیتیویسم (اثباتگرا، عینیتگرا) |
پارادایم تفسیری (برساختگرایی) |
پارادایم انتقادی |
پارادایم پستمدرن |
پارادایم پراگماتیسم |
|
هستیشناسی |
تجربهگرا |
نسبیگرا |
واقعیات جنسیتی |
ذهنگرا- نسبیتگرا- |
واقعیات چندگانه |
|
معرفتشناسی |
منطق قیاسی از واقعیات جهانشمول |
معرفت چیزی جدای از توصیف و نظام معنایی ما نیست |
تفاوت اساسی در مرد و زن |
معرفت واحدی وجود ندارد/ پایان معرفت |
روشهای متکثر برای شناخت واقعیات |
|
انسانشناسی |
انسان عقلایی و منطقی/ جبرگرایی در انتخاب |
موجودی مستقل/دارای اختیار در تفسیر و تأویل |
انسانی در دام توهمات، موجودی جنسیتی شده. |
موجودی مختار |
در رابطه شناسا و شناخته شده نقش دارد/ دارای قدرت اختیار زیاد |
|
روششناسی |
عمدتاً روشهای کمی و آزمایشگاهی |
هرمنوتیک/ مطالعات تفسیری و قومگرایانه |
تحلیل گفتمان انتقادی |
ساختارشکنانه |
روشهای متکثر و ترکیبی. تلفیق روشهای کمی و کیفی |
یافتههای این پژوهش نشان میدهد که تمامی پارادایمهای موجود، جزئیگرا بوده و نتوانستهاند انسان را به عنوان یک کل تعریف کرده و نقش او در هستی را با یک نگاه جامع مشخص کنند. مدت زیادی علم از جمله علوم انسانی، به پیروی از پارادایمهای موجود، تنها به ابعاد مادی انسان توجه داشته است و آنجا که سخن از ذهنیت به میان آمده، به بُعد مادی ذهن پرداخته شده و نه معنای متافیزیکی آن، همچنین هریک از پارادایمها با تأکید بر یکی از ابعاد، از سایر ابعاد، غفلت ورزیدهاند، در حالیکه ذهن و روح در ذات انسان موجود است و این ابعاد قابل تفکیک نیستند. لذا مهمترین خلأ در پارادایمهای موجود، عدم توجه آگاهانه به چندبعدی بودن انسان است و این خلأ به این موضوع برمیگردد که اساساً این نظریات مبتنی بر هستیشناسی مادی شکلگرفتهاند. به عبارت دیگر، ریشۀ اصلی خلأهای موجود در پارادایمها، مربوط به مبانی فلسفی و هستیشناسی پارادایمهای حاکم بر آن است. شناخت هستی به طور محدود و تأکید بر ابزار شناخت تکبعدی و مطلقگرایی که در پارادایمهای حاکم بر علم فعلی وجود دارد، باعث شده شناخت انسان نسبت به هستی و خودش، یک شناخت تکبعدی و محدود باشد.
بررسی پیشفرضهای فلسفی هر پارادایم نشان داد که اگر تفاوتهای جزئی هر دیدگاه را نادیده بگیریم، میتوانگفت پارادایمهای پوزیتیویسم و پراگماتیسم بیشتر بر عینیت و بعد جسمی انسان تمرکز دارند و پارادایمهای تفسیری، انتقادی و پستمدرن تمرکز خود را به ذهنیت معطوف داشتهاند و پارادایم پراگماتیسم تمرکز بر عملگرایی را راهحل رویارویی با هستی میداند. در اینجا افراط و تفریطهای موجود در دیدگاههای مختلف پیرامون نقش انسان، کاملاً مشهود است. براساس نتایج پژوهش، مهمترین خلأ پارادایم پراگماتیسم، تمرکز بر تجربهگرایی و نادیدهگرفتن ابعاد شناختی فراتر از حس و محدودکردن دانش در تجربه میباشد. پارادایم تفسیری نیز با تمرکز بیش از حد بر ذهنیات و غفلت از حقایق عینی و غفلت از سایر ابعاد هستی و محدودکردن دانش در قفس ذهن مانده است. پیرامون مهمترین خلأ در دیدگاه انتقادی میتوان به گم شدن معنای واقعیت در رقابت میان بازیگران اجتماعی و غفلت از وابستگی ابعاد مختلف عین و ذهن به یکدیگر و محدودکردن دانش در انتقاد و تعارض جنسی اشاره کرد. همچنین مهمترین نقص پارادایم پستمدرن، تمرکز افراطی بر کثرتگرایی و عدم ارائۀ راهحل کاربردی در عمل و غفلت از ابعاد پنهان هستی و محدودکردن دانش در ساختارشکنی و عدم قطعیت میباشد. دیدگاه پراگماتیسم نیز با تمرکز افراطی بر عملگرایی و رد متافیزیک و سایر ابعاد هستی و محدودکردن دانش در عمل، دارای خلأهای زیادی است.
نتایج نشان میدهد اگر به دنبال پیشرفت در علوم انسانی هستیم، باید هستیشناسی مادیگرا و تکبعدی حاکم بر پارادایمهای پنجگانۀ علم و عدم شناخت صحیح از سایر ابعاد وجودی انسان، تغییر کند، لذا باید به دنبال پارادایم جدیدی باشیم که هستی و انسان را در ابعاد بیشتری به ما بشناساند. نظریات وحدتگرای فیزیک با تلاش جهت ایجاد وحدت در نیروها و توجه به ابعاد بیشتر هستی، گزینۀ مناسبی برای رفع این خلأ میباشند. بنابراین، پیشنهاد ما جهت حل این خلأها، تغییر دیدگاه پارادایمی به سمت استفاده از مبانی هستیشناسی وحدتگراست. مبانی پارادایم وحدتگرا مبتنی بر بررسیهای صورت گرفته در ادبیات پژوهش و همچنین پرسش از 5 نفر از خبرگان علم فیزیک و علوم انسانی به صورت ذیل ارائه میشود:
در دیدگاه وحدتگرا وقتی در باب چیستی واقعیت میپرسیم، پاسخ ما در مواجهه با این سؤال مبتنی بر این پیشفرض است که حقیقت، چیزی فراتر از عالم ماده است. و نیروهای متکثر حاکم بر هستی، در سطوح مادی و فرامادی، علیرغم تضاد و تعارض در یک وحدت جمعی بهسرمیبرند. هیچ علمی بدون اصول نیست. نظریات وحدتگرا هم که به قول لینده فیزیکدان معروف برگرفته از ادیان توحیدیاند، اصولی دارند که در قولهای مختلف دانشمندان و نظریهپردازان این حوزه آشکار میباشد. در این دیدگاه، از آنجا که علم تجربی، جامع نیست، باید یک دیگاه جامع و چارچوبی باشد که هم سؤالات انسانی و هم اخلاق و هم اصول حاکم بر علم را دربرگیرد. هستیشناسی وحدتگرا در واقع به فلسفۀ وجود پرداخته و بر سه اصل یگانگی، علیت و هدفمندی استوار میباشد.
الف: یگانگی
وقتی با نظریههای مهم بنیادی فیزیک یا زیستشناسی سروکارداریم، مفروضات متافیزیکی نقش مهمی در گزینش یا تعبیر نظریهها دارند. در اینجا به مهمترین آنها میپردازیم: وحدتبخشی نیروهای طبیعت یکی از مفروضات مهم فیزیکدانان معاصر است. در دهههای اخیر توجه شده است که بروز حیات در جهان بستگی به تنظیم چهار نیروی شناخته شدۀ طبیعت دارد. برای مثال اگر قوت نیروی ثقل کمی بیشتر از مقدار فعلی آن میبود، انبساط جهان متوقف و انقباض آن شروع میشد. در این صورت فرصتی برای تشکیل کهشکانها نمیبود. همچنین اگر قوت نیروی ثقل اندکی کمتر از مقدار فعلی آن میبود، جهان خیلی زود منبسط میشد و باز فرصتی برای تشکیل ستارگان نمیبود. در هر دو حالت شرایط برای ساخت اتم کربن که برای زمینههای مادی حیات لازم است، فراهم نمیشد. بنابراین به نظر میرسد قوانین فیزیک طوری تنظیم شدهاند که بروز حیات را میسر سازند. این تنظیم ظریف نیروی طبیعت را اصل آنتروپیک (انسان محوری) مینامند. در اینجا دو دیدگاه رایج وجود دارد که اولی معتقد است بینهایت جهان وجود دارد و تعجبی نیست که یکی از آنها شرایط لازم برای حیات را دارد و دیگری عنوان میکند که ما تنها یک جهان داریم و آن هم طراحی داشته است. فیزیکدانان خدا ناباور تعبیر اول و فیزیکدانان خداباور اندیشۀ دوم را میپسندند. اما به قول راجر تریگ: «بعضی از مردم صحبت از تعداد زیادی جهان میکنند و اینطور اتفاق افتاده که ما در جهانی هستیم که ما را تولید کرد، اما به نظر من اگر پاسخ یک سؤال بینهایت جهان باشد، ما مشکلات زیادی داریم. سادهتر است که به خدایی اعتقاد داشته باشیم که جهان ما را بهوجودآورد (گلشنی،1398، ص112).
ب) علیّت
هرچند با ظهور فیزیک کوانتوم و محورشدن اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، علیّت کنار گذاشته شد، اما فیزیکدانان جدید که پیرو نظریات وحدتگرا هستند، معتقد به اصل علیّت هستند. در این نگاه، هر پدیدهای علتی دارد و اینکه ما علت چیزی را نمیدانیم دلیل بر نبودن نیست، بلکه علم ما هنوز به آن درجه نرسیده که بتواند علت تمام اتفاقات را درککند. بهقول اینشتین خداوند تاس نمیاندازد و جهان بر اساس احتمالات و عدم قطعیت اداره نمیشود (گلشنی، 1398).
ج)هدفمندی
یکی از موضوعات مورد مناقشه در زمان ما هدفداری طبیعت است. علم جدید با توصیف پدیدهها سروکار داشته و ملاحظات غایتشناختی را در پژوهش علمی نادیده گرفته است. بنیانگذاران علم جدید، منکر هدفداری طبیعت نبودند اما کار علم را بررسی ملاحظات غایتشناختی نمیدانستند. با رواج پوزیتیویسم غایتانگاری راهی برای خداباوری تلقی شد و بنابراین منکران وجود خدا به کلی منکر هدفداری در طبیعت شدند. برای مثال واینبرگ میگوید: «جهان فعلی از یک شرایط کاملاً ناآشنا توسعه پیدا کرد و آیندهای خاموش درپی دارد. هرچه جهان قابل فهمتر به نظر برسد بیهدفتر به نظر میآید.» پل دیویس در پاسخ به واینبرگ میگوید: «اگر جهان هدفی نداشته باشد با دو مسئله روبهرو هستیم: اول اینکه فعالیتهای علمی بیمعناست و دوم اینکه اگر جهان دربارۀ چیزی نیست دلیلی وجود ندارد که به جستجوی علم بپردازیم (گلشنی،1398، ص114). به قول اینشتین: «ایمان به اینکه مقررات معتبر در جهان هستی عقلانی هستند به این حوزه تعلق دارد. من هیچ دانشمند معقولی را بدون این ایمان سراغ ندارم. وضعیت را میتوان اینطور بیان کرد: علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم کور». درخصوص هدفمندی جهان، الن ساندیج، کیهانشناس برجسته معاصر میگوید: «جهان، در نحوۀ تنظیمش، آنقدر پیچیده است که من مایلم عقیدهام را باز نگه دارم و دنبال پاسخ مطلق نگردم، چیزی که به نظرم هرگز قابل حصول نیست. من این را 15 یا 20 سال پیش نمیگفتم، اما اینکه در انتها مثل نیچه شوم که برای 7 سال کنار یک پنجره بنشینم و این سو و آن سو شوم و به دلیل پوچگرایی با کسی صحبت نکنم، راهش نیست... پوچانگاری به دیوانگی منتهی میشود، برای پرهیز از آن من مایلم که بر آن باشم که هدفی وجود دارد.» (Lightman&Brawer, 1990, p.83). نظریات وحدتگرای فیزیک علاوه بر بُعد مادی به ابعاد غیرمادی نیز معتقدند، لذا میتوان گفت این نظریات رویکرد چند بعدی به انسان دارند. انسانشناسی وحدتگرا به دنبال نفی ماده و یا یکی کردن ماده و غیرماده نیست بلکه این عقیده را دنبال میکند که ماده و غیرماده هر دو وجود دارند.
متافیزیک و فلسفه همواره نقش پررنگی در شکلگیری علم ایفا کردهاند. قدما به نقش پیشفرضها در علوم به صورت اصول متافیزیکی باور داشتند. در قرن بیستم نیز فیزیکدانان برجستهای نظیر اینشتین و پلانک متوجه نقش پیشفرضهای فلسفی در نظریهپردازیها بودند. در چند دهۀ اخیر مسئلۀ عوامل روانشناختی و جامعهشناختی نیز در شکلگیری، تعبیر و ترویج نظریههای علمی مورد توجه بسیاری از دانشمندان قرارگرفته است. آندره لینده، کیهانشناس برجستۀ معاصر روسی، در تأثیر شگرف نقش پیشفرضهای فلسفی در شکلگیری علوم میگوید: «کل کیهانشناسی جدید، عمیقاً متأثر از سنت غربی توحید است. این ایده که ممکن است جهان را از طریق یک نظریۀ نهایی برای همه چیز (نظریات وحدتگرا) بفهمیم، ناشی از اعتقاد به خدای یگانه است.» (Linde, 1998, p.B4).
در علوم انسانی دخالت دیدگاههای متافیزیکی و ارزشهای دینی در فعالیتهای علمی به مراتب بیش از علوم تجربی، تعیینکننده است. برای مثال در روانشناسی، اگر انسان فقط مادی و حاصل فعل و انفعلات عناصر شیمیایی تلقیشود، یا اینکه او را دارای یک روح الهی بدانید، در انتخاب مسائل و روشهای تحقیق و نظریهپردازیها تأثیر بسیاری خواهد داشت. لذا میتوان گفت که هیچ دانشی فارغ از قضاوتهای ارزشی و یا فلسفی نیست و تفاوت بین علوم انسانی و علوم طبیعی تنها در میزان وفور پیشفرضهاست. باتوجه به انقلاب جدیدی که نظریات وحدتگرا در علم فیزیک ایجادکردهاند، و اینکه تعداد زیادی از فیزیکدانان معاصر اعتراف دارند که این فلسفه و متافیزیک است که بر فیزیک سبقت دارد و خاستگاه اولیۀ این نظریات، فلسفه است، و از طرف دیگر با نظر به ارتباط ناگسستنی علوم با یکدیگر، ورود دیدگاه وحدتگرا در علوم انسانی، امری اجتنابناپذیر است.
به طور کلی میتوان استنباط کرد که در دو دهۀ اخیر با پیشرفتهای علوم مختلف بهخصوص فیزیک و ظهور نظریات وحدتگرا مانند نظریه ریسمان، گرانش کوانتومی و جهانهای موازی، بسیاری از دانشمندان به لزوم وجود متافیزیک چون چتری بر سر علم باور پیدا کرده و به این قضیه معترفاند که مرزبندی مشخصی بین علم و غیرعلم وجود نداشته و علم حسی و تجربی جدید به هرحال از متافیزیک خالی نیست، بلکه به آن محتاج است. همین امر لزوم تغییر دیدگاهها و پارادایمهای جدید پیرامون علم را مشخص میکند. نظریهپردازان این عصر اگر خواهان پیشی گرفتن از گذشتگان هستند باید با توجه به ابعاد بالاتر جهان هستی به سوی هستیشناسی تازهای حرکت کنند که بتواند با دید کلگرایانه چون چتری، اصول متافیزیکی را نیز در کنار فیزیک و سایر علوم مورد توجه قرار دهد.
در این پژوهش، ما با هدف ارتقاء پیشفرضهای حاکم بر علوم انسانی، به کمک روش تحلیل محتوا، به بررسی پیشفرضهای پارادایمهای پنجگانۀ حاکم بر علم پرداختیم، و به این نتیجه رسیدیم که خلأهای موجود در پارادایمهای مختلف علم، که در عمل باعث عدم تعالی انسان امروز و سردرگمی او شده، به هستیشناسی مادیگرای این پارادایمها بازمیگردد. پارادایمهای موجود، در معرفی انسان، از متکثرالابعاد بودن هستی و انسان، غفلت ورزیده و تنها در دعوای میان عین و ذهن باقی ماندهاند. این درحالی است که در علم فیزیک، با ظهور نظریات وحدتگرا، انقلاب جدیدی پیرامون شناخت هستی بهوجود آمده که بر دو اصل متکثرالابعاد بودن هستی و وحدت نیروها استوار است. ما جهت حل معضلات و خلأهای موجود در علوم انسانی، تغییر پارادایم به سوی وحدتگرایی را پیشنهاد میدهیم. وحدتگرایی قابلیت تغییر پارادایم در عصر جدید را دارد، به چند دلیل: اول اینکه مبتنی بر هستیشناسی وحدتگرا، تمام علوم یکی هستند و مرزبندی دانش یک دیدگاه پوزیتیویسمی و مردود است. همچنین در سیر پیشرفت علوم همواره شاهد ارتباط عمیق علوم با یکدیگر هستیم. بسیاری از تئوریهای علوم انسانی و علوم اجتماعی از تئوریهای علوم طبیعی اقتباس شدهاند. هرچند هم که تقلیلگرایی را نکوهش کنیم اما در اصول و بنیانهای اولیۀ علوم انسانی ناگزیر از آن هستیم. دلیل دیگر این است که نظریات وحدتگرای فیزیک، به منظور حل تعارض میان نظریات نسبیت و کوانتوم ارائه شدند، پس الگوبرداری از آنها تجربۀ موفقی است که در علوم انسانی نیز خواهد توانست تعارضات بسیاری را حل و فصل نماید. نکتۀ آخر اینکه مبتنی بر هستیشناسی وحدتگرا، هستی همواره چیزی بیشتر از آن چیزی است که ما میبینیم و همواره ابعاد بالاتری وجود دارد که با چشم مادی قابل رؤیت نیست. لذا اینکه دلیل چیزی را نمیدانیم به معنای حذف علیت از هستی نمیباشد؛ بلکه هنوز علم ما به آن درجه نرسیده که علت آن پدیده را درککند. این همان اعتراف به پیشی گرفتن فلسفه و متافیزیک بر فیزیک میباشد. واضح است که این نگرش عمیق، بسیاری از چالشهای موجود در حوزۀ علوم انسانی را حل و رفع خواهد کرد و آن را در آستانۀ انقلابی نو قرار خواهد داد.
[1] . «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ»(زمر،آیه9).
[2] . أَلْعِلْمُ نُورٌ یقْذِفُهُ اللّه فِی قَلْبِ مَنْ یشاء.
[3]. Theory of everything
[4] . Grand unified theory
[5] . Thales
[6] . Anaximenes
[7] . Heraclitus
[8] . Anaximander
[9] . Plotinus
[10] . Baruch Spinoza
[11]. From Physics to Metaphysics: Islamic Perspective and ontemporary Outlook