مرور و نقد کتاب

نوع مقاله : مرور و نقد کتاب

نویسنده
استاد بازنشسته زبان شناسی، دانشگاه تربیت معلم (خوارزمی)، عضو شورای عالی علمی دایره المعارف اسلامی

مرور و نقد کتاب

پیشگامان عصر طلایی علوم در جهان اسلام

نویسنده: جیم الخلیلی

مترجم: محسن حسن­وند

ناشر: انتشارات بهجت

سال انتشار: ۱۴۰۱

 

نگارنده: مجدالدین کیوانی[1]

مؤلف کتاب که ریشه در ایران دارد، از پدری ایرانی و مادری انگلیسی در هندیۀ عراق به دنیا آمد و پس از تحصیلات دبیرستانی، در ۱۳۷۹ زادگاه خود را ترک و سر از بریتانیا درآورد. آنجا تحصیلات دانشگاهی خود را در فیزیک دنبال کرد و به استادی دانش دانشگاه ساری۲ رسید. او از همان دوران جوانی که در مجاورت سدّ هندیه زندگی می­کرد به تاریخ علم در جهان اسلام علاقه­مند و با دانشمندان دنیای باستان، از هند گرفته تا اندلس، آشنا شد. یکی از ثمرات مطالعات مستمر او در این حوزه کتابی است که با عنوان ره­جویان عصر طلایی علوم عربی منتشر کرد؛ منتها مترجم کتاب، به منظور احتراز از حساسیت­های ایرانیان، صلاح را در آن دیده که در عنوان منتخب الخلیلی مقداری دستکاری کند و آن را به پیشگامان عصر طلایی علوم اسلامی تغییر دهد. این درحالی است که نویسنده اینجا و آنجا در اثر خود تصریح کرده که چرا عبارت «علوم عربی» را برگزیده است. وی منصفانه اعتراف می­کند که این عالمانی که او در کتابش معرفی می­کند نه همه اصلاً عربند و نه همه مسلمان، اما تمامی آنها به زبان عربی نوشته­اند. فرق است بین عرب و عربی. هر عرب زبانی لزوماً از اصل عربی برنخاسته است، کما اینکه الخلیلی تابعیت انگلیسی دارد و به انگلیسی تدریس و سخنرانی می­کند، اما اصالتاً ایرانی و پروردۀ عراق است. اتفاقاً خود الخلیلی از حساسیت ایرانیان نسبت به معارفی که پس از قرن هفتم تا یازدهم میلادی در مناطق عمدتاً مسلمان­نشین پیدا شد، کاملاً خبر دارد. به همین سبب نیز استدلال می­کند که شمار قابل ملاحظه­ای از ره­جویان عرصه­های علمی، نه عربِ مسلمان بلکه مسلمان غیرعرب یا عرب غیرمسلمان بوده­اند. در میان این پیشگامان افتخارآمیز هم ایرانی و هندی و مصری قبطی داریم هم یهودی و زرتشتی و مسیحیِ نسطوری. بنابراین، بسیار بعید می­نماید که الخلیلی در گزینش «علوم عربی» رگ عربیّتش گُل کرده باشد. مع­ذلک، پیوند عمیقش با عربی و مسلمانی این حُسن را داشته که در بیان علوم عربی/اسلامی، شرط انصاف را رعایت کند و مانند بعض دیگر از پژوهشگران غربی، مواضع غالباً منفی اتخاذ نکند و دنیا و مافیها را فقط به یونانیان و رومیان روزگار باستان نسبت ندهد. بُرهه­ای از زمان را که الخلیلی «عصر طلایی» به­شمار می­آورد از  اواخر قرن دوم هجری آغاز و تا اواخر قرن هفتم طول می­کشد، گرچه درخشش آن خیلی زودتر از این تاریخ سر در نقصان می­گذارد. تذکر این نکته لازم است که  الخلیلی نقطۀ ثقل و نخستین قوّۀ محرکۀ عصر طلایی را تأسیس بیت الحکمۀ بغداد می­داند که راه­اندازی آن از زمان هارون الرشید عباسی شروع شد و در عهد خلافت پسرانش مأمون و معتصم به اوج خود رسید. به لحاظ اهمیت بغداد و نقش مأمون در توسعه و ترویج علم، الخلیلی بخش قابل ملاحظه­ای از گفتارهای مقدماتی خود را اختصاص داده به شرح بنای این شهر، مجملی از تاریخ سلسله­هایی که پیش­تر در محل این شهر و سرزمین­های دور و نزدیک آن به­وجود آمد، اتفاقات عهد هارون، مناقشات بر سر جانشینی او که به قتل امین و به خلافت رسیدن برادرِ بزرگترش مأمون انجامید، اشتیاق مأمون به دانش­آموزی و دانش­گستری، آزاداندیشی و روح تساهل وی در میدان دادن به نحله­های فلسفی و دینی مختلف و گشاده­دستی او در رفع دغدغه­های مالی اهل علم و مترجمان توانا از هر قوم و قبیله و هر مسلک و مذهبی.

اجزاء کتاب: پیشگامان عصر طلایی شامل مقدمه­ای از مترجم، پیشگفتار و دو یادداشت مهم از الخلیلی و ۱۶ فصل است. تعلیقات مؤلف و فهرستی تفصیلی از دانشمندانِ مذکور در کتاب، پایان­بخش این اثر است. نگارش الخلیلی خوش­خوان و عموماً خالی از لفاظی و خودنمایی­های تکلف­آمیز است. او  قدر مقدور کوشیده تا در خواندنی­تر کردن نوشته­هایش و جبران خشکی و بی­روحی مطالب علمیِ صِرف از مختصری طنز و نقل روایات و حکایاتی کمک بگیرد که خود در حقیقت داشتن آنها مطمئن نیست، اما معتقد است که حتی چنین حکایاتی بر واقعیت­های دیگر و نوع نگرش­های خاصی در زمان و مکان خود دلالت دارند. افزون بر این، الخلیلی در فصل مربوط به هر گروه از دانشمندان، فقط به شرح حال و عرضۀ سیاهه­ای از کارهای آنها بسنده نمی­کند، بلکه مقدار قابل توجهی اطلاعات دقیق ارزنده­ای در باب حوزه و رشته­ای به دست می­دهد که هر دسته از محققان در آن نامور شده­اند. مثلاً، در معرفی سرآمدان حساب و حساب جبر، الخلیلی با تفصیلی نسبی از تاریخچۀ این دو رشته، منشأ اعداد (رومی و هندی -عربی)، نقش و ارزش عدد صفر را در ریاضیات برای ما می­گوید. در بخش اختربینی و علم نجوم، کارکرد نظرات ستاره­شناختی بزرگان این رشته در قرون گذشته و ارزش آلات و ادوات کار آنها را توضیح می­دهد و با تحقیقات ستاره­شناسان متأخر مقایسه می­کند؛ و در کلْ شِمایی جذاب و، در حد کتاب، کامل، از آغاز، تطوّر و تکامل این علم و آن علم پیش روی خواننده می­گذارد. خوشبختانه ترجمۀ کتاب او نیز کلاً روان از آب در آمده است، گرچه مترجم از پسِ برخی سنگلاخ­های «ترجمه نمایی» برنیامده و، در نتیجه، در جاهایی ابهام به قلمِ روانِ او آسیب رسانده است. در بخشی دیگر از این نوشته، به پاره­ای از این دست ابهامات و نکاتِ در خورِ تجدیدنظر خواهیم پرداخت. خوشبختانه هم نویسنده هم مترجم هر دو اهل اصطلاح و الحق شایستۀ انجامِ کاری این چنین بوده­اند. البته، بسیاری از بخش­های صرفاً علمی و فنی کتاب برای امثال این نگارنده که از حساب و جبر و لگاریتم و کیمیا و لیمیا چندان سررشته­ای ندارند و محاسبات پیچیدۀ علم نجوم و اسطرلاب برایشان همچون کتابی بسته است، به ظنّ قوی می­تواند دیریاب باشد؛ بدیهی است که این دیگر تقصیر مؤلف و مترجم نیست.

از چشم خود بپرس که ما را که می­کُشد   جانا گناه طالع و جُرم ستاره نیست

پس از فصل مقدماتی که مملوّ است از اطلاعات تاریخی و علمی ارزشمند، هرفصل دیگرِ کتاب اختصاص دارد به موضوعی جداگانه، عموماً با محوریّت دو سه تن از مفاخر باستانی جهان اسلام که در آن موضوع شاخصیت استثنایی دارند؛ مانند جابربن حیّان در کیمیاگری، ابوموسی خوارزمی در نجوم و ریاضی، ابویوسف یعقوب کِندی در فلسفه، زکریای رازی در پزشکی، ابن هیثم در فیزیک و خواجه نصیرالدین در علم نجوم. فصل دوازدهم با عنوان «شاهزاده و گدا» اختصاص دارد به دو تن از شاخص­ترین چهره­های علمی (بیرونی و بوعلی سینا) در عصر طلائی علم در جهان اسلام، هر دو برخاسته از خوارزم (در ازبکستان امروز) که کمابیش همزمان بودند و با هم مبادلات علمی زیادی داشتند. عبارت «شاه و گدا» ظاهراً کنایتی است از ابن سینا و ابوریحان بیرونی که اوّلی از خانواده­ای مرفّه و تقریباً اشرافی می­آمد و دومی در اوایل زندگی با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می­کرد. از خواندنی­ترین فصول پیشگامان فصل سیزده است که به اندلس و امارَت اُمویان در این غربی­ترین بخش از قلمرو اسلام مربوط می­شود. امویان اندلس که درواقع رقیبان خلفای عباسی بودند، در حمایت از مؤسسات فرهنگی و پرورش استعدادهای علمی و هنری گام­های مؤثری برداشتند. حاصل این حمایت ظهور شخصیت­های سرشناسی چون عباس بن فِرناس، مخترعی که در غرب به نخستین هوانورد جهان شهرت دارد؛ ابوالقاسم زهراوی معروف­ترین جراح جهان قرون وسطی؛ ابن زُهَر، پزشک اندلسی؛ زرقالی سازندۀ نخستین اسطرلاب جهانی؛ ابوبکر بن باجّه متخصص در چندین رشته؛ ابن حزم فیلسوف الهی و مورّخ؛ موسی بن میمون قُرطبی فیلسوف و طبیب یهودی، و از همه نامورتر، ابن رُشد بودند. به لحاظ وسعت و تنوع دانش و ذوفنونی ابوموسی خوارزمی، الخلیلی فصل­های هفتم (اعداد) و هشتم (جبر) از اثر خود را به این چهره جهانی اختصاص داده است: چهره­ای که اصطلاح ریاضی الگوریتم از نام او، و الجِبرا، از عنوان اثر معروف او الکتاب المختصر فی حساب الجبر و المقابله گرفته شده است. فصل چهاردهم به موضوع ستاره­شناسی و رصدِ حرکات و مواضع ثوابت و سیارات فلکی می­پردازد که میدان­دار آن کسی نیست جز خواجه نصیر طوسی (د. ۶۷۲ ق): دانشمند جامع الاطرافی که آخرین میراث­دار نهضت ترجمه و تألیفِ قرن دوم به بعد، و بانی حرکتی بود مشهور به «انقللاب مراغه».                                                       

 در فصل نوزدهم، زیر عنوان «افول و دوران نوزایی»، از سیر قهقرایی عصر طلائی در جهان اسلام و، متعاقبِ آن، ظهور رنسانس در اروپا سخن می­رود. توضیح آنکه، در یکی دو سدۀ آغازین عصر طلائی، انبوهِ دانش­ها از زبان­های یونانی، لاتین، سریانی، پهلوی، هندی و احتمالاً السنۀ دیگر، به عربی برگردانده شد و گنجینۀ ذی­قیمتی از معارف آن روزگار فراهم گردید و کارِ پژوهش­های بیشتر و ابتکارات علمی جدید را بر اهل تحقیق آسان­تر کرد. دوران اوج­گیری علوم اسلامی همزمان بود با قرون وسطی و ایام رکود خلاقیت­های فکری و فرهنگی در اروپا. با وجود این، کمابیش در سال­هایی که، با ضعف حکومت­های گوناگون در ایران و تاخت و تاز مغولان در قلمرو اسلام، بازار علم و عالم از رونق می­افتاد، در این سو و آن سوی اروپا، اهالی پژوهش به منابع پُربار علومی که در عربی انباشته شده بود، دست یافتند و تدریجاً آن را به زبان­های اروپایی (مخصوصاً لاتین) برگرداندند. بدیهی است بخش قابل ملاحظه­ای از این علوم همانی بود که طی چند قرن، مترجمان و دانشمندان دنیای اسلام از منابع غیرعربی به عاریت گرفته بودند: داد و ستدی شگفت­انگیز در تاریخ. الخلیلی برای خیزش علمی-فرهنگیِ اوایل خلافت عباسیان تا افول آن در جهان اسلام دوره­ای هزار ساله فرض می­کند که آغازش در قرن هفتم میلادی، رشدش مقارن فعالیت­های بیت الحکمۀ بغداد در نیمۀ اول قرن نهم و اوج آن در حوالی سال۱۰۰۰ م رخ داد و افول آهسته و پیوستۀ آن تا پنج سده بعد طول کشید.                  

فصل نهایی (شانزدهم) مربوط به علم و اسلام در دنیای امروز است، که در آن، الخلیلی ضمن بیان آراء مثبت و منفی دیگران، به ویژه تحلیلگران غربی، به روند علوم جدید و مقاومت سنّت در مقابل تجددخواهی در عرصه­های علمی می­پردازد. برخی آمارها که به دست می­دهد حکایت از عقب­افتادگی پژوهش­های علمیِ جهان اسلام در مقایسه با بسیاری از ممالک پیشرفته دارد. بنا بر مطالعاتی که در۱۹۹۰ انجام گرفت، این قلمروِ وسیع، با بیش از ۵۷ کشور رسماً مسلمان (یک چهارم جمعیت کل زمین) به طور متوسط کمتر از نیم درصد از تولید خالص ملی خود را صرف تحقیق و توسعه کرده­اند، درحالی­که این رقم در کشورهای توسعه­یافته پنج برابر بیشتر بوده است. در گزارشی دیگر به تاریخ ۲۰۰۵، از هر ۱۰۰۰ نفر در کشورهای مسلمان کمتر از ۱۰ دانشمند، مهندس و تکنیسین اعلام شده حال آنکه متوسط این رقم در سطح جهانی ۴۰ و در کشورهای پیشرفته ۱۴۰ بوده است. منبع معتبر دیگری می­گوید دانشمندان ۱۷ کشور از جهان عرب در سال ۲۰۰۵، جمعاْ ۱۳۴۴۴ مقالۀ علمی به چاپ رسانده­اند، و این تقریباً ۲۰۰۰ مقاله کمتر از ۱۵۴۵۵ مقاله­ای است که فقط دانشگاه هاروارد در همان سال عرضه کرده است. با این همه، نویسنده تصریح می­کند که اوضاع در حال تغییر است و کشور­های اسلامی به­رغم پاره­ای موانع، از جمله عناصر بیش از حدّ سنّتگرا و تجددستیز از هر نوع آن، اینجا و آنجا شاهد ظهور چهره­های شاخصی در عرصۀ علم هستیم. الخلیلی، به­عنوان مثال، از محمد عبدالسلام (د. ۱۹۹۶)، فیزیکدان پنجابی نام می­برد که، به نظر وی، بزرگترین دانشمند مسلمان در قرن بیستم و مؤثرترین شخصیت علمی پس از ابن هیثَم و ابوریحان بیرونی است. الخلیلی بحث خود را با این جمله پایان می­دهد و واپسین اظهار نظر خود را دربارۀ روند پژوهش­ها و ابداعات درخشان علمی در جهان اسلامِ قرون پیشین و امکان تکرار آن، چنین خوشبینانه بیان می­کند: «... اگر جهان اسلام قبلاً از عهدۀ چنین کاری برآمده است، قطعاً دوباره نیز می­تواند آنرا تکرار کند».

ملاحظات کلی و پاره­ای اشارات به کیفیت ترجمه و چاپ کتاب: پیشگامان عصر طلایی را می­توان به لحاظ محتوایی بر دو بخش تقسیم کرد: بخش­های غیرتخصصی و بخش­های تخصصی. چون، همان­گونه که قبلاً اشاره شد، هم مؤلف هم مترجم صاحب ذهن علمی و اهل اصطلاح­اند، می­توان نسبت به مطالب علمی و ترجمۀ مندرجات کتاب خاطر جمع بود، گو اینکه این دو بزرگوار در تمامی حوزه­های معرفی شده در کتاب تخصص ندارند و مدعی آن نیز نیستند. به علاوه، باید اذعان کرد که سر در آوردن از نظریات، آراء، دیدگاه­ها و استنباطات عالمان حوزه­های مختلفِ صدها سال پیش و حتی نحوۀ بیان آن از عهدۀ هر کسی بر نمی­آید. اظهار نظر دقیق دربارۀ جهات تخصصی پیشگامان نیز کار همه کس نیست. تنها کارشناسان تاریخ علوم می­توانند راهنمای ما باشند. 

بنابراین، در باقی­ماندۀ این نوشته، تنها به پاره­ای از جهات نگارشی ترجمه، معادل­یابی­ها در فارسی، لغزش­های انگشت شمار محتوایی و نحوی و نیز خطاهای  مطبعی می­پردازیم.

* به طور کلی شیوۀ نگارش در سراسر کتاب پخته، استوار و هموار است. به باور نگارنده، میان سبک و سیاق الخلیلی و حسن­وند در نگارش نسبتِ مستقیم و متوازنی وجود دارد؛ سببِ این توازن می­تواند ناشی از قرابت انگلیسیِ نویسنده و فارسیِ مترجم در گزینش واژگان و ساختارهای نحوی باشد، به­ویژه در هنجارهای متعارف نگارش، مانند موضع هر یک از اجزاء جمله، تقدم و تأخّر جملات پایه و پیرو، حدّ مقبولِ توالی صفات و مخصوصاً درجۀ کوتاهی و بلندی جملات و شمار مواردِ جمله در جمله، عبارات و جملات معترضه و داخل پرانتز و فاصلۀ مبتدا و خبر جمله. هر چه فاصله در این موارد، بین فارسی و انگلیسی زیادتر شده، احتمال بروز ابهام و ناهموار شدن ترجمه بیشتر شده است.

* مترجم در سرتاسر ترجمه، «فارس» را، بدون آنکه ظاهراً ضرورتی ایجاب کرده باشد، به جای «ایران» و «ایرانی» به­کاربرده است، و این در بسیاری جاها خواننده را دچار گیجی می­کند که مراد مترجم دقیقاً چیست. منظور از «آل بویۀ فارس» (ص ۲۳) می­تواند خواننده را در یک لحظه دچار این تصور نادرست بکند که آل بویه هم لابد یکی از خاندان­های محلی ایالت فارس (در ردیف آل اینجو و آل مظفّر) بوده­ است. یا خیال کند که نویسنده، و به تبَع آن، مترجم، سهواً آل بویۀ حوالی دریای مازندران را به حوالی خلیج فارس منسوب دانسته­اند، در صورتی که مقصود مترجم از «فارس» فی الواقع «ایرانی» است. یقیناً این گزارش که «مترجمِ مأمون یک پارس بود» (ص ۱۵۶) خوشایند است اما گوش­نواز نیست (برای نمونه­های دیگری از کاربرد نامناسب «فارس»، نک: صص ۲۴، ۳۱،۳۳، ۳۴، ۴۶، ۴۹ ،۶۰ ، ۹۶ ، ۹۹، ۱۰۲، ۳۷۴).                                                

*مترجم در فصل پنجم - و در جاهای دیگرِ ترجمه - عبارت «خرَد خانه» را بارها به جای بیت الحکمه استفاده کرده که نه چندان دقیق است نه آن قدرها خوش­خوان و دلنشین. در موضعی هم (ص ۱۴۲) «دانش خانه» را به عنوان انتخاب دوم پیشنهاد می­کند که اتفاقاً دقیق­تر از خرد خانه است. مترجم، به تبع همین معادل­سازی، «خِرَد شهر» را به عنوان معنای مدینه الحکمه همراه آن کرده است (ص ۱۳۷). نگارنده خبر ندارد که این معادل­سازی کار مترجم بوده یا دست­پخت سره­گرایان. در هر دو حال، دخالتی است نه شایسته و نه بایسته. کلمات و عبارات بیگانه­ای که به مرور زمان در زبانی جا افتاده یا به صورت اصطلاح یا اسم خاصی علَم شده، کم­سلیقگی است که به همان زبان ترجمه لفظ به لفظ شود. «دارالفنون» به­حق­ترین و درست­ترین عنوان مدرسه­ای است که امیرکبیر بنیان نهاد. ذوق سلیم «فن/هنر خانه» یا «خانۀ فنون» را پس می­زند. به علاوه، برای آنهایی که وزن و نقش «خرد» را در زبان فارسی و فرهنگ ایرانی می­شناسند، روشن است که این لفظ حامل چه معنای چند وجهیِ والایی است که نه واژۀ «عقل» آن­ را کاملاً می­رساند نه «دانشِ صِرف» و نه حتی «حکمت» و «بصیرت». خواجه حافظ که عقل را در ولایت خود و همفکرانش هیچ کاره می­داند، به فتوای خرد حرص را به بند می­کشد۳. درست است که الخلیلی  wisdomرا مناسب­ترین و شایسته­ترین معادل «خرد» دانسته، و عنوان کتاب دیگر خود را هم The Home of Wisdom  گذاشته است، اما لزوماً پروانۀ کاربردِ خرد را به جای حکمت در فارسی به ما نمی­دهد. در انگلیسی، wisdom می­تواند هم به معنای «خردِ» فارسی هم مترادف knowledge  (دانش) به­کار رود، درصورتی­که خرد در فارسی به کیفیتی در انسان اطلاق می­شود که دانش فقط جزئی از آن است. خرد چکیده و عصارۀ دانش، تجربه و قوّۀ قضاوت درست و سالم است. از اینها گذشته، مترجمی که، فی­المثل، کاربرد لفظ انگلیسِی «سِری» را به جای «رشته» یا «دوره»، «شمار» یا «تعداد» و «فازهای مختلف ماه» را به جایِ «حالات/اشکالِ مختلف ماه»، «چک کردن» را به­عنوان جایگزین کلماتی چون «وارسی کردن»، «سنجش» یا حتی «تعیین»، «مدرن» (ص ۱۳۸) را به عوض «نو» یا «جدید» جایز می­داند و «بودجۀ» فرانسوی را راحت (و البته برحق) به­کار می­گیرد، چرا جایگاه بیت الحکمه را به جُرم اینکه عربی است به «خرد خانه» می­بخشد؟ در جایی دیگر، لااقل می­گذاشت سلمان همچنان فارسی بماند و به «سلمان پارسی» (ص ۷۲) تغییر لقب ندهد. عِرق فارسی دوستی و سره­گراییِ زیاده از حدّ و گاه بی­هیچ حساب و کتابی اغلب کار دست نویسنده و مترجم می­دهد. آنجا که سخن از محاسبات نجومی و تقویمی در میان است، طبایع نظریه­های شمسی و قمری را بیش از «نظریه­های خورشیدی و ماهی» (صص ۱۵۵، ۱۵۹) می­پسندد.                                                                                                       *وسواس نویسندۀ انگلیسی در افزودن پاره­ای مطالب اضافی بنا به بعض ملاحظات، شاید محملی داشته باشد، اما ترجمۀ کلمه به کلمۀ آن به فارسی می­تواند گمراه­کننده باشد. خواجه نصیر هلاکوخان را «به سرمایه­گذاری روی رصدخانۀ جدیدش در مراغه در شمال شرقی پِرشیا، ایران فعلی» (ص ۹۹) تشویق کرد. بگذریم از اینکه، طبق این جمله موقعیت جغرافیایی مراغه از غرب به شرق رفته، ذکر «پرشیا، ایران فعلی» باعث این گمان نادرست می­شود که، نام کشور ما در زمان خواجه نه ایران بلکه پرشیا بوده است. این فرنگی­ها هستند که طبق بعضی محاسبات نه چندان صحیح، سال­های سال ایران را Persia  می­خواندند، ولی مدتی است قانع شده­اند که این سرزمین را به همان نام بخوانند که ایرانیان خود همواره خوانده­اند.                                                                                  

       * از جملاتی که هم حاویِ خبطی معنایی است هم از چند قدمی، بوی ترجمه از آن شنیده می­شود، این است: «... برخی دیگر [از دانشمندان اسلامی، اهمیتِ] ... متقاعد کردن حکمای کمتر فرهیخته­شان [خانان مغول را] به تداوم تخصیص بودجه برای پروژه­های ستاره­شناسی­شان تشخیص داده بودند» (ص ۹۹). اولاً، آنچه در این جمله مورد نظر است «حُکّام»، جمع حاکم، است و نه «حکما» که جمع حکیم است. ثانیاً، «کمتر فرهیخته»، گرچه به لحاظ نحوی صحیح است، اما در فارسی به گوش مقداری ناآشنا می­آید. در برگردان این قبیل عبارات از راه­های دیگری باید وارد شد. شاید «حکّام نه چندان فرهیخته» یا «حکامی با فرهنگ پایین/ضعیف­تر»، یا عباراتی دیگر، روان­تر و "فارسی­تر" باشد. از همین مقوله است عبارت: «کوچکتر و کمتر شگفت­انگیز» (ص ۱۵۶).                                   

              * زبان­شناسان ایرانی، در توصیف یکی از کیفیات دسته­ای از اصوات، عموماً «سخت» را معادل hard برگزیده­اند و نه «سفت» را (نک: ص ۳۰).                                                        *اینکه مترجم همه جا شکل اختصاریِ پ.ا.م. را در مقابل BCE ( قبل از میلاد) گذاشته، بسیار غریب می­نماید. تا به حال عموماً ق.م. معمول بوده است. اگر هم بنا بر انتخاب باشد، یقیناً "پ.م."، بدون حرف «ا»، عادی­تر به نظر می­رسد. ضمناً، اینکه مترجم BCE  (Before Common Era) را به معنای «پیش از عصر مشترک» گرفته، محل تأمل است.     Common اینجا باید به معنای «جاری» و «درحال حاضر» و مرادف current گرفته شود.                                                                                            *نام هارون الرشید به «هارون نیکوکار» (ص ۴۷) معنا شده است. نیکوکار در جمعِ معانی «رشید» ناآشنا می­نماید. نویسنده لغت righteous  را، که در انگیسی هرگز به معنای «نیکوکار» به­کار نمی­رود، معادل «رشید» گذاشته است.

* این نشانیِ غلطِ «خراسان، که امروزه در شمال غرب ایران قرار دارد...» (ص ۴۹) از چشم مترجم پنهان مانده است، با اینکه در جایی دیگر از کتاب اشتباه مشابهی را در پانویس صفحه (۳۷۶) نیمه اصلاحی کرده است. در این مورد اخیر نیز، جمله­ای که در متن ترجمه به صورت: «این رصدخانه در مراغه، واقع در شرق تهران است» این­گونه در پانویس اصلاح شده است: «به نظر می­رسد آقای خلیلی در اینجا اشتباه کرده است، چون مراغه در شمال غرب تهران واقع است». خوانندۀ ناآشنا با جغرافیای ایران را گناهی نیست اگر تصور کند مراغۀ مورد نظر، نه آن مراغۀ تاریخی و فرهنگ­پرور در آذربایجان شرقی، بلکه محلی در همین حوالی تهران خودمان است. علی­القاعده می­گوییم: مراغه در شمال غرب ایران واقع است.                                                                                                      *اگر مقصود از «رقصی پیوسته» در جملۀ «... جنگ صدساله ... بین ساسانی­ها و بیزانسی­ها ...، با رقصی پیوسته و خونین بر اثر پیش­روی و پس­روی­ها...» (ص ۶۸)، حمله­ها و عقب نشستن­های مکرّر دو سپاه متخاصم باشد، در فارسی تعبیر دلچسبی نیست.

* حضور برخی جملاتِ نه چندان خوش­ترکیب به نگارشِ عموماً سالم مترجم صدمه زده است، به­عنوان مثال: «یک دیدگاه جایگزین ولی نادرست، اما همدلانه­تر با فرهنگ و تاریخ پارسی، بر اسطوره­ای جالب استوار است...» (ص ۱۰۳). یا «... در محله­ای شیعه­نشین... به اندازۀ پرتاب یک سنگ دور از منطقۀ سبز» (ص ۴۶). همین­طور این جملۀ گنگ و مبهم: «[پروژۀ] برخورد دهندۀ بزرگ هادرونی در سرن ژنو» (صص ۱۵۵، ۱۵۶). وقتی مترجم بیش از حدِّ مطلوب، پایبند کلمه به کلمۀ متن مبدأ، ترتیب اجزاء کلام و معانی صوری آن می­ماند و نگران است که چیزی از قلم نیفتد، نتیجه یا ابهام است یا ناهمواری ترجمه. فی­المثل، جملۀ یاد شده در بالا « ... درست به اندازۀ پرتاب یک سنگ دور از منطقۀ سبز امروزی...» که ترجمۀ کمابیش تحت اللفظی این جملۀ انگلیسی است:

… just a stone’s throw away from today’s Green Zone (p 4)

به زحمت می­رساند که مراد نویسنده تأکید بر نزدیک بودن نقطه­ای به نقطۀ دیگر بوده است؛ مثلاً "در فاصلۀ چند ده قدمی"، یا "به پهنای رود دجله" (برای دو نمونۀ دیگر از مواردی که مترجم نتوانسته از قید و بند ساختار صوری زبان مبدأ خود را برهاند و مستقل­تر عمل کند تا نثرش دچار ابهام و سکته­های مکرّر نشود، نک: صص ۱۵۷ ، ۲۸۴، ۴۱۹).            

*عبارات معیوبی چون «مأمون نیم پارس» - یعنی مأمون نیمه ایرانی نیمه عرب- و «برمکیِ پارس» یعنی، برمکی ایرانی (ص ۵۴) و لفظ بقاپد درجملۀ «...قدرت را از دست برادرش بقاپد» (ص ۵۵) غیرمنتظره است.                                                                                    *ساختارهای جمله در جمله و جملات معترضۀ طولانی با مزاج حساس نثر فارسی نمی­سازد. جملۀ نفس­گیرِ زیر را مرور کنید: «این حقیقت وجود دارد که مطالعۀ آثار فلاسفۀ یونان، مانند آثار ارسطو و افلاطون، و برخی از متون پزشکی و نجوم، در مراکز بیزانسی، مانند انطاکیه و اِدِسا در شمال سوریه، جایی که در آن یک جنبش آرام ترجمه از یونانی به سریانی (سُریانی لهجه ایست از آرامی، زبان سامی باستانی، که با عربی و عبری پیوند و خویشاوندی دارد) در حال رخ دادن بود، جریان داشت» (ص ۹۳). به هم تنیده شدن چندین مطلب از سویی، و جملۀ بلندِ نفوذی در داخل پرانتز، خواننده را وادار می­کند که چند بار روی این پنج سطر گَرد و واگَرد کند. شمار این قبیل نمونه­ها خیلی زیاد نیست؛ انگشت شمار هم نیست.

* مفاهیم دو واژۀ «تفنّنی» و «جدّی» در این جمله: "... اما برخی، همانند خوارزمی ریاضی­دان، همچنان به صورت تفننی و البته جدّی به آن ادامه دادند" (صص ۹۸، ۹۹)، لااقل در فارسی با هم نمی­خوانند. ما کاری را به صورت تفننی انجام می­دهیم که حکم سرگرمی دارد و آنرا جدّی نمی­گیریم.  

 * نگارنده با «نوشته­جات» (ص ۱۰۵) مشکلی ندارد، اما دستورنویسانِ بسیار وسواسی آنرا بر خلاف قاعدۀ ساخت جمع در فارسی می­دانند.                                                                  * شکیبی در «مأمون مرد شکیبی بود» (ص ۱۵۴)، و تأیید در «...تأیید محیط زمین» (ص  ۱۶۵) قاعدتاً باید به ترتیب «شکیبایی» و «تعیین» باشد.

* کنگاش یا کنگاج، واژه­ای مغولی و به معنای مشورت کردن و رأی­زنی است و نه مرادف جست­وجو و تحقیق، آن­طورکه مترجم ما، به تبَع خیلی­های دیگر، به­کار برده است (ص ۲۳۹).

* کلمات «پیرامون و درباره»، که مترجم در به دنبالِ هم به­کاربرده (ص ۱۹۴) دقیقاً یک وظیفه را انجام می­دهند و به بیش از یکی از آنها نیاز نیست.                                                            * مترجم به نقل از الخلیلی می­گوید: «هم اکنون که مشغول نوشتنِ این واژگان در سال ۲۰۰۹ هستم» (ص ۳۶۱). او واژگان را معادلwords  قرار داده است. بافت کلام نویسنده (در متن اصلی) p 204  نشان نمی­دهد که او در حال نوشتن فهرستی از لغات انگلیسی یا مجموعه­ای از اصطلاحات یا الفاظ خاص از کتاب خود است. وی صرفاً می­گوید: "هم اکنون که در حال نوشتن این کلمات/ عبارات/ (یا حتی مطالب) هستم". درست است که «واژگان» صیغۀ جمع واژه است، لیکن دیگر مرادف واژه+ -ان نیست، بلکه مراد از آن مجموعۀ لغات یک زبان یا حوزه یا رشتۀ خاصی است و عموماً معادلlexicon  انگلیسی به­کار می­رود. در مثَل آمده که «هر گردویی گِرد است اما هر گِردی گردو نیست»، کما اینکه در انگلیسی وقتی new شکل news  به خود می­گیرد، دیگر صیغۀ جمعِ «نو» نیست.

* در صفحۀ ۳۳۹، یک خبط دستوری و یک بی­توجهی به پاراگراف­بندی متن انگلیسی ( p 191 ) مشکلی به وجود آورده که می­تواند خشم خواننده را نسبت به نویسنده برانگیزد و مترجم را بی­گناه بداند. نویسنده در آخرین پاراگراف صفحۀ 190، سخن از رقابت و خصومت امیر امویِ اندلس با عباسیان بغداد می­گوید. عرب­های اسپانیا در آن روزگار، ظاهراً با تأسی به امیر اُموی خود، هر آنچه را که از پایتخت عباسیان به اسپانیا می­آمد نامطلوب می­دانستند زیرا معتقد بودند که نفوذ «غیرعرب­های رذل (پارس­ها)» (degenerated non-Arabs Persians) در آثار عباسی تأثیر سوء داشته است. بنابراین، فرومایه، یا به قول مترجم «رذل» بودن پارس­ها نظر اعراب اموی بوده و نه نویسندۀ بیچاره. مسئله از اینجا شروع می­شود که مترجم بخش پایانی پاراگرافی را که در صفحۀ 190 متن انگلیسی آغاز کرده، ، به­عنوان پاراگرافی جدید گرفته که اتفاقاً با عبارت اصطلاحی To begin with  شروع می­شود، غافل از اینکه این عبارت نه به معنای «درآغاز» بلکه به معنای «اولاً» است.

* وقتی مترجم یک چهارم، یک ششم و یک پنجاهم را دارد، چه لزومی می­بیند که پای چارک، ششَک و پنجاهک (صص ۴۱۷، ۳۷۶، ۱۶۱) را به میان بکشد؟                                        * چنانچه در: «در این سال، سال جهانی ستاره­شناسی نیز است (ص ۳۶۲) جای هست به است داده می­شد، جمله طبیعی­تر می­نمود؛ همین­طور، اگر هوشمند در این عبارت: « یک سیستم محسوس و هوشمندانۀ عددی» (ص ۱۷۴) به جای هوشمندانه می­نشست. در جملۀ: «هرگاه تنها به یک گوشه از دنیا به صورت جدا و منزوی نگاه کنیم» (ص ۴۱۶)، اگر منزوی نمی­بود، یا «مجزّا» جای آنرا می­گرفت، جمله روان­تر خوانده می­شد، چون در فارسی امروزی، معمولاً انسان­ها منزوی می­شوند نه گوشه­های دنیا. 

* مترجم در اینجا و آنجای ترجمۀ خود زحمت کارهایی غیرضرور را به خود داده است، چنان­که عبارت men of learning (‘olama) (p 67) را این­گونه به فارسی برگردانده است: «...دانش­ورزان و دانش­پیشگان (علما)». نویسنده که لفظ علما را در پرانتز آورده، برای آن است که می­خواسته دقیق­تر باشد، زیرا معادل انگلیسی او را کاملاً راضی نمی­کرده است. بنابراین، چنانچه مترجم «علما» یا لااقل واژۀ آشنای «دانشمندان» را به­کار می­برد، زحمتش کمتر و نتیجه­اش دقیق­تر می­بود.                                                                  

رسم­الخط و خطاهای چاپی:

* یکی از مسائل پیش روی مترجمان طرزِ حرف­نویسیِ (transliteration) اسامی خاص است. رهنمودهای مختلفی از طرف اهل فن توصیه شده است. یکی از مقولاتی که فعلاً به­کار ما مربوط می­شود، نحوۀ کتابت کلمات و اسم­های عربی است که زمانی به خط لاتین تبدیل شده و اکنون قرار است به خط فارسی حرف­نویسی یا آوانگاری شود. از آنجا که در تلفظ عربی، کسره عموماً صدای «ای» (i) دارد، در رسم الخط انگلیسی، صدای کسره معمولاً به شکل i نشان داده می­شود. بنابراین «اسلام»، «عادل» و «کتاب» به ترتیب به شکلIslam ،aadil  و kitab  نشان داده می­شود. آیا مترجم باید صدایe  یا i را ملاک قرار دهد؟ چنانچه کتابت فارسی/عربی، و نه تلفظ، ملاک باشد (که باید باشد)، دیگر کتابت هر دو صدا منتفی است. لذا، درست آن است که نامKhalid  (p 49 متن انگلیسی)، با کتابت اصلی خود «خالد» نوشته شود، و نه به شکل «خالید»، آن­طورکه در کتاب پیشگامان عصر طلایی (ص۱۷، ۳۹۴) دیده می­شود؛ این درحالی است که مترجم نام  Ya’qub ibn Ishaq al-Kindi ( pp 124, 229) را به درستی به صورت یعقوب بن اسحق الکِندی حرف­نویسی کرده است، و نه به شکل "یعقوب ایبن الکیندی. 

* در چندین مورد حرف استثنای «جز» با همزه­ای همراه شده و به شکل «جزء» در آمده است (مثلاً، نک: صص ۱۱۵، ۱۳۷، ۱۵۳)؛ در یک جا هم «سوگیری» به صورت «سوءگیری» (ص ۴۱۹) در آمده است. چند مورد، مانند «چها قرن» (ص ۵۴۷) به جای چهار قرن حاصل خطای چشمی حروف­چین بوده است.                                                                                                  *با توجه به زمان زندگی حسن بن صبّاح در قرن پنجم هجری، تاریخ ۱۹۰۹، در این جمله: «در سال ۱۹۰۹ تحت رهبری ...حسن صباح...» (۳۷۴) خطای چاپی و به جای  1090 ( p 214) نشسته است.                                                          

* متّصل یا مجزّا نوشتن کلمات در خط فارسی (به­ویژه، پسوندها و پیشوندها، ضمایر متصل و علائم صیغۀ جمع) سال­هاست که محل اختلاف سلیقه است و بر سرِ یک شیوۀ واحد اتفاق نظری دست نداده است. غالباً هر ناشر یا هر گروه از ناشران رسم الخطّ منتخب خود را می­پسندند. در کتاب مورد بررسی ما، چه نظر مترجم ملاک کار بوده چه سلیقۀ ناشر، کلمات گاه به طرزی چاپ شده که کمی«توی ذوق» می­زند، زیرا رواج چندانی ندارد. جدانویسی «پدربزرگ اش» (ص ۴۹)، «نیاکان اش» (ص ۱۴۱)، «کارهای اش» (ص ۱۴۸) یعنی کارهایش، «بانیان شان» (ص ۲۵۵)، نادرست­اند (ص ۲۷۴)، اوج اش (۳۷۳) ،«بی هوده» (ص ۱۴۵)، و «بیست اُمین» (ص ۳۶۱)، ولی متصل­نویسی «اینقدر» و «آنقدر» (صص ۱۴۵، ۱۵۴) کمی خلاف عرف است. پیوسته­نویسی در«حکمرانی» و «سخنرانی» (صص ۱۳۹، ۲۵۵) و «جانبداری» جایز است اما در«حکومت­داری» (ص ۱۳۹) نه. در این جمله: «اگر من یکی از تخم مرغ های ام را به تو بدهم» (ص ۲۱۰)، حرف «ا» بعد از «ی» نه تنها ناآشنا بلکه اصلاً زاید است. چرا «قدرت­مند» (ص ۱۳۸) و چرا «روشمند» (ص ۱۳۹)؟ از جمله آرزوهای بر باد رفته در این مُلک، داشتن رسم الخطی یکدست، ثابت و غیرتفنّنی است که خُرد و کلان بی هیچ استثنایی از آن پیروی کنند ولو اینکه با سلیقه و شمّ هنری این ناشر و آن ناشر و این مؤلف و آن مؤلف سازگار نباشد.  

واپسین سخن اینکه خرده­گیری­های بالا در جنب محاسن و منافعِ کتابِ پیشگامان در حُکم کاه و کوه و کوزۀ آب و رود روان است. از آن بهره­ها بردم و نکته­ها آموختم؛ از همه مهم­تر: بسیار دانستم که بسیار نمی­دانم. و این ارجمندترین ثمرۀ خواندن هر کتابی است که حرفی برای گفتن دارد.

 

  1. Surry

 ۳. ما را ز منع عقل مترسان و می بیار    کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

سال­ها پیروی مذهب رندان کردم    تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

 

 

[1]  استاد بازنشسته زبان­شناسی، دانشگاه تربیت معلم (خوارزمی)، عضو شورای عالی علمی دایره المعارف اسلامی.

دوره 4، شماره 8
علوم انسانی
دوره چهارم، پاییز و زمستان 1402، شماره هشتم
اسفند 1402
صفحه 147-157

معرفی کتاب عصر طلایی علوم در جهان اسلام
معرفی کتاب عصر طلایی علوم در جهان اسلام